در پرتو معرفت
سه‌شنبه 15 بهمن 1392 | yousofe-zahra

سال هاست که سرور و آقایمان حضرت بقیه الله (عج) در غیبت کبری به سر میبرند و منتظر 313 نفر شیعه حقیقی هستند!

با توجه به روایات می دانیم که اگر این 313 نفر کامل شوند ظهور اتفاق می افتد ولی این همه سال گذشت،پس این 313 نفر کجایند؟

آیا 313 نفر شیعه ی حقیقی و با معرفت پیدا نشده؟

 حال که حرف از معرفت شد سوالی دارم...

کوفیانی که به آقا امام حسین (ع) پشت کردند همه اهل  نماز بودند.بعضی از آنها اهل نماز شب بودند،بعضی حافظ قرآن بودند و ... پس چه شد که به آقا خیانت کردند؟

جواب را بر عهده ی خود شما می گذارم.

آنها بیشترشان امام زمانشان را دیده بودند،اینگونه خیانت کردند!

من و شما که امام زمانمان را هم ندیده ایم! چه تضمینی هست که هنگام ظهور کوفی نشویم؟

وقتش نشده که معرفت کسب کنیم؟

پس کی می خواهیم واجباتمان را انجام دهیم و محرمات را کنار بگذاریم؟

ای شیعیان! ای مومنان!  ای کسانی که منتظر ظهور آقا هستید،آقا منتظر حضور شماست!

پس کجایند جوانان با تقوایی که جهان از قدم هایشان بوی یاس میگیرد؟

پس کجایند جوانانی که انجام واجبات و ترک محرمات دغدغه ی زندگیشان شده؟

شاید داستان علی بن مهزیار را شنیده باشید! آیا میدانید کسی که از طرف آقا امام زمان مامور شد علی بن مهزیار را نزد آقا ببرد،یک نوجوان بود؟

ای مردم اگر شما منتظر آقایید بدانید که این آقاست که منظر شماست!

اگر واقعا منتظرید کاری کنید که آقا به دیدارتان بیاید!

ای بامعرفتان اگر آقا را زیارت کردید،شفاعت این بنده ی روسیاه را هم بکنید...

التماس دعا

لینک ثابت

امام زمان(عج):

در برابر فتنه‌هایی که پیش می‌آید و البته عده‌ای در این آزمایش و برخورد با فتنه‌ها هلاک می‌شوند، مقاومت کنید و البته همه اینها از نشانه‌های حرکت و قیام ما هست. اوامر و نواهی ما را متروک نگذارید و بدانید که علی‌رغم کراهت و ناخشنودی کفار و مشرکان، خداوند نور خود را تمام خواهد کرد.
تقیه را از دست ندهید... من ولی خدا هستم، سعادت پویندگان راه حق را تضمین می‌کنم.
... پس سعی کنید اعمال شما طوری باشد که شما را به ما نزدیک سازد و از گناهانی که موجب نارضایتی ما را فراهم نماید بترسید و دوری کنید.
امر قیام ما با اجازه خداوند به طور ناگهانی انجام خواهد شد و دیگر در آن هنگام توبه فایده‌ای ندارد و سودی نبخشد.
عدم التزام به دستورات ما، موجب می‌شود که بدون توبه از دنیا بروند و دیگر ندامت و پشیمانی نفعی نخواهد داشت.

قسمتی از نامه امام زمان(عج) به شیخ مفید(ره)

لینک ثابت
سلام ای آشنای ناشناس
سه‌شنبه 15 بهمن 1392 | yousofe-zahra

سلام

سلام ای آشنای ناشناس

سلام بر تو  ای شمیم گل نرگس و عطر یاس

سلام بر تو ای آقایی که یاد تو جمعه شب ها مرهم دلهاست

آقا ما هرشب به امید ظهوریم و امیدمان به فرداست

فردایی که ظهورت جهان را زیبا کند

ما از منتظرانیم

بیا

لینک ثابت

امروز حرفی با بعضی از جوانان دارم...

درباره ی بحثی که جدیدا خیلی باب شده است!

حرفم را با یک سوال شروع میکنم:

آیا میدانید که وقتی دعایی می کنید،این دعا به دست آقا بقیه الله(عج) می رسد ؟ این آقاست که اذن اجابت دعا را از جانب خداوند دارد!

خداوند قدرت های خود را در اختیار حجتش روی زمین قرار داده و یکی از آنها این است که وقتی شما به هر معصومی عرض حاجت کنید،اول به دست آقا بقیه الله(عج) می رسد و بعد اگر آقا اجازه دهند به معصومی که شما در نظر داشتید رسیده و بعد از رسیدگی به منظور اجابت به خود آقا بقیه الله برمیگردد!

این یکی از مسولیت های امام زمان هر دوره است...

مثلا در زمان آقا اباعبدلله(ع) این مسولیت در دست آقا اباعبدلله(ع) بود و در زمان بقیه ائمه(ع) هم همینطور!

نمیدانم شما هم با اینجور مسایل برخورد کرده اید یا نه ولی برخی از جوانان به دنبال روابط حرامند و برخی از آنها وقتی به اصطلاح خودشان شکست عشقی میخورند دست به دعا برمیدارند...

عزیزم رابطه ی حرام رضایت خداوند و اهل بیت(ع) را به همراه ندارد، نمیدانم این -خدایا کاری کن برگردد- یا از این قبیل دعاها دیگر چیست؟!

حال که میدانید دعاها و حاجت هایتان به دست آقا می رسد بازهم میخواهید دعا کنید که رابطه ی حرام دوباره ایجاد شکل بگیرد؟

به نظر شما آقا کاری میکند که این روابط دوباره شکل بگیرد؟

به نظر خودتان وقتی این دعا به دست آقا میرسد آقا چه حالی پیدا میکند؟

آقا چه حالی پیدا می کند وقتی میبیند بعضی از شیعیانش از این قبیل حاجات دارند؟

نمیدانم چه بگویم

فقط اینکه خودتان به قول معروف کلاهتان را قاضی کنید

التماس دعا

لینک ثابت

روزی فردی به شهری سفر کرد تا عارفی را زیارت کند...

وقتی به شهر رسید و خانه ی عارف را پیدا کرد وارد خانه شد و در کمال تعجب دید به جز میز کوچک و مقداری کتاب و غذا چیز دیگری در خانه ی عارف نیست.

تعجب کرد و علت را پرسید!

عارف از او پرسید تو چرا با خودت فقط یک چمدان داری و هیچ چیز دیگری نداری؟

آن فرد گفت:چون مسافرم

عارف هم در جواب گفت: من هم مسافرم

آری ما همه مسافر این دنیاییم و مقصد حقیقی جای دیگریست!

آیا تا به حال دیده ای که شخصی تمام زندگیش را در شهر خودش بفروشد و به سفر برود و در آن شهر که فقط می خواهد چند روز در آن باشد،خانه و وسایل و ... بخرد؟

بیایید آخرت خود را به بهای اندک دنیا و زر و زیور آن نفروشیم که ما در این دنیا مسافری بیش نیستیم و زندگی حقیقی در جای دیگری است...

اگر آخرتمان را فروختیم،سرمایه ای برای سعادتمندی در آن نداریم

التماس دعا

لینک ثابت
شعر
سه‌شنبه 15 بهمن 1392 | yousofe-zahra

بسم الله الرحمن الرحیم

گفتم که مهدیا من اذن نگاه خواهم/گفتا که من هم از تو ترک گناه خواهم

گفتم که روی ماهت از ما چرا نهان است؟ /گفتا تو خود حجابی، ار نه رخم عیان است

منتظریم!منتظر سرور و سالارمان مهدی(عج)،غافل از اینکه اوست که هزار و چندی سال منتظر ماست.

منتظر 313 نفر شیعه حقیقی!

کاش میدانستیم کجا گیر کرده ایم،یا بهتر است بگویم کاش میدانستیم گیر کارمان کجاست؟؟؟؟؟؟

بعضی از ماها فقط بلدیم ادای منتظرها را در بیاوریم و خودمان را گول برنیم.اگر عملمان رو شود میبینیم چقدر روسیاهیم.انگار یادمان رفته "افضل الاعمال انتظار الفرج"

اگر بنا به حرف زدن و عمل نکردن باشد من روسیاه کافی هستم! ترا به خدا شما عمل کنید...

لینک ثابت
شعر
شنبه 14 دی 1392 | yousofe-zahra

 

 من روز و شب ظهور تو را، آه می کشم/ در آسمان عبور تو را آه می کشم

می‌پرسمت ز روز و بیابان و کوه و دشت/ من پاسخ ظهور تو را، آه می کشم

پیداتری از آن که ببینم تو را به چشم/ در محضرت، حضور تو را، آه می کشم

می خوانمت به نام و نمی‌دانمت هنوز/ من فرصت مرور تو را آه می کشم

گاهی غم فراق تو را گریه می کنم/ گاهی وصال دور تو را، آه می کشم

وقتی نمی رسم به خیال وصال تو/ من هم دل صبور تو را، آه می کشم

از این فصول پر ز حقارت دلم گرفت/ من فصل پر غرور تورا، آه می کشم

موعود عشق! مهر جهان تاب آخرین/ بر من بتاب ، نور تو را، آه می کشم(13)

 

***

 

لینک ثابت

 


آقاي شيخ حيدر علي مدرس اصفهاني فرمود: يکي از مواقعي که من به حضور مقدس حضرت بقية اللّه (ارواحنا فداه) مشرف شدم و آن مولا را نشناختم، سالي بود که اصفهان بسيار سرد شد و نزديک پنجاه روز آفتاب ديده نمي‌شد و مدام برف مي‌باريد. سرما به حدي شد که نهرهاي جاري يخ بسته بود.

آن وقت‌ها من در مدرسه باقريه (درب کوشک) حجره داشتم وحجره‌ام روي نهر واقع شده بود.

مقابل حجره مثل کوه، برف و يخ جمع شده بود. از زيادي يخ و شدت سرما، راه تردد از روستاها به شهر قطع شده و طلاب روستايي فوق‌العاده در مضيقه و سختي بودند.

روزي پدرم، با کمال سختي به شهر آمد تا بنده را به سده (محلي در اطراف اصفهان) نزد خودشان ببرد، چون وسايل آسايش در آن جا فراهم بود. اتفاقا سرماي هوا و بارش برف بيشتر شد و مانع از رفتن گرديد و به دست آوردن خاکه و ذغال هم براي اشخاصي که قبلا تهيه نکرده بودند، مشکل و بلکه غير ممکن بود.

از قضا نيمه شبي، نفت چراغ تمام و کرسي سرد شد.

مدرسه هم از طلاب خالي بود، حتي خادم، اول شب در مدرسه را بست و به خانه‌اش رفت.

فقط يک طلبه طرف ديگر مدرسه درحجره‌اش خوابيده بود. لذا پدرم شروع به تندي کرد که چقدر ما و خودت را به زحمت انداخته‌اي. فعلا که درس و مباحثه‌اي در کار نيست، چرا در مدرسه مانده‌اي و به منزل نمي‌آيي تا ما و خودت را به اين سختي نيندازي؟ من جوابي غير از سکوت و راز دل با خدا گفتن نداشتم.

از شدت سرما خواب از چشم ما رفته و تقريبا شب هم از نيمه گذشته بود. ناگاه صداي در مدرسه بلند شد و کسي محکم در را مي‌کوبيد. اعتنايي نکرديم. باز به شدت در زد.

ما با اين حساب که اگر از زير لحاف و پوستين بيرون بياييم ديگر گرم نمي‌شويم، ازجواب دادن خودداري مي‌کرديم. اما اين بار چنان در را کوبيد که تمام مدرسه به حرکت در آمد. خود را مجبور ديدم که در را باز کنم. برخاستم و وقتي در حجره را بازکردم، ديدم به قدري برف آمده که از لبه ازاره ايوان (ديواره کوتاه آن) بالاتر رفته است، به طوري که وقتي پا را در برف مي‌گذاشتيم تا زانو يا بالاتر فرو مي‌رفت.

به هر زحمتي بود، خود را به دهليز (دالان) مدرسه رسانيده و گفتم: کيستي؟ اين وقت شب کسي در مدرسه نيست.

بنده را به اسم و مشخصات صدا زدند و فرمودند: شما را مي‌خواهم.

بدنم لرزيد و با خود گفتم: اين وقت شب و ميهمان آشنا، آن هم کسي که مرا از پشت در بشناسد، باعث خجالت است. در فکر عذري بودم که براي او بتراشم، شايد برود و رفع مزاحمت و خجالت شود.

گفتم: خادم در را بسته و به خانه رفته است. من هم نمي‌توانم در را باز کنم.

فرمودند: بيا از سوراخ بالاي در اين چاقو را بگير و از فلان محل باز کن.

فوق‌العاده تعجب کردم! چون اين رمز را غير از دو سه نفر از اهل مدرسه کسي نمي‌دانست.

چاقو را گرفته و در را باز کردم. بيرون مدرسه روشن بود اگر چه اول شب چراغ برق جلو مدرسه را روشن کرده بودند، ولي در آن وقت آن چراغ خاموش بود و من متوجه نبودم.

خلاصه اين که شخصي را ديدم در شکل شوفرها، يعني کلاه تيماجي گوشه‌داري بر سر و چيزي مثل عينک روي چشم گذاشته بود شال پشمي به دورگردن پيچيده و سينه‌اش را بسته بود کليجه ترياکي رنگي (يک نوع لباس نيم تنه) که داخل آن پشمي بود به تن کرده و دستکش چرمي در دست داشت. پاهاي خود را با مچ پيچ محکم بسته بود. سلامي کردم.

ايشان جواب سلام مرا بسيار خوب دادند. من دقت مي‌کردم که از صدا، ايشان را بشناسم و بفهمم کدام يک از آشنايان ما است که از تمام خصوصيات حال ما و مدرسه مطلع است.

در اين لحظات دستشان را پيش آوردند ديدم از بند انگشت تا آخر دست، همه دوقراني‌هاي جديد سکه‌اي چيده است که آنها را در دست من گذاشتند و چاقويشان راگرفتند و فرمودند: فردا صبح خاکه براي شما مي‌آورم. اعتقاد شما بايد بيش از اينها باشد. به پدرتان بگوييد اين قدر غرغر نکن، ما بي‌صاحب نيستيم.

اين جا ديگر بنده خوشحال شدم و تعارف را گرم گرفتم که بفرماييد، پدرم تقصيرندارد، چون وسايل گرم کننده حتي نفت چراغ هم تمام شده است.

فرمودند: آن شمع گچي را که بر طاقچه بالاي صندوق‌خانه است، روشن کنيد.

عرض کردم: آقا اينها چه پولي است؟

فرمودند: مال شما است و خرج کنيد.

در بين صحبت کردن، متوجه شدم که براي رفتن عجله دارند ضمنا زماني که من با ايشان حرف مي‌زدم، اصلا سرما را احساس نمي‌کردم. خواستم در را ببندم، يادم آمد از نام شريفشان بپرسم، لذا در را گشودم ديدم آن روشنايي که خصوصيات هر چيزي در آن ديده مي‌شد به تاريکي تبديل شده است، لذا به دنبال جاي پاهاي شريفش مي گشتم، چون کسي که اين همه وقت، پشت در، روي اين برفها ايستاده باشد، بايد آثار قدمش در برف ديده شود، ولي مثل اين که برفها سنگ ورد پا و آمد و شدي درآنها نبود.

از طرفي چون ايستادن من طول کشيد، پدرم با وحشت مرا از در حجره صدا مي‌زد که بيا هرکس مي‌خواهد باشد. از ديدن آن شخص نااميد شدم و بار ديگر در را بستم و به حجره آمدم.

ديدم ناراحتي پدرم بيشتر از قبل شده است و مي‌گفت: در اين هواي سرد که زبان با لب و دهان يخ مي‌کند، با چه کسي صحبت مي‌کردي؟ اتفاقا همين‌طور هم بود.

بعد از آمدن به اتاق در طاقچه‌اي که فرموده بودند، دست بردم شمعي گچي را ديدم که دو سال پيش آن جا گذاشته بودم و به کلي از يادم رفته بود. آن را آوردم و روشن کردم. پولها را هم روي کرسي ريختم و قصه را به پدرم گفتم. آن وقت حالي به من دست داد که شرحش گفتني نيست. طوري بود که اصلا احساس سرما نمي‌کردم وبه همين منوال تا صبح بيدار بودم. آن وقت پدرم براي تحقيق پشت در مدرسه رفتند.

جاي پاي من بود، ولي اثري از جاي پاي آن حضرت نبود. هنوز مشغول تعقيب نمازصبح بوديم که يکي از دوستان مقداري ذغال و خاکه براي طلاب مدرسه فرستاد که تا پايان آن سردي و زمستان کافي بود.(4)

 برکات حضرت ولی عصر(عج)، حکایات کتاب عبقری حسان ، صص 122-120

 

لینک ثابت

 

نامه‌ی دیگری از امام مهدی(عج) به شیخ مفید كه در روز پنجشنبه، 23 ماه ذيحجه سال 412 هجرى به دست شيخ مفيد رسيده است

بنام خداوند بخشاينده بخشايشگر!

درود خدا بر تو اى يارى رسان حق! و آنكه با گفتار راستين و شايسته، مردم را به سوى حق فرا مى‏خوانى!

ما در نامه خويش به تو، خداى جهان آفرين را كه خدايى جز او نيست و خداى ما و خداى نياكان ما است، سپاس مى‏گذاريم و از بارگاه با عظمتش بر سرور و سالارمان محمد(ص) آخرين پيام آور خدا و خاندان پاك و مطهرش، درودى جاودانه مى‏طلبيم.

و بعد! دوست راه يافته به حقيقت! خداوند، بدان وسيله‏اى كه به سبب دوستان ويژه‏ خود، به تو ارزانى داشته است، وجودت را حفظ و تو را از نيرنگ دشمنانش حراست فرمايد.

ما ناظر نيايش تو با خدا بوديم و از خداى جهان آفرين برآورده شدن آن را خواستيم.

ما اينك در قرارگاه خويش، در مكانى ناشناخته، بر فراز قله‏اى سر به آسمان كشيده، اقامت گزيده‏ايم كه به تازگى به خاطر عناصرى بيداد پيشه و بى‏ايمان، بناگزير از منطقه‏اى پر دار و درخت بدين جا آمده‏ايم و به زودى از اينجا نيز به دشتى گسترده كه چندان از آبادى دور نيست، فرود خواهيم آمد. به زودی خبری از ما به تو می‌رسد و تو را آگاه خواهيم ساخت تا بدان وسيله در جريان باشى كه راه تقرب به ما با اعمال و کردار چیست و خداوند به مهر و لطف خود، تو را موفق بدارد. -پس اینگونه باش.

خداى جهان آفرين با چشم عنايتش كه هرگز آن را خواب نمى‏گيرد. وجودت را حفظ كند- بايد در برابر فتنه‏اى كه جان آنانى كه آن را در دل هايشان كاشته‏اند به نابودى خواهد افكند، بايستى! و باطل گرايان بد انديش را بترسانى چرا كه از سرکوبى آنان، ايمان آوردگان، شادمان و جنايتكاران، اندوه زده خواهند شد.

و نشانه حركت و جنبش ما از اين خانه نشينى و كناره‏گيرى، رخداد مهمى است كه در سرزمين وحى و رسالت، مكه معظمه از سوى پليدان نفاق پيشه و نكوهيده، رخ خواهد داد، از جانب عنصرى سفاك كه ريختن خون‏هاى محترم را حلال شمرده و به نيرنگ خويش، آهنگ جان  ايمان آوردگان خواهد كرد، اما به هدف ستم‌بار و تجاوزكارانه خويش دست نخواهد يافت، چراكه ما پشت سر توحيدگرايان شايسته كردار، بوسيله نيايش و راز و نيازى كه از فرمانرواى آسمان و زمين پوشيده نمى‏ماند، آنان را حفاظت و نگهدارى خواهيم كرد.

بنابراين، قلبهاى دوستان ما به دعاى ما به بارگاه خدا، آرامش و اطمينان يابد و آسوده خاطر باشند كه خداوند آنان را بسنده است و گرچه درگيري‌هاى هراس انگيزى، آنان را به دلهره مى‏افكند، اما از گزند آن عنصر تبهكار در امان خواهند بود و سرانجام، كار با دست توانا و ساخت تدبير نيكوى خدا -تا هنگامى كه پيروان ما از گناهان دورى گزينند- شايسته و نيكو خواهد بود.

هان اى دوست پراخلاص كه همواره در راه ما بر ضد بيدادگران در سنگر جهاد و پيكارى! خداوند همانسان كه دوستان شايسته كردار پيشين ما را تأييد فرمود، تو را نيز تأيید نمايد! ما به تو اطمينان مى‏دهيم كه هركس از برادران دينى‏ات، پرواى پروردگارش را پيشه سازد و آنچه را به گردن دارد به صاحبان حق برساند، در فتنه نابود كننده و گرفتاريهاى تيره و تار و گمراه‌گرانه، در امان خواهد بود و هر آن كس كه در دادن نعمت‌هايى كه خداوند به او ارزانى داشته، به كسانى كه دستور رسيدگى به آنان را داده است، بخل ورزد، چنين كسى در اين جهان و سراى ديگر، بازنده و زيانكار خواهد بود.

دوست واقعى! اگر پيروان ما -كه خداى آنان را در فرمانبردارى خويش توفيق ارزانى بدارد- به راستى در راه وفاى به عهد و پيمانى كه بر دوش دارند، هم دل و يك صدا بودند، هرگز خجستگى ديدار ما از آنان به تأخير نمى‏افتاد و سعادت ديدار ما، ديدارى براساس آگاهى عميق و خالصانه نسبت به ما، زودتر روزى آنان مى‏گشت.

از اين رو (بايد بدانند كه) جز برخى رفتار ناشايسته آنان كه ناخوشايند ما است و آن عملكرد را زيبنده اينان نمى‏دانيم، عامل ديگرى ما را از آنان دور نمى‏دارد. خداوند ما را در يارى، بسنده و نيك، كارساز است و درود او بر سرور و بشارت دهنده و بيم دهنده ما محمد (ص) و خاندان پاكش باد!

متن عربی

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

سلام اللّه عليك أيّها النّاصر للحقّ، الدّاعي إليه بكلمة الصدق، فانا نحمد اللّه إليك الذي لا إله إلاّ هو، إلهنا و إله آبائنا الأولين، و نسأله الصلاة على نبيّنا و سيدنا و مولانا محمّد خاتم النبيّين، و على أهل بيته الطاهرين.

و بعد: فقد كنّا نظرنا مناجاتك عصمك اللّه بالسبب الذي وهبه اللّه لك من أوليائه، و حرسك به من كيد أعدائه، و شفعنا ذلك الآن من مستقر لنا ينصب في شمراخ ، من بهماء   صرنا إليه آنفا من غماليل ألجأنا إليه السباريت من الإيمان و يوشك أن يكون هبوطنا منه إلى صحصح من غير بعد من الدهر و لا تطاول من الزمان و يأتيك نبأ منا بما يتجدد لنا من حال، فتعرف بذلك ما نعتمده من الزلفة إلينا بالأعمال، و اللّه موفقك لذلك برحمته، فلتكن حرسك اللّه بعينه التي لا تنام أن تقابل لذلك فتنة تبسل نفوس قوم حرثت باطلا لاسترهاب المبطلين و يبتهج لدمارها المؤمنون، و يحزن لذلك المجرمون.

 و آية حركتنا من هذه اللوثة حادثة بالحرم المعظّم من رجس منافق مذمم، مستحل للدم المحرم، يعمد بكيده أهل الإيمان و لا يبلغ بذلك غرضه من الظلم لهم و العدوان، لأنّنا من وراء حفظهم بالدعاء الذي لا يحجب عن ملك الأرض و السّماء، فليطمئن بذلك من أوليائنا القلوب، و ليثقوا بالكفاية منه، و ان راعتهم بهم الخطوب   و العاقبة بجميل صنع اللّه سبحانه تكون حميدة لهم ما اجتنبوا المنهي عنه من الذنوب.

و نحن نعهد إليك أيّها الولي المخلص المجاهد فينا الظالمين، أيدك اللّه بنصره الذي أيّد به السلف من أوليائنا الصّالحين، انّه من اتّقى ربه من إخوانك في الدّين و اخرج ممّا عليه إلى مستحقيه، كان آمنا من الفتنة المطلة   ، و محنها المظلمة المظلة، و من بخل منهم بما أعاره اللّه نعمته على من أمره بصلته، فانّه يكون خاسرا بذلك لأولاه و آخرته، و لو أن أشياعنا وفّقهم اللّه لطاعته على اجتماع من القلوب في الوفاء بالعهد عليهم لما تأخر عنهم اليمن بلقائنا، و لتعجلت لهم السّعادة بمشاهدتنا على حقّ المعرفة و صدقها منهم بنا، فما يحبسنا عنهم إلاّ ما يتصل بنا ممّا نكرهه و لا نؤثره منهم، و اللّه المستعان و هو حسبنا و نعم الوكيل، و صلواته على سيّدنا البشير النذير محمّد و آله الطاهرين و سّلم.(2)

احتجاج طبرسی/ج2/صص655-653/ احتجاج(طبع جدید)/ج2/صص602-600

 

لینک ثابت

از علایم ظهور فقط علامات حتمى مانده است
حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ محمد باقر ملبوبى صاحب كتاب «الوقايع و الحوادث» خوابى را كه خود از آيت الله سيد محمد گلپايگانى شنيده اند، طبق درخواست نويسنده چنين مرقوم فرمودند:
آیت الله سيد محمد گلپايگانى فرزند عارف واصل، آيت الله العظمی سيد جمال الدین گلپايگانى فرمودند: مدتها پس از فوت مرحوم پدرم، شبى در خواب ديدم حضورشان مشرف شدم و ايشان در اطاق مفروش به زيلو و فاقد اثاث نشسته اند. گفتم: پدر! اگر خبرى نيست ما هم به دنبال كارمان برويم؟ وضع طلبگى در گذشته و حال همين است كه به چشم مى خورد.
فرمودند: پسر، حرف مزن! هم اكنون ولى امر تشريف مى آورند. آنگاه پدرم از جا برخاست. متوجه شدم محبوب كل عالم، حضرت ولى عصر عليه السلام تشريف آوردند. پس از عرض سلام و جواب حضرت، قبل از اين كه من حرفى بزنم، حضرت فرمودند:
«سيد محمد! مقام پدرت اين حجره ی محقر نيست، بلكه مقامش آن جاست. به محل مورد اشاره ی دست حضرت نگاه كردم، قصرى با شكوه و ساختمانى با عظمت – كه لايدرک و لايوصف است – ديدم و خوشحال گرديدم.»
عرض كردم: يابن رسول الله! آيا وقت ظهور مبارک رسيده است تا ديدگان همه به جمال و حضورتان روشن شود؟
حضرت فرمودند:«لم تبق من العلامات الا المتحويات و ربما اوقعت فى مدة قليلة، فعليكم بدعاء الفرج؛» از علایم ظهور فقط علامات حتمى مانده است و شايد آنها نيز در مدتى كوتاه به وقوع بپيوندند؛ پس بر شما باد كه براى فرج دعا كنيد.

لینک ثابت

تمامی حقوق مادی و معنوی " مباحث آخرالزمان " برای " <-BlogAuthor-> " محفوظ می باشد!
طـرّاح قـالـب: شــیــعــه تـم
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران