من روز و شب ظهور تو را، آه می کشم/ در آسمان عبور تو را آه می کشم
میپرسمت ز روز و بیابان و کوه و دشت/ من پاسخ ظهور تو را، آه می کشم
پیداتری از آن که ببینم تو را به چشم/ در محضرت، حضور تو را، آه می کشم
می خوانمت به نام و نمیدانمت هنوز/ من فرصت مرور تو را آه می کشم
گاهی غم فراق تو را گریه می کنم/ گاهی وصال دور تو را، آه می کشم
وقتی نمی رسم به خیال وصال تو/ من هم دل صبور تو را، آه می کشم
از این فصول پر ز حقارت دلم گرفت/ من فصل پر غرور تورا، آه می کشم
موعود عشق! مهر جهان تاب آخرین/ بر من بتاب ، نور تو را، آه می کشم(13)
***
آقاي شيخ حيدر علي مدرس اصفهاني فرمود: يکي از مواقعي که من به حضور مقدس حضرت بقية اللّه (ارواحنا فداه) مشرف شدم و آن مولا را نشناختم، سالي بود که اصفهان بسيار سرد شد و نزديک پنجاه روز آفتاب ديده نميشد و مدام برف ميباريد. سرما به حدي شد که نهرهاي جاري يخ بسته بود.
آن وقتها من در مدرسه باقريه (درب کوشک) حجره داشتم وحجرهام روي نهر واقع شده بود.
مقابل حجره مثل کوه، برف و يخ جمع شده بود. از زيادي يخ و شدت سرما، راه تردد از روستاها به شهر قطع شده و طلاب روستايي فوقالعاده در مضيقه و سختي بودند.
روزي پدرم، با کمال سختي به شهر آمد تا بنده را به سده (محلي در اطراف اصفهان) نزد خودشان ببرد، چون وسايل آسايش در آن جا فراهم بود. اتفاقا سرماي هوا و بارش برف بيشتر شد و مانع از رفتن گرديد و به دست آوردن خاکه و ذغال هم براي اشخاصي که قبلا تهيه نکرده بودند، مشکل و بلکه غير ممکن بود.
از قضا نيمه شبي، نفت چراغ تمام و کرسي سرد شد.
مدرسه هم از طلاب خالي بود، حتي خادم، اول شب در مدرسه را بست و به خانهاش رفت.
فقط يک طلبه طرف ديگر مدرسه درحجرهاش خوابيده بود. لذا پدرم شروع به تندي کرد که چقدر ما و خودت را به زحمت انداختهاي. فعلا که درس و مباحثهاي در کار نيست، چرا در مدرسه ماندهاي و به منزل نميآيي تا ما و خودت را به اين سختي نيندازي؟ من جوابي غير از سکوت و راز دل با خدا گفتن نداشتم.
از شدت سرما خواب از چشم ما رفته و تقريبا شب هم از نيمه گذشته بود. ناگاه صداي در مدرسه بلند شد و کسي محکم در را ميکوبيد. اعتنايي نکرديم. باز به شدت در زد.
ما با اين حساب که اگر از زير لحاف و پوستين بيرون بياييم ديگر گرم نميشويم، ازجواب دادن خودداري ميکرديم. اما اين بار چنان در را کوبيد که تمام مدرسه به حرکت در آمد. خود را مجبور ديدم که در را باز کنم. برخاستم و وقتي در حجره را بازکردم، ديدم به قدري برف آمده که از لبه ازاره ايوان (ديواره کوتاه آن) بالاتر رفته است، به طوري که وقتي پا را در برف ميگذاشتيم تا زانو يا بالاتر فرو ميرفت.
به هر زحمتي بود، خود را به دهليز (دالان) مدرسه رسانيده و گفتم: کيستي؟ اين وقت شب کسي در مدرسه نيست.
بنده را به اسم و مشخصات صدا زدند و فرمودند: شما را ميخواهم.
بدنم لرزيد و با خود گفتم: اين وقت شب و ميهمان آشنا، آن هم کسي که مرا از پشت در بشناسد، باعث خجالت است. در فکر عذري بودم که براي او بتراشم، شايد برود و رفع مزاحمت و خجالت شود.
گفتم: خادم در را بسته و به خانه رفته است. من هم نميتوانم در را باز کنم.
فرمودند: بيا از سوراخ بالاي در اين چاقو را بگير و از فلان محل باز کن.
فوقالعاده تعجب کردم! چون اين رمز را غير از دو سه نفر از اهل مدرسه کسي نميدانست.
چاقو را گرفته و در را باز کردم. بيرون مدرسه روشن بود اگر چه اول شب چراغ برق جلو مدرسه را روشن کرده بودند، ولي در آن وقت آن چراغ خاموش بود و من متوجه نبودم.
خلاصه اين که شخصي را ديدم در شکل شوفرها، يعني کلاه تيماجي گوشهداري بر سر و چيزي مثل عينک روي چشم گذاشته بود شال پشمي به دورگردن پيچيده و سينهاش را بسته بود کليجه ترياکي رنگي (يک نوع لباس نيم تنه) که داخل آن پشمي بود به تن کرده و دستکش چرمي در دست داشت. پاهاي خود را با مچ پيچ محکم بسته بود. سلامي کردم.
ايشان جواب سلام مرا بسيار خوب دادند. من دقت ميکردم که از صدا، ايشان را بشناسم و بفهمم کدام يک از آشنايان ما است که از تمام خصوصيات حال ما و مدرسه مطلع است.
در اين لحظات دستشان را پيش آوردند ديدم از بند انگشت تا آخر دست، همه دوقرانيهاي جديد سکهاي چيده است که آنها را در دست من گذاشتند و چاقويشان راگرفتند و فرمودند: فردا صبح خاکه براي شما ميآورم. اعتقاد شما بايد بيش از اينها باشد. به پدرتان بگوييد اين قدر غرغر نکن، ما بيصاحب نيستيم.
اين جا ديگر بنده خوشحال شدم و تعارف را گرم گرفتم که بفرماييد، پدرم تقصيرندارد، چون وسايل گرم کننده حتي نفت چراغ هم تمام شده است.
فرمودند: آن شمع گچي را که بر طاقچه بالاي صندوقخانه است، روشن کنيد.
عرض کردم: آقا اينها چه پولي است؟
فرمودند: مال شما است و خرج کنيد.
در بين صحبت کردن، متوجه شدم که براي رفتن عجله دارند ضمنا زماني که من با ايشان حرف ميزدم، اصلا سرما را احساس نميکردم. خواستم در را ببندم، يادم آمد از نام شريفشان بپرسم، لذا در را گشودم ديدم آن روشنايي که خصوصيات هر چيزي در آن ديده ميشد به تاريکي تبديل شده است، لذا به دنبال جاي پاهاي شريفش مي گشتم، چون کسي که اين همه وقت، پشت در، روي اين برفها ايستاده باشد، بايد آثار قدمش در برف ديده شود، ولي مثل اين که برفها سنگ ورد پا و آمد و شدي درآنها نبود.
از طرفي چون ايستادن من طول کشيد، پدرم با وحشت مرا از در حجره صدا ميزد که بيا هرکس ميخواهد باشد. از ديدن آن شخص نااميد شدم و بار ديگر در را بستم و به حجره آمدم.
ديدم ناراحتي پدرم بيشتر از قبل شده است و ميگفت: در اين هواي سرد که زبان با لب و دهان يخ ميکند، با چه کسي صحبت ميکردي؟ اتفاقا همينطور هم بود.
بعد از آمدن به اتاق در طاقچهاي که فرموده بودند، دست بردم شمعي گچي را ديدم که دو سال پيش آن جا گذاشته بودم و به کلي از يادم رفته بود. آن را آوردم و روشن کردم. پولها را هم روي کرسي ريختم و قصه را به پدرم گفتم. آن وقت حالي به من دست داد که شرحش گفتني نيست. طوري بود که اصلا احساس سرما نميکردم وبه همين منوال تا صبح بيدار بودم. آن وقت پدرم براي تحقيق پشت در مدرسه رفتند.
جاي پاي من بود، ولي اثري از جاي پاي آن حضرت نبود. هنوز مشغول تعقيب نمازصبح بوديم که يکي از دوستان مقداري ذغال و خاکه براي طلاب مدرسه فرستاد که تا پايان آن سردي و زمستان کافي بود.(4)
برکات حضرت ولی عصر(عج)، حکایات کتاب عبقری حسان ، صص 122-120
نامهی دیگری از امام مهدی(عج) به شیخ مفید كه در روز پنجشنبه، 23 ماه ذيحجه سال 412 هجرى به دست شيخ مفيد رسيده است
بنام خداوند بخشاينده بخشايشگر!
درود خدا بر تو اى يارى رسان حق! و آنكه با گفتار راستين و شايسته، مردم را به سوى حق فرا مىخوانى!
ما در نامه خويش به تو، خداى جهان آفرين را كه خدايى جز او نيست و خداى ما و خداى نياكان ما است، سپاس مىگذاريم و از بارگاه با عظمتش بر سرور و سالارمان محمد(ص) آخرين پيام آور خدا و خاندان پاك و مطهرش، درودى جاودانه مىطلبيم.
و بعد! دوست راه يافته به حقيقت! خداوند، بدان وسيلهاى كه به سبب دوستان ويژه خود، به تو ارزانى داشته است، وجودت را حفظ و تو را از نيرنگ دشمنانش حراست فرمايد.
ما ناظر نيايش تو با خدا بوديم و از خداى جهان آفرين برآورده شدن آن را خواستيم.
ما اينك در قرارگاه خويش، در مكانى ناشناخته، بر فراز قلهاى سر به آسمان كشيده، اقامت گزيدهايم كه به تازگى به خاطر عناصرى بيداد پيشه و بىايمان، بناگزير از منطقهاى پر دار و درخت بدين جا آمدهايم و به زودى از اينجا نيز به دشتى گسترده كه چندان از آبادى دور نيست، فرود خواهيم آمد. به زودی خبری از ما به تو میرسد و تو را آگاه خواهيم ساخت تا بدان وسيله در جريان باشى كه راه تقرب به ما با اعمال و کردار چیست و خداوند به مهر و لطف خود، تو را موفق بدارد. -پس اینگونه باش.
خداى جهان آفرين با چشم عنايتش كه هرگز آن را خواب نمىگيرد. وجودت را حفظ كند- بايد در برابر فتنهاى كه جان آنانى كه آن را در دل هايشان كاشتهاند به نابودى خواهد افكند، بايستى! و باطل گرايان بد انديش را بترسانى چرا كه از سرکوبى آنان، ايمان آوردگان، شادمان و جنايتكاران، اندوه زده خواهند شد.
و نشانه حركت و جنبش ما از اين خانه نشينى و كنارهگيرى، رخداد مهمى است كه در سرزمين وحى و رسالت، مكه معظمه از سوى پليدان نفاق پيشه و نكوهيده، رخ خواهد داد، از جانب عنصرى سفاك كه ريختن خونهاى محترم را حلال شمرده و به نيرنگ خويش، آهنگ جان ايمان آوردگان خواهد كرد، اما به هدف ستمبار و تجاوزكارانه خويش دست نخواهد يافت، چراكه ما پشت سر توحيدگرايان شايسته كردار، بوسيله نيايش و راز و نيازى كه از فرمانرواى آسمان و زمين پوشيده نمىماند، آنان را حفاظت و نگهدارى خواهيم كرد.
بنابراين، قلبهاى دوستان ما به دعاى ما به بارگاه خدا، آرامش و اطمينان يابد و آسوده خاطر باشند كه خداوند آنان را بسنده است و گرچه درگيريهاى هراس انگيزى، آنان را به دلهره مىافكند، اما از گزند آن عنصر تبهكار در امان خواهند بود و سرانجام، كار با دست توانا و ساخت تدبير نيكوى خدا -تا هنگامى كه پيروان ما از گناهان دورى گزينند- شايسته و نيكو خواهد بود.
هان اى دوست پراخلاص كه همواره در راه ما بر ضد بيدادگران در سنگر جهاد و پيكارى! خداوند همانسان كه دوستان شايسته كردار پيشين ما را تأييد فرمود، تو را نيز تأيید نمايد! ما به تو اطمينان مىدهيم كه هركس از برادران دينىات، پرواى پروردگارش را پيشه سازد و آنچه را به گردن دارد به صاحبان حق برساند، در فتنه نابود كننده و گرفتاريهاى تيره و تار و گمراهگرانه، در امان خواهد بود و هر آن كس كه در دادن نعمتهايى كه خداوند به او ارزانى داشته، به كسانى كه دستور رسيدگى به آنان را داده است، بخل ورزد، چنين كسى در اين جهان و سراى ديگر، بازنده و زيانكار خواهد بود.
دوست واقعى! اگر پيروان ما -كه خداى آنان را در فرمانبردارى خويش توفيق ارزانى بدارد- به راستى در راه وفاى به عهد و پيمانى كه بر دوش دارند، هم دل و يك صدا بودند، هرگز خجستگى ديدار ما از آنان به تأخير نمىافتاد و سعادت ديدار ما، ديدارى براساس آگاهى عميق و خالصانه نسبت به ما، زودتر روزى آنان مىگشت.
از اين رو (بايد بدانند كه) جز برخى رفتار ناشايسته آنان كه ناخوشايند ما است و آن عملكرد را زيبنده اينان نمىدانيم، عامل ديگرى ما را از آنان دور نمىدارد. خداوند ما را در يارى، بسنده و نيك، كارساز است و درود او بر سرور و بشارت دهنده و بيم دهنده ما محمد (ص) و خاندان پاكش باد!
متن عربی
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
سلام اللّه عليك أيّها النّاصر للحقّ، الدّاعي إليه بكلمة الصدق، فانا نحمد اللّه إليك الذي لا إله إلاّ هو، إلهنا و إله آبائنا الأولين، و نسأله الصلاة على نبيّنا و سيدنا و مولانا محمّد خاتم النبيّين، و على أهل بيته الطاهرين.
و بعد: فقد كنّا نظرنا مناجاتك عصمك اللّه بالسبب الذي وهبه اللّه لك من أوليائه، و حرسك به من كيد أعدائه، و شفعنا ذلك الآن من مستقر لنا ينصب في شمراخ ، من بهماء صرنا إليه آنفا من غماليل ألجأنا إليه السباريت من الإيمان و يوشك أن يكون هبوطنا منه إلى صحصح من غير بعد من الدهر و لا تطاول من الزمان و يأتيك نبأ منا بما يتجدد لنا من حال، فتعرف بذلك ما نعتمده من الزلفة إلينا بالأعمال، و اللّه موفقك لذلك برحمته، فلتكن حرسك اللّه بعينه التي لا تنام أن تقابل لذلك فتنة تبسل نفوس قوم حرثت باطلا لاسترهاب المبطلين و يبتهج لدمارها المؤمنون، و يحزن لذلك المجرمون.
و آية حركتنا من هذه اللوثة حادثة بالحرم المعظّم من رجس منافق مذمم، مستحل للدم المحرم، يعمد بكيده أهل الإيمان و لا يبلغ بذلك غرضه من الظلم لهم و العدوان، لأنّنا من وراء حفظهم بالدعاء الذي لا يحجب عن ملك الأرض و السّماء، فليطمئن بذلك من أوليائنا القلوب، و ليثقوا بالكفاية منه، و ان راعتهم بهم الخطوب و العاقبة بجميل صنع اللّه سبحانه تكون حميدة لهم ما اجتنبوا المنهي عنه من الذنوب.
و نحن نعهد إليك أيّها الولي المخلص المجاهد فينا الظالمين، أيدك اللّه بنصره الذي أيّد به السلف من أوليائنا الصّالحين، انّه من اتّقى ربه من إخوانك في الدّين و اخرج ممّا عليه إلى مستحقيه، كان آمنا من الفتنة المطلة ، و محنها المظلمة المظلة، و من بخل منهم بما أعاره اللّه نعمته على من أمره بصلته، فانّه يكون خاسرا بذلك لأولاه و آخرته، و لو أن أشياعنا وفّقهم اللّه لطاعته على اجتماع من القلوب في الوفاء بالعهد عليهم لما تأخر عنهم اليمن بلقائنا، و لتعجلت لهم السّعادة بمشاهدتنا على حقّ المعرفة و صدقها منهم بنا، فما يحبسنا عنهم إلاّ ما يتصل بنا ممّا نكرهه و لا نؤثره منهم، و اللّه المستعان و هو حسبنا و نعم الوكيل، و صلواته على سيّدنا البشير النذير محمّد و آله الطاهرين و سّلم.(2)
احتجاج طبرسی/ج2/صص655-653/ احتجاج(طبع جدید)/ج2/صص602-600