
نویسنده:mostafa
اولین منکر غیبت کیست؟!
غیبت حجت الهی، از مصادیق غیب پروردگار است. غیبت حجت الهی از امت خود مسألهای نیست که صرفاً در مورد حضرت مهدی (علیه السلام) پیش آمده باشد و سابقه آن به انبیا و حجج الهی پیشین بر میگردد، غیبت انبیا و اولیای الهی یکی از سنتهای رایج در میان ایشان بوده است. از روایات بر میآید که بیشتر انبیای الهی، برای مدتی از امت خویش مخفی بوده اند.
________________________________________
امام حسن عسکری (علیه السلام)، در روایتی «غیبت» را از علایم و ویژگیهای پیامبران میداند:
«إِنَّ ابْنِی هُوَ الْقَائِمُ مِنْ بَعْدِی وَ هُوَ الَّذِی یَجْرِی فِیهِ سُنَنُ الْأَنْبِیَاءِ ع بِالتَّعْمِیرِ وَ الْغَیْبَةِ؛ فرزند من همان قائم بعد از من است و همان كسى است كه داراى علائم پیغمبران یعنى طول عمر و غیبت طولانى خواهد بود.»[1]
در این نوشتار برآنیم که دیدگاه شیخ صدوق را در مقایسه داستان سجده نکردن شیطان بر حضرت آدم (علیه السلام) و مسئله غیبت حضرت مهدی (علیه السلام) و منکران ایشان بیان کنیم.
ایمان به غیب
خدای عزوجل در آیه 3 سوره بقره در وصف "متقین" می فرماید: «الَّذِینَ یُۆْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلَوةَ وَ ممِّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُون». بنابر این آیه مبارکه متقین کسانی اند كه به غیب ایمان مىآورند، و نماز را بر پا مىدارند، و از آنچه روزی داده شده اند انفاق می کنند. تفاسیر وجوه مختلفی را به عنوان مصداق غیب در آیه مطرح کرده اند، مثلا در تفسیر مجمع البیان 5 قول مطرح شده است[2]:
1- واجبات و محرمات و مباحات یعنى احكام.
2- قیامت و بهشت و جهنم.
3- آنچه از ناحیه خداست.
4- هر چه از علم و اطلاع مردم عادى بیرون است.
5- قرآن.
كسانی كه به حضرت مهدی (علیه السلام) در حال غیبتش ایمان داشته باشند مانند همان فرشتگانى هستند كه خداى عزوجل را در سجده بر آدم اطاعت كردند و كسانى كه در حال غیبت منكر امام غائب باشند مانند ابلیس هستند كه از سجده بر آدم سر باز زد و منکر آن شأنی شد که در ورای ظاهر خاکی حضرت آدم (علیه السلام) پنهان و مصداق غیب بود
ولی روایات اهل بیت (علیهم السلام) که در تفاسیر شیعی معتبر ذیل آیه آمده است ایمان به حضرت قائم (علیه السلام) و غیبت او را در تفسیر ایمان به غیب مطرح کرده و حجت غائب خدا را مصداق غیب می دانند. (چنان چه طبرسی در مجمع البیان نظر امامیه را ذیل قول 4 آورده است)
شیخ صدوق در "کمال الدین و تمام النعمه" برخی روایاتی را که در این باره وجود دارد آورده است:
داود بن كثیر رقّى از امام صادق (علیه السّلام) درباره این سخن خداى تعالى كه «هُدىً لِلْمُتَّقِینَ الَّذِینَ یُۆْمِنُونَ بِالْغَیْبِ» فرمود: كسى كه به قیام قائم (علیه السّلام) اقرار كند و بگوید كه آن حقّ است.
و یحیى بن أبی القاسم می گوید: از امام صادق علیه السّلام از معناى آیه شریفه «الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدىً لِلْمُتَّقِینَ الَّذِینَ یُۆْمِنُونَ بِالْغَیْبِ» پرسش كردم فرمودند: مقصود از متّقین، شیعه علىّ (علیه السّلام) است، و مراد از غیب، حجّت غائب است و شاهد آن نیز این قول خداى تعالى است: «مىگویند چرا بر او آیهاى از جانب پروردگارش نازل نمىشود؟ بگو كه غیب از آن خداست و در انتظار باشید كه من نیز با شما از منتظرانم». پس خداى تعالى خبر داده است كه «الآیة» همان «الغیب» است و غیب هم همان حجّت است.[3]
صدوق (رحمة الله علیه) همچنین در جای دیگری از کتابش در تطبیق ماجرای فرمان سجده بر فرشتگان و سرباز زدن شیطان از این امر با موضوع غیبت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نکته قابل تاملی را مطرح کرده است و منکران غیبت حضرت مهدی (علیه السلام) را با اولین منکر غیب مقایسه کرده است.
نکته ای که شیخ صدوق در کمال الدین میفرماید درباره زمانی است که شیطان زیر بار سجده کردن بر حضرت آدم (علیه السلام) نمیرود، ایشان معتقد است که او اولین منکر غیبت بود، چرا که به آن چه در ورای ظاهر خاکی حضرت آدم (علیه السلام) بود ایمان نیاورد و او را تعظیم نکرد:
«خدای عزوجل آن ها (فرشتگان) را به سجده بر آدم واداشت چرا که ارواح حجج الهى را در صلبش پنهان کرده بود. این سجده براى خدا پرستش بود و براى آدم فرمانبرى و براى آنچه در پشتش بود تعظیم و احترام، ابلیس در این میان از روى حسد از سجده بر آدم سر باز زد زیرا ارواح حجج را خدا در صلب آدم نهاد و از صلب او دریغ كرد و به واسطه حسد و تمرد كافر شد و از دستور خدا سرپیچى كرد و از جوار او رانده شد و ملعون گردید و رجیم نامیده شد چرا که منكر غیبت گردید و دلیلش در امتناع از سجده بر آدم این بود كه گفت من از آدم بهترم مرا از آتش آفریدى و او را از خاك، آن چه از دیدهاش پنهان بود انكار كرد و آن را باور نداشت و به همان كه آشكار دید احتجاج كرد و آن تن خاكى آدم بود و منكر شد كه در پس آن چه چیز واقع شده است».[4]
بنابراین از دیدگاه صدوق (رحمة الله علیه) كسانی كه به حضرت مهدی (علیه السلام) در حال غیبتش ایمان داشته باشند مانند همان فرشتگانى هستند كه خداى عزوجل را در سجده بر آدم اطاعت كردند و كسانى كه در حال غیبت منكر امام غائب باشند مانند ابلیس هستند كه از سجده بر آدم سر باز زد و منکر آن شأنی شد که در ورای ظاهر خاکی حضرت آدم (علیه السلام) پنهان و مصداق غیب بود.
پی نوشت:
[1] مجلسی، بحارالانوار،ج51، ص224، ح11
[2] ترجمه مجمع البیان فی تفسیرالقرآن، ج1، ص 61
[3] صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ج1، ص 17
[4] صدوق، کمال الدین وتمام النعمه، ج1، ص13
اين غزل را در وصف حضرت صاحب الزّمان سروده، و از غيبت و انتظار وي ياد كرده، و خود را از مشتاقان و شيفتگانش معرّفي نموده است؛ وليكن با چه عبارات نمكين، و اشارات دلنشين، و كنايات و استعاراتي كه حقّاً بياختيار بر زبان انسان جاري ميشود كه او لسان الغيب است:
سَلامُ اللَهِ ما كَرَّ اللَيالي وَ جاوَبَتِ الْمَثاني وَ الْمَثالي (1)
عَلي وادي الاراكِ وَ مَن عَلَيْها وَ دارٍ بِاللِوَيفَوْقَ الرِّمالِ (2)
دعاگوي غريبان جهانم وَ أدْعو بِالتَّواتُرِ وَ التَّوالي (3)
به هر منزل كه رو آرد خدا را نگه دارش به لطف لايزالي (4)
منال اي دل كه در زنجير زلفش همه جمعيّت است آشفته حالي (5)
ز خَطّت صد جمال ديگر افزود كه عمرت باد صد سال جلالي (6)
تو ميبايد كه باشي ورنه سهل است زيانِ مايۀ جانيّ و مالي (7)
بدان نقّاش قدرت آفرين باد كه گِرد مَه كشد خطّ هِلالي (8)
فَحُبُّكَ راحَتي في كُلِّ حينٍ وَ ذِكْرُكَ مونِسي في كُلِّ حالِ (9)
سويداي دل من تا قيامت مباد از شور سوداي تو خالي (10)
كجا يابم وصال چون تو شاهي من بد نام رِند لااُبالي (11)
خدا داند كه حافظ را غرض چيست
وَ عِلْمُ اللَهِ حَسْبي مِن سُؤالي
و در تعليقه گويد: اين بيت هم در آن غزل است و گويا از خواجه باشد:
أموتُ صَبابَةً يا لَيْتَ شِعْري مَتَي نَطَقَ الْبَشيرُ عَنِ الْوِصالِ (13)
در بيت اوّل و دوّم مي گويد: سلام خدا باد پيوسته و هميشه تا وقتيكه شبها مرتّباً يكي پس از ديگري ميآيند و ميروند، و طلوع و غروب موجب پياپي در آمدن آنهاست، تا زمين و خورشيد و ماه و ستارگان باقي است، و تا وقتيكه رشتههاي دو صدايه و سه صدايۀ تارها و نغمهها و آهنگهاي چنگها و سازها مينوازند و قدرت و تاب و توانشان براي بلند داشتن اين سرود باقي است (زيرا مثاني به معني صداهاي دوبارهاي است كه تار و چنگ مي دهد، و مَثالي در أصل مَثالِث بوده است يعني صداهاي سه باره كه از آنها شنيده ميشود.) بر وادي اراك كه منزلگاه حضرت حجّت است (زيرا سرزمين اراك سرزمين حجاز است كه در آنجا فقط درخت اراك وجود دارد.) و بر آن كسيكه برفراز آن زمين سكونت دارد و بر خانه اي كه در قسمت نهائي در آن بالاي رَمْلها و شنها بنا شده است.
سپس در بيت سوّم ميگويد: دعاگوي غريبان جهانم، و بطور تواتر و پشت سر هم من دعا مي كنم و دعاگو هستم؛ كه باز روشن است: آن غريب جهاني كه از شدّت غربت و تنهائي ظهور نميكند غير از حضرت حجّت كسي نيست.
و در بيت چهارم مي رساند: او كه محلّ ثابتي ندارد ـ گرچه اصلش از مكّه و از وادي الاراك است ـ و دائماً در عالم در گردش است، اي خداوند مهربان از تو درخواست مينمايم تا با لطف دائمي خودت او را در هر منزلي كه وارد ميشود و در آن مسكن ميگزيند نگهداري كني.
و در بيت پنجم مي گويد: اي دل ! در فراق او ناله مكن، چرا كه گرچه در غيبت است و چهره و رخساره اش را از نماياندن مخفي مي دارد، وليكن بواسطۀ گيسوان و زلف سياه او ـ كه كنايه از هجران و غيبت است ـ آشفته حالان مي توانند كسب جمعيّت كنند و به مقصود نائل آيند.
و در بيت ششم مي گويد: اينك كه رشد و بروز جمال در تو فزوني يافته است، خداوند عمر تو را طويل گرداند و از گزند حوادث مصون بدارد.
و در بيت هفتم مي گويد: توئي وليّ والاي ولايت كه قوام كون و مكان بر تو قائم است؛ و تو بايد بر قرار و مقرون به بقاء و صحّت و آرامش بوده باشي، چرا كه در رأس مخروطي، و بر همۀ ماسوي' حكومت داري. و در برابر اين امر مهمّ و ارزشمند، زيانهاي جاني و ضررهاي مالي هر چه هم فراوان باشد، به من و يا به جهانيان برسد، مهمّ نيست بلكه خيلي سهل و آسان است.
و در بيت هشتم مي گويد: آفرين بر دست قدرت پروردگار كه تو را در اين چندين قرني كه تا به حال گذشته، حفظ و نگهداري نموده است؛ همان نقّاش قدرت كه بر گرد ماه بر فراز آسمان خطّي به شكل هلال ميكشد تا مردم ماه را ببينند، با آنكه بدون شكّ تمام كرۀ ماه موجود است، امّا كسي آنرا نميبيند، و در غيبت و پنهاني مي گذارد، و فقط از اين كرۀ آسماني به قدر هلالي نمايان است بطوري كه اگر كسي نظر كند ميپندارد كره اي نيست، فقط هلالي بر آسمان موجود است. امام زمان هم موجود است همچون كرۀ تامّ و تمام، امّا كسي آنرا نميبيند و ادراك نميكند و فقط به قدر ضخامت هلالي از آثار او در جهان مشهود است و مردم از آن منتفع مي گردند، ولي بايد ظهور كند و از پردۀ خفا برون آيد و چون بَدْر و ماه شب چهاردهم نور دهد و همۀ جهان را منوّر كند.
خوب توجّه كنيد: اگر اين بيت را اين طور معني نكنيم، معني آن چه مي شود؟! تعريف كردن از ماه آسماني به پنهاني، و خطّ هلالي در شبهاي نخستين طلوع آن بر گرد آن كشيدن چه مدحي را متضمّن است؟!
و اگر مراد از ماه را سيما و چهرۀ محبوب فرض كنيم و خطّ هلالي را هم محاسنش بدانيم كه بر گرد آن روئيده است، با آنكه اين استعاره با آن استعارۀ قرص ماه آسمان و اختفاي آن در شبهاي نخستين جز بمقدار هلالي كه نمايان است، دو مفاد است معذلك اين استعاره نيز منافاتي با وجود حضرت صاحبالزّمان ندارد؛ زيرا آن انساني كه در خارج بر گرد صورتِ چون ماهش محاسن روئيده است، با توصيف غربت و ولايت و سروري و پادشاهي و سائر اوصافي كه در اين غزل آمده است، غير از آنحضرت نميتواند مراد و مقصود باشد.
و در بيت نهم مي گويد: من پيوسته با تو سر و كار دارم. محبّت توست كه راحت دل من است در هر حال، و ذكر توست كه أنيس من است بطور پيوسته ومدام.
گرچه نظير اين مضمون در سائر غزلهاي حافظ موجود است و آنها راجع به خود ذات أقدس حقّ تعالي است، وليكن در اين غزل به قرينۀ سائر ابيات غير از حضرت حجّت نميتواند بوده باشد. پس ضمير مخاطب ذِكْرُكَ و حُبُّكَ راجع به اوست.
و به همين طريق مفاد بيت دهم است كه در دعا مي گويد: دريچۀ قلب من كه مملوّ از خون حيات بخش من است، و پيوسته آن خون در جنبش و حركت و ضربان و خروش است، هيچگاه از معامله و سر و كار داشتن و تلاش براي بدست آوردن محبّت و رضاي تو خالي نباشد.
و در بيت يازدهم مخاطب خود را شاه، و خودش را رِند و گداي لااُبالي خوانده است؛ و وصال اين درجۀ پست و زبون را با آن شاه با عظمت و با تقوي و داراي عصمت و طهارت، بعيد به شمار آورده است. در اين بيت هم معلوم است كه: مراد وي از «چون تو شاهي» غير آن صاحب ولايت كلّيّۀ إلهيّه نميباشد.
و در بيت دوازدهم خيلي روشن و واضح از سخنان و تخاطب فوق بطور رمز و اشاره، پرده بر مي دارد كه: اينها كه گفتم همه اشاره و كنايه و استعاره و رمز بود كه چه ميخواهم بگويم؛ صراحت نبود و من نميخواستم يا نميتوانستم آن وجود أقدس را چنانكه بايد و شايد معرّفي كنم، و عشق سوزان خود را براي لقاء و ديدارش در قالب غزل آورم؛ امّا خداوند عليم و خبير ميداند كه در دل من چه مراد بوده است، و او كفايت ميكند از كلام و سؤالي كه من بخواهم آنرا برزبان آورم.
و در بيت إلحاقي ميگويد: من از شدّت عشق و آتش وَجْد بالاخره خواهم مرد، و در انتظار فرج او جان خواهم سپرد؛ و مانند يعقوب در فراق يوسف كور خواهم شد و چشمم پيوسته بر در است كه چه موقع بشير، بشارت از لقاء وصال ميدهد؛ و يوسف گمگشتۀ بياباني در چاه غربت در افتاده، غريب و تنها، سرگشته و متحيّر مرا بشارت ديدار ميدهد، و با فرج او و لقاي او چشمانم بينا ميگردد، و چون مرده از قبر برخاسته زنده ميگردم و حيات نوين مييابم.(1)
1.روح مجرد ص 519.
منبع: متقین
شاید این خبر، برای هر کس برداشتی داشته باشد: «فرزندان جهاد نکاح در راهند »؛ یا ممکن خبر زیاد شدن روابط نامشروع کسی را ناراحت نکند؛ امّا برای کسی که سری به کتابهای تاریخی و حدیثی زده باشد، این خبر به معنای این است که ابلیس لعین (علیه اللعنه) از حرام زادگانی که نام و نسب پاکی ندارند، لشکری از ناپاکان می سازد تا آماده به خدمت ترین خادمانش را برای مقابله با امام عصر (ارواحنا له الفداء) سازمان دهد.

جناب مستطاب آقای آقا شیخ حیدر علی مدرس اصفهانی نقل می کند:
در یک سال که در اصفهان بسیار سرد شد و قریب پنجاه روز آفتاب دیده نشد و علی الدوام برف می آمد و برودت هوا به حدی بود که نهرهای جاری یخ بسته بود. آن زمان بنده در مدرسه باقریه (درب کوشک) حجره داشتم و حجره حقیر روی نهر واقع بود و مقابل حجره مثل کوه، برف و یخ جمع شده و از کثرت برف و شدت برودت راه تردد به شهر قطع شده و طلاب، فوق العاده در مضیقه و سختی بودند.
روزی پدر بنده با کمال عسرت به شهر آمدند که بنده را ببرند نزد خودشان که وسائل آسایش بهتر فراهم باشد. اتفاقا برودت و بارش بیشتر شد و مانع از رفتن گردید و خاکه و ذغال هم جهت اشخاص بی تهیه دشوار بلکه غیر مقدور بود. از قضا نیمه شبی نفت چراغ تمام و کرسی هم سرد و مدرسه هم از طلاب خالی بود. حتی خادم هم اول شب درب مدرسه را بسته و به خانه اش رفته بود و فقط یک نفر طلبه در سمت دیگر مدرسه در حجره اش خوابیده بود.
پدرم با مشاهده این وضعیت بنای تغیر و تشدد گذاردند که تا کی می خواهی ما و خودت را به زحمت و مشقت اندازی؟ فعلا که اساس درس و مباحثه غیر مرتب است چرا در مدرسه ماندی و به منزل نیامدی تا ما و خود را از این سختی خلاص کنی؟
چاره ای جز سکوت و درد دل با خدا نداشتم. ولی از شدت سرما خواب بر چشمم مستولی شده بود و تقریبا شب هم از نیمه گذشته بود که ناگاه صدای درب مدرسه بلند شد. کسی محکم در را میکوبید. ما اعتنائی نکردیم باز به شدت در زد. به خیال آنکه اگر از زیر لحاف و پوستین بیرون بیائیم دیگر گرم نمیشویم از جواب خودداری می نمودیم. که این بار چنان در را کوبیدند که تمام مدرسه به لرزید. خودم را به هر صورتی بود مجبور به اجابت کرده و برخواستم.
بنده را به اسم و هویت صدا زدند و فرمودند شما را میخواهم . بدنم به لرزه افتاد. پیش خود گفتم: این وقت شب و مهمان آشنا! از این که مرا از پشت در شناخت اسباب خجالتم فراهم شد . در فکر عذری بودم که بتراشم شاید رفع مزاحمت و خجالت شود
چون در حجره را باز کردم دیدم به قدری برف آمده که از لب ازاره ایوان قریب یک وجب بالاتر است پا را در برف میگذاشتیم تا زانو یا بالاتر فرو می رفت. به هر زحمتی بود خود را به دهلیز مدرسه رسانیده و گفتم کیستی؟ این وقت شب کسی در مدرسه نیست.
بنده را به اسم و هویت صدا زدند و فرمودند شما را میخواهم . بدنم به لرزه افتاد. پیش خود گفتم: این وقت شب و مهمان آشنا! از این که مرا از پشت در شناخت اسباب خجالتم فراهم شد . در فکر عذری بودم که بتراشم شاید رفع مزاحمت و خجالت شود.
گفتم خادم در را بسته و به خانه رفته و من نمیتوانم باز کنم. گفتند بیا از روزنه بالای در این چاقو را بگیر و از فلان محل باز کن. فوق العاده تعجب کردم چون این رمز را غیر از دو سه نفر اهل مدرسه کسی نمیدانست. خلاصه چاقو را گرفته و در را گشودم . جلوی مدرسه به نوری روشن بود. شخصی را دیدم در ظاهر شوفرها، کلاه تیماجی گوشه دار بر سر و شال پشمی بر گردن و سینه بسته و دست کش چرمی در دست و پاها را با مچ پیچ محکم بسته بود. سلام کردم و ایشان رد سلام فرمودند.
در این فکر بودم که از صوت و صدا وی را بشناسم که کدام یک از آشنایان ما است که از تمام خصوصیات حال ما و مدرسه با اطلاع است که ناگاه دستشان را به جانب بنده پیش فرستاده و پول های رایج و سکه های دو قرانی در دست بنده گذاردند و چاقویشان را گرفته و فرمودند: فردا صبح خاکه (ذغال) برای شما می آورند. اعتقاد شما باید بیش از این ها باشد و به پدرتان بگوئید اینقدر قرقر مکن ما بی صاحب نیستیم.
دیگر اینجا بنده مسرور شده تعارف کرده و گفت بفرمائید، پدرم تقصیر ندارند، چون همه امور به هم ریخته بود حتی نفت چراغ تمام شده بود ابراز نارضایتی می نمودند. فرمودند آن شمع کچی که در رفه صندوقخانه است را روشن کنید.
حالی به من دست داد که شرحش گفتنی نیست و تا صبح در همین حال به سر بردیم. ابوی جهت تحقیق پشت در مدرسه رفتند جای پای من بود و اثری از جای پای آن حضرت نبود. هنوز مشغول تعقیب نماز صبح بودیم که یکی از دوستان مقداری ذغال و خاکه جهت طلاب مدرسه فرستاده بود که تا پایان زمستان کافی بود
دو مرتبه عرض کردم آقا این چه پولی است؟ فرمودند مال شما است خرج کنید. تعجیل در رفتن داشتند و وداع نمودیم. خواستم در را ببندم متذکر امری شدم در را گشودم که از نام شریفش بپرسم.
دیدم آن روشنائی که جزئیات هم دیده میشد مبدل بتاریکی شده بود. حیران شدم. رد قدم های شریفش را جستجو کردم که یک نفر این همه وقت پشت در روی این برف ها ایستاده باشد باید آثار قدمش در برف ظاهر باشد! بر روی برف ها هیچ اثری از رد پا و رفت و آمدی نبود.
از آنجا که رفتن بنده طول کشیده بود، پدرم نگران شده و از در حجره مرا صدا می زدند که بیا هر که می خواهد باشد. خلاصه بنده از دیدن آن بزرگوار مأیوس شدم. بار دیگر در را بسته و به حجره آمدم. دیدم نارضایتی و طعنه های پدر از قبل بیشتر شده که در این هوای سرد که زبان با لب و دهان یخ می زند تو با چه کسی حرف می زدی؟
همانطور که فرموده بودند در رفه دست بردم، شمع کچی را دیدم که دوسال قبل در آنجا نهاده بودم ولی به کلی فراموش کرده بودم. آوردم روشن کردم و پول ها را روی کرسی ریختم و قصه را به پدر گفتم.
سپس حالی به من دست داد که شرحش گفتنی نیست و تا صبح در همین حال به سر بردیم. ابوی جهت تحقیق پشت در مدرسه رفتند جای پای من بود و اثری از جای پای آن حضرت نبود. هنوز مشغول تعقیب نماز صبح بودیم که یکی از دوستان مقداری ذغال و خاکه جهت طلاب مدرسه فرستاده بود که تا پایان زمستان کافی بود.

یكى از برازندهترین فقهاء شیعه و رأس و رئیس امامیه آیت اللّه على الاطلاق مرحوم حسن بن یوسف مشهور به علامه حلّى متوّفاى ”726”هجری است كه با تألیف كتابهاى گرانقدرش حقوق عظیمى بر امت اسلام و بویژه بر فقها و علماى بزرگ و مراجع گرانقدر شیعه در ادوار مختلف دارد.
این بزرگوار از فقهاء نامدار و علماء بزرگى است كه عنایت حضرت ولى عصر «ارواحنا فداه» درباره او به ظهور پیوسته و مشهور السنه و افواه و كتب گردیده است.
قاضى نور اللّه شهید در شرح حال این بزرگوار و این نابغه فقاهت مىفرماید:
«از جمله مراتب عالیه كه جناب شیخ به آن امتیاز دارد آنست كه بر السنه اهل ایمان اشتهار یافته كه یكى از علماء اهل سنت كه در بعضى فنون علمى، استاد جناب شیخ بود كتابى در ردّ مذهب شیعه امامیه نوشته بود و در مجالس، آن را بر مردم مىخواند و آنان را اضلال مىنمود و از بیم آنكه مبادا كسى از علماء شیعه ردّ آن نماید آن را به كسى نمىداد كه بنویسد و جناب شیخ، همیشه در صدد راهى بود كه آن كتاب را بدست آورد تا ردّ آن نماید. بناچار علاقه استاد و شاگردى را وسیله عاریه كتاب مذكور نمود و چون آن شخص نمىخواست یكباره دست رد بر سینه او بزند گفت: سوگند یاد كردهام كه این كتاب را زیاده از یك شب پیش كسى نگذارم جناب شیخ آن یك شب را نیز غنیمت دانسته كتاب را گرفت و به خانه برد كه در آن یك شب به مقدار ممكن از آن كتاب، نقل نماید و چون به نوشتن آن كتاب مشغول شد و نیمى از شب بگذشت خواب بر او غلبه كرد و در این وقت حضرت صاحب الامر علیه السّلام آمدند و به علامه فرمودند: «كتاب را به من واگذار و تو بخواب» و چون علاّمه از خواب بیدار شد آن نسخه به كرامت حضرت صاحب الامر علیه السّلام تمام شده بود. (1)
پس، از آن مرد پرسید:
آیا در این زمان كه غیبت كبرى است مىتوان صاحب الامر را دید یا نه؟ و در این هنگام تازیانه از دست علامه افتاد.
آن حضرت خم شد و تازیانه را از زمین برگرفت و در میان دست علامه گذاشت و فرمود: چگونه صاحب الزمان را نمىتوان دید و حال آنكه دست او در میان دست توست؟
پس، از آن مرد پرسید: آیا در این زمان كه غیبت كبرى است مىتوان صاحب الامر را دید یا نه؟ و در این هنگام تازیانه از دست علامه افتاد. آن حضرت خم شد و تازیانه را از زمین برگرفت و در میان دست علامه گذاشت و فرمود: چگونه صاحب الزمان را نمىتوان دید و حال آنكه دست او در میان دست توست؟
مرحوم میرزا محمد تنكابنى «رحمة اللّه علیه» مىگویند:
«در السنه و افواه، اشتهاد دارد. . . « و خود ایشان به واسطه مرحوم آخوند لاهیجى از آقا سید محمد فرزند آقا سید على صاحب مناهل نقل مىكنند » كه علامه در شب جمعه به زیارت سید الشهداء علیه السّلام مىرفت تنها و بر الاغى سوار بود و تازیانهاى در دست مبارك داشت در اثناء راه شخص عربى پیاده به همراه علامه به راه افتاد و باهم به مكالمه مشغول شدند. چون قدرى باهم سخن گفتند. بر علامه معلوم شد كه این شخص، مرد فاضلى است پس در مسائل علمیه باهم صحبت داشتند و علامه فهمید كه آن شخص، بسیار صاحب علم و فضیلت و متبحر است لذا مشكلاتى كه براى او در علوم مانده بود یكبهیك از آن شخص سۆال مىكرد و او حل مىنمود تا اینكه سخن در مسئلهاى واقع شد و آن شخص فتوایى گفت علامه منكر آن شد و گفت: حدیثى برطبق فتوى نداریم، آن مرد گفت: شیخ طوسى در تهذیب حدیثى در این باب ذكر كرده و شما از كتاب تهذیب فلان مقدار را از اول بشمارید كه در فلان صفحه و فلان سطر، این حدیث، مذكور است.
علامه در حیرت شد كه این شخص كیست؟ پس، از آن مرد پرسید:
آیا در این زمان كه غیبت كبرى است مىتوان صاحب الامر را دید یا نه؟ و در این هنگام تازیانه از دست علامه افتاد.
آن حضرت خم شد و تازیانه را از زمین برگرفت و در میان دست علامه گذاشت و فرمود: چگونه صاحب الزمان را نمىتوان دید و حال آنكه دست او در میان دست توست؟
علامه بىاختیار خود را به زیر انداخت كه پاى آن حضرت را ببوسد پس غش نمود و چون به هوش آمد كسى را ندید و پس از آنكه به خانه بازگشت رجوع به كتاب تهذیب نمود و آن حدیث را در همان ورق و همان صفحه و همان سطر كه آن حضرت نشان داده بودند یافت و علامه اعلى اللّه مقامه به خط خود در حاشیه كتاب تهذیب در آن مقام نوشت: این حدیث، آن چیزى است كه حضرت صاحب الامر علیه السّلام با ذكر صفحه و سطر از این كتاب نشان داد.
مرحوم تنكابنى مىگوید: آخوند لاهیجى مىگفت: من همان كتاب را دیدم و در حاشیه آن حدیث، خطّ علامه را مشاهده كردم كه به مضمون سابق بود. (2)
پی نوشت:
1) مجالس المۆمنین، ج 1 ، ص 573
2) محمد تنكابنى، قصص العلماء، ص 359

علامه نوری در کتب دارالسلام و نجم الثاقب از خط سید سند؛ آقا میرزا صالح فرزند خلف مرحوم آقا سید مهدی نقل نموده است که یکی از صلحای ابرار از اهل حله برای ما نقل کرد:
یک روز صبح از خانه خود برای زیارت سید اعلی الله مقامه بیرون آمدم. در راه از کنار مقام معروف به قبر سید محمد ذی الدمعه عبور نمودم. در نزد قبر، شخصی را دیدم که منظر نیکوئی داشت و صورت مبارکش درخشان و مشغول به قرائت فاتحه بود.
با دقت نگاه کردم، دیدم در شمایل عربی است و از اهل حله نیست. با خود گفتم که این مرد غریب است و اهتمام ورزیده به زیارت صاحب این قبر و ایستاده و فاتحه میخواند ولی ما اهل این شهر بدون توجه از کنار مقبره اش میگذریم و فاتحه ای نمیخوانیم. ایستادم و حمد و سوره ای خواندم.
از قرائت که فارغ شدم سلام کردم. جواب سلام داد و فرمود علی، به زیارت سید مهدی می روی؟ گفتم بله. فرمود من نیز با تو می آیم.
مقداری که راه رفتیم به من فرمود: از خسارتی که امسال در اموالت دیدی ناراحت نباش، این به خاطر حجی بود که در ذمه ات بود. مال دنیا می آید و می رود.
به من خسارتی مالی وارد شده بود که به دلیل حفظ اعتبار تجارت، احدی را از آن مطلع نکرده بودم! به همین جهت از شنیدن این جمله بسیار ناراحت شدم و با خود گفتم: سبحان الله! ورشکستگی من به قدری شایع شده که غریبه ها هم از آن آگاه شده اند. ولی در جواب او گفتم الحمد لله علی کل حال.
سپس فرمود: ضرری که به تو رسیده به زودی جبران می شود و بعد از مدتی به حال اول خود بر میگردی و دین خود را ادا می کنی.
من ساکت شدم و درباره سخن او فکر میکردم، تا به در خانه شما رسیدیم. مقابل در ایستادیم. عرض کردم: بفرمایید مولای من. من از اهل خانه هستم. فرمود شما بفرمایید که انا صاحب و الدار ( که منم صاحب خانه و صاحب الدار) ( این دو از القاب آن حضرت است). از ورود امتناع نمودم. دست مرا گرفت و قبل از خود وارد خانه نمود.
داخل مسجد که شدیم دیدیم تعدادی طلبه نشسته اند و منتظرند که سید قدس الله روحه جهت تدریس از خانه خارج شود و جهت احترام، جای نشستن او خالی بود و کسی در آنجا ننشسته بود و در آن موضع کتابی گذاشته بود.
مقداری که راه رفتیم به من فرمود: از خسارتی که امسال در اموالت دیدی ناراحت نباش، این به خاطر حجی بود که در ذمه ات بود. مال دنیا می آید و می رود. به من خسارتی مالی وارد شده بود که به دلیل حفظ اعتبار تجارت، احدی را از آن مطلع نکرده بودم! به همین جهت از شنیدن این جمله بسیار ناراحت شدم و با خود گفتم: سبحان الله! ورشکستگی من به قدری شایع شده که غریبه ها هم از آن آگاه شده اند. ولی در جواب او گفتم الحمد لله علی کل حال
سپس آن شخص رفت و درآن محل که محل نشستن سید رحمه الله بود نشست. آنگاه آن کتاب را گرفت و باز کرد (و آن کتاب شرایع، تالیف محقق بود) و از میان اوراق کتاب چند جزء مسوده که بخط سید بود بیرون آورد و شروع به خواندن آن کرد ( خط سید به گونه ای بود که هر کسی نمیتوانست آن را بخواند). و به طلاب می فرمود: آیا تعجب نمیکنید در این فروع ؟
والد اعلی الله مقامه در جنه نقل کرد که وقتی از درون خانه بیرون آمدم آن مرد را دیدم که در جای من نشسته. به محض اینکه مرا دید برخواست و از آن مکان جا به جا شد. ولی به او اصرار کردم که در همان مکان جلوس بفرماید. و دیدم مردی است خوش منظرو زیبا چهره در لباسی غریب.
وقتی نشستیم رو به او نمودم و خواستم از حالش سئوال کنم و بپرسم که او کیست و وطنش کجا است ولی حیا کردم. سپس شروع به بحث نمودم . او نیز در آن بحث صحبت هایی می فرمود . مانند مروارید غلطانی بود که به شدت مرا مبهوت کرد.
یکی از طلاب گفت سکوت کن. تو را چه به این سخنان! تبسم کرد و ساکت شد. وقتی که بحث تمام شد به او گفتم: از کجا به حله آمده اید؟ فرمود از بلد سلیمانیه.
گفتم چه وقت حرکت کردید؟ فرمود دیروز خارج شدم در حالی نجیب پاشا سلیمانیه را فتح کرده و با شمشیر و قهر آنجا را گرفته و احمد پاشا پابانی را که در آنجا سرکشی میکرد را برکنار نمود و و بجای او عبدالله پاشا برادرش را نشاند.
والد مرحوم قدس سره گفت من از خبر او متحیر شدم و اینکه این فتح و خبر به حکام حله نرسیده و در به ذهنم نرسید که از او بپرسم چگونه دیروز راه افتاده و اکنون به حله رسیده در حالی که میان حله و سلیمانیه برای سوار تندرو بیش از ده روز راه است.
آنگاه آن شخص امر فرمود یکی از خدام خانه را که برای او آب بیاورد. خادم ظرف را گرفت که آب از حب بردارد. او را صدا کرد و فرمود: با این ظرف آب نیاور. زیرا حیوان مرده ای درون آن است! خادم نگاه کرد و در آن چلپاسه ی مرده ای دید. ظرف دیگری برداشت و برایش آب آورد.
پس از نوشیدن آب از جا برخواست که برود. من نیزبه احترام او برخواستم. مرا دعا کرد و رفت.
زمانی که از خانه بیرون رفت به گروهی که در آن مکان بودند گفتم چرا خبر او را در فتح سلیمانیه انکار نکردید؟ گفتند چرا خودت انکار نکردی؟
پس حاجی علی سابق الذکر مرا به آنچه در راه واقع شده بود خبر داد و جماعت اهل مجلس به آنچه در غیاب من از خواندنش در آن مسوده و تعجب کردن از فروعی که در آن بود واقع شده بود خبر دادند. والد فرمود: به آنها گفتم جستجو کنید ولی گمان نمی کنم که او را بیابید. و الله او صاحب الامر روحی فداه بود.
آن جماعت در طلب آن جناب متفرق شدند ولی اثری از او نیافتند. سپس فرمود ما تاریخی را که در آن روز از فتح سلیمانیه خبر داد را ثبت کردیم. و بشارت خبر آن پس از ده روز به حله رسید .

در این بخش به بررسی مدت حکومت امام عصر ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) در آراء فریقین (شیعه و اهل سنت) می پردازیم.
همانگونه که بسیاری از آنها را نقل نمودیم مدت حکومت حضرتش را بیان کردهاند. روایات زیر بیانگر این موضوعند:
1) او هفت یا ده سال حکومت می نماید.
2) مدت حکومتش بیست سال است.
3) پنج یا هفت یا نه سال زیست می کند.
4) هفت یا هشت یا نه سال زیست می کند.
5) شش یا هفت یا هشت یا نه سال درنگ می کند.
امام جعفر صادق علیه السلام می فرماید: « انه یملک سبع سنین تطول له الایام حتی تکون السنه من سنیه مقدار عشر سنین من سنیکم فیکون سنو ملکه سبعین سنه من سنیکم هذه » ؛
گستره حکومتش هفت سال است، لیکن به گونهای که روزها بطول می انجامد تا اینکه یک سال از سالیان او برابر ده سال از سالیان شماست. به این ترتیب مدت حکومتش به هفتاد سال از سالیان شما می رسد.
نظیر این حدیث از امام محمد باقر علیه السلام روایت شده است. راوی به ایشان عرض می کند: فدایت شوم، چگونه سالها به طول می انجامد؟
حضرت می فرماید: «یامر الله الفلک باللبوث و قله الحرکه فتطول الایام لذلک و السنون » ؛
خداوند فلک را فرمان می دهد که به درنگ و آهستگی حرکت نماید. به این دلیل روزها و سال ها به طول می انجامد.
راوی گوید: آنها می گویند که اگر در فلک دگرگونی راه یابد، نظامش از هم خواهد گسست.
حضرت فرمود: «ذلک قول الزنادقه فاما المسلمون فلا سبیل لهم الی ذلک و قد شق الله القمر لنبیه و رد الشمس من قبله لیوشع بن نون و اخبر بطول یوم القیامه و انه کالف سنه مما تعدون » ؛
این سخن زندیقان و بی دینان است. مسلمانان را راهی به این مطلب نیست. این پیامبر است که خداوند برای حضرتش ماه را از میان به دو نیم ساخت و قبل از او هم خورشید را برای یوشع بن نون برگردادند. کما اینکه از روز قیامت خبر داده که هر روز آن هزار سال شماست، از آن سالهائی که شما می شمارید.
امام محمد باقرعلیهالسلام فرمود: «ان القائم علیه السلام یملک ثلاثمائه و تسع سنین کما لبث اهل الکهف فی کهفهم»؛
قائم علیه السلام سیصد و نه سال حکمرانی دارد، همچنانکه (به این مقدار) اصحاب کهف در غار درنگ نمودند.
در روایتی دیگر از همین امام وارد شده: «والله لیملکن رجل منا اهل البیت ثلاث مائه سنه و ثلاث عشره سنه و یزداد تسعا »؛
به خدا سوگند که بطور حتم مردی از ما اهل بیت حکومت را به دست گیرد. او سیصد و سیزده سال حکومت دارد که نه سال بر آن می افزاید. گفته شد که آن چه هنگام خواهد بود؟ فرمود: «بعد موت القائم»؛ بعد از در گذشت قائم علیه السلام. عرضه شد که قائم علیه السلام در دوران خود، قیامش چه مقدار بطول می انجامد؟
فرمود: «تسع عشره سنه من یوم قیامه الی یوم موته»؛ نوزده سال، از روز قیام او تا هنگام درگذشت وی.
در تعدادی روایات از امام صادق علیه السلام روایت شده است: « ملک القائم منا تسع عشره سنه و اشهر»؛ قائم از ما نوزده سال و چند ماه حکومتش بطول میانجامد.
امام مجتبی از پدر بزرگوارش امیر المومنین نقل می کنند که فرمودند: «یبعث الله رجلا فی آخر الزمان (الی ان قال) یملک ما بین الخافقین اربعین عاما فطوبی لمن ادرک ایامه و سمع کلامه» ؛
خداوند مردی را در آخر الزمان برمی انگیزاند تا آنجا که فرمود: او سراسر گیتی را در اختیار خود می گیرد و چهل سال بر عرصه جهان حکمرانی دارد. خوشا به حال آنکه روزگار او را دریابد و کلامش را بشنود.
شیخ مفید (علیه الرحمه) بعد از روایت هفت سال می گوید که هر یک از این سالها برابر ده سال می باشد، و این مطلب قبلا گذشت. او می گوید: روایت شده که مدت دولت قائم علیه السلام نوزده سال می باشد که روزها و ماه هایش همانگونه که گذشت بطول می انجامد. این امری است پوشیده از ما. تنها این مطلب به ما القا شده که کاری را که خدای تعالی انجام می دهد، وابسته به شروط و مصالحی است که خود می داند. ما نمی توانیم به یکی از این دو امر قطع نظر حاصل نمائیم، هر چند که روایت هفت سال آشکارتر وفزونتر است.
علامه مجلسی در بحارالانوار اظهار می دارد: اخبار مختلفی که پیرامون دوران حکومت امام نقل شده، برخی از آنها محمول بر تمامی آن مدت است، برخی بر زمان استقرار دولتش، برخی به حساب ماهها و سالهای ما و برخی بر اساس ماهها و سالیان طویل زمان وی است. البته خداوند به حقیقت امر آگاهتر است.

فطرت بخش مهم و اساسی وجود همه ی انسان هاست. چه نسبت به آن آگاه باشند و چه از آن غفلت یابند! ندای فطرت درونی همه ی آدم ها می تواند یک کلید طلایی برای نیاز انسان به مصلح جهانی و امام و راهنما را در دستان او قرار دهد! چگونگی دلالت فطرت بر وجود امام و مصلح جهانی موضوعی است که با درک و فهم آن می توان قدم های بلندی را در جهت امام شناسی برداشت!
انسان به حکم عقل و به مقتضای ضمیر باطنی خود یعنی جان فطرت درونی خویش همواره در جستجوی امنیت و عدالت است. این مطلب به راحتی قابل اثبات است! زیرا بر اساس علوم زیستی نیروی حیات در همه ی موجودات وجود دارد. این نیرو همواره موجودات را بر آن می دارد تا حیات خویش را ادامه دهند و از این رو همه ی موجودات به طور زیستی با موانع حیات خود به مقابله بر می خیزند!
بشریت به حکم عقل و فطرت مییابد که بی عدالتی و عدم وجود امنیت کافی و لازم در همه ی زمینه ها از بزرگ ترین موانع حیات و تکامل اوست از این رو به مقتضای ادراک خویش به دنبال برقراری امنیت و عدالت برای حیات خویش است!
از جمله ویژگی های اساسی که در آخرالزمان رخ می دهد و روایات بسیاری آن را تأیید می کند آن است که بشریت به جایی می رسد که می بیند همه ی تئوری پردازی هایش برای استقرار امنیت و عدالت برای ارتقای حیات دچار خدشه شده و با شکست مواجه می گردد!
بن بست نظریه های بشری در زمینه عدالت و امنیت و حیات برتر برای بشریت به معنای آن است که انسان ها براساس همان ندای فطری خویش و نیازمندی به عدالت و امنیت، به دنبال مصلحی جهانی و عدالت گستری حقیقی می گردند. بنابراین اگر بگوییم گرایش ذاتی انسان به امنیت و عدالت او را به دنبال پیشوایی عادل و مصلحی جهانی می کشاند، سخن حقّی بر زبان رانده ایم!
گرایش به مصلح جهانی براساس گرایش ذاتی و فطری به امنیت و عدالت، گرایشی فطری است و امام با ظهور خود فطرت آدمی را شکوفا می کند و عقل ها را رشد می دهد. پس برای سعادت حقیقی آدمی بایستی عقل فطری اش را به راهنمایی و هدایت امام (عجل الله تعالی فرجه شریف) شکوفا نماید!
بنابراین با گرایش ذاتی انسان به استقرار امنیت و عدالت در سراسر جهان، ایمان به وجود پیشوا و رهبر به عنوان مصلحی شایسته و الهی امری فطری است. امّا شناسایی شخص این مصلح و نشانه ها و تعیین مصداق و هویّت او البته مستلزم رجوع به منابع معتبر دینی و تاریخی است. پس باید اذعان نمود که گرایش به موعود مصلح گرایشی فطری است و لذا در همه ی انسان ها وجود دارد!
فطرت به امام گرایش دارد یعنی امام می تواند فطرت آدمی را بیدار کند و آن را شکوفا نماید! به عبارت دیگر امام انسان ها را متوجه فطرت خداجوی خود می کند که با رو آمدن گرایش های فطری در انسان راه تکامل توسط او پیموده خواهد شد. تکامل عقل فطری در عصر ظهور (عجل الله تعالی فرجه شریف) از جمله برکات ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه شریف) و ویژگی مختص جامعه ی بشریت در زمان ظهور است. در حدیثی شریف و معتبر از ابی جعفر (علیه السلام) نقل شده است که: «اذا قام قائمنا وضع یده علی رووس العباد مجمع به عقولهم و اکمل به اخلاقهم؛ هنگامی که قائم (عجل الله تعالی فرجه شریف) ما قیام کند دستش را بر سرهای بندگان می کشد پس به این ترتیب عقل های ایشان جمع می شود و اخلاق شان تکامل می یابد.» بر اساس این روایت شریف و روایاتی نظیر آن، امام زمان (عجل الله تعالی فرجه شریف) با ظهور خود زمینه ی بیداری بشر و بلوغ خرد و درک جامعه را فراهم می آورد که در نتیجه رفتار نیک و اخلاق پسندیده در اجتماع بشری رخ می نماید. بنابر این گرایش ها فطری در بشریت با ظهور امام (عجل الله تعالی فرجه شریف) در مسیر صحیح خود به جریان می افتد و انسان را به سوی کمال راهنمایی می نماید.
از جمله ویژگی های اساسی که در آخرالزمان رخ می دهد و روایات بسیاری آن را تأیید می کند آن است که بشریت به جایی می رسد که می بیند همه ی تئوری پردازی هایش برای استقرار امنیت و عدالت برای ارتقای حیات دچار خدشه شده و با شکست مواجه می گردد!
براساس آنچه گفته شد گرایش به امام عصر (عجل الله تعالی فرجه شریف) به عنوان مصلحی عدالت گستر گرایشی برخاسته از فطرت و عقل سلیم آدمی است که با ظهور موعود (عجل الله تعالی فرجه شریف) گرایش های فطری آدمی در مسیر صحیح می افتد و عقل فطری انسان شکوفا می شود. از این دو مطلب که در یک راستا هستند و هر دو به رابطه ی فطرت و امام (عجل الله تعالی فرجه شریف) اشاره دارند می توان این مطلب را استفاده نمود که برای تکامل و سعادت حقیقی امام راهنمای فطری است که عقل راه هدایت می کند و با تکامل عقل انسان به سعادت حقیقی می رسد و امام خود کسی است که عقل کامل است!
گرایش به مصلح جهانی براساس گرایش ذاتی و فطری به امنیت و عدالت، گرایشی فطری است و امام با ظهور خود فطرت آدمی را شکوفا می کند و عقل ها را رشد می دهد. پس برای سعادت حقیقی آدمی بایستی عقل فطری اش را به راهنمایی و هدایت امام (عجل الله تعالی فرجه شریف) شکوفا نماید!

معاصر عراقی در کتاب دارالسلام فرموده است که در روز پنجشنبه چهاردهم ربیع الثانی از سال هزار و سیصد هجری شخصی از افاضل احباب که موصوف و مقرون به صلاح بود برایم نقل نمود که زنی کامله و صالحه از اهل آمل مازندران بود که در صفت تقوا و صلاح در میان اهل روستای « لنواء » معروف بود و اهل آن ولایت به جهت حسن ظنی که به وی داشتند در امور مهم خود به او مراجعه کرده و از او برای حوائج خود و شفای بیمارانشان طلب دعا می نمودند و از دعای او منتفع می شدند.
این زن دیداری با سید و مولای عالم؛ حضرت صاحب الامر و الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) داشته است که شرح آن دیدار به نقل از خودش اینچنین است:
عصر پنجشنبه ای جهت زیارت اهل قبور به مصلی که مکانی است معروف به دوامل رفته بر بالای قبر برادرم نشستم و بسیار گریستم. تا اینکه ضعف بر من مستولی گردید و عالم در نظرم تاریک شد. پس برخواستم و متوجه زیارت امامزاده جلیل القدر امامزاده ابراهیم شدم.
در راه بازگشت در اثنای راه در پهلوی رودخانه از طرف آسمان و اطراف هوا نورهایی با رنگ های متعدد مشاهده کردم که در مکانی صعود و نزول می نماید.
قدری که جلوتر رفتم آن نور از نظرم محو گردید ولی مردی را دیدم که در آنجا نماز می خواند. وقتی نزدیک او شدم در سجده بود.
با خود گفتم حتما این مرد یکی از بزرگان دین است لذا لازم است پیش از آن که بر گردم او را بشناسم. به همین جهت محضرش رفتم و ایستادم تا آن که نمازش تمام شد.
بعد از عرض سلام و شنیدن پاسخ، عرض کردم آقا شما چه کسی هستید؟ اعتنائی نفرمود. در سۆال خود اصرار نمودم. فقط فرمود چه ارتباط و دخلی به تو دارد؟ من غریبم.
او را قسم دادم، بعد از آن که قسم دادن هایم شدت گرفت و به ائمه اطهار (علیهم السلام) رسید، فرمود: من عبد الحمید هستم. عرض کردم آقا برای چه کاری به اینجا تشریف آورده اید؟ فرمود جهت زیارت خضر.
عرض کردم خضر کجا است؟ فرمود قبرش آنجا است و اشاره به سمت بقعه ای کرد که نزدیک آنجا بود و معروف است به قدمگاه خضر نبی (علی نبینا و آله و علیه السلام) و در شب های چهارشنبه در آنجا بسیار شمع روشن می کنند.
عرض کردم: می گویند که خضر هنوز زنده است! فرمود: این خضر، خضر نبی (علیه السلام) نیست، بلکه این خضر پسر عموی ما و امامزاده است. در فکر خود گفتم این مرد بزرگ و خوبی است. او را راضی کرده و به خانه می برم تا از برکات وجود این مهمان بزرگوار بهره مند شوم.
در این هنگام در حالی که مشغول به ذکر یا دعایی بود، از جای خود برخواست که تشریف ببرد. گویا بر من الهام شد که این بزرگوار، حضرت حجت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است و چون می دانستم که آن حضرت بر گونه مبارک خالی دارد و دندان پیش او گشاده است، جهت امتحان و تصدیق آنچه در ذهنم بود به صورت انورش نظر کرده و دیدم دست راست را حائل صورت کرده است.

عرض کردم نشانه ای از شما می خواهم. دست مبارک را از روی صورت برداشت و تبسمی فرمود. هر دو علامت را مشاهده کردم؛ هم خال و دندان دقیقا همانطور بود که شنیده بودم ...
پس یقین کردم که ایشان حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه) است. به شدت مضطرب شده و گمان کردم که آن حضرت ظهور فرموده است. لذا عرض کردم. فدایتان شوم، آیا کسی از ظهور شما مطلع شده است؟
فرمود هنوز وقتش نرسیده و سپس رهسپار گردید. از شدت اضطراب گویا دست و پا و سایر اعضایی بدنم میخ کوب زمین شده بود. نمی دانستم باید چه چیزی بگویم و چه حاجتی بخواهم ! فقط عرض کردم فدایتان شوم، فقط اجازه دهید پایتان را ببوسم ...
سپس به راه افتادند. هر چقدر فکر کردم به دلیل شدت اضطراب و تنگی وقت هیچ یک از حوائجی که داشتم را به خاطر نیاوردم فقط عرض کردم : آقا آرزو دارم که خداوند پنج فرزند نصیبم فرماید تا اسماء مبارک پنج تن آل عبا را روی آن ها بگذارم. همانطور که در بین راه بود دست های مبارک خود را بلند کرد و فرمود ان شاء الله.
دیگر هر چه گفتم و التماس کردم اعتنائی نفرمودند تا آن که داخل بقعه امامزاده شدند ولی مهابت ایشان و اضطراب من مانع شد که داخل آن بقعه شوم، گویا راه مرا بسته بودند. سپس ترس در وجودم مستولی شد به طوری که به شدت می لرزیدم.
به هر زحمتی بود خودم را نزدیک بقعه امامزاده رساندم و مقابل دربِ آن (که یک درب هم بیشتر نداشت) ایستادم تا شاید سرورم بیرون بیایند. مدتی طولی کشید و بیرون نیامدند. از قضا زنی را دیدم که می خواست به آن قبرستان برود، او را صدا زدم و از او درخواست کردم که با من داخل بقعه شود.
با هم وارد شدیم ولی کسی را ندیدیم و هرچه داخل و خارج بقعه جستجو نمودیم از کسی اثری نبود. با آن که آن بقعه ورودی و خروجی دیگری غیر از آن درب نداشت! از مشاهده این امور حالم دگرگون شد و نزدیک بود غش کنم، به همین جهت مرا به خانه رساندند.
در همان ماه به برکت دعای آن حضرت محمد را حامله شدم، بعد علی را و پس از آن فاطمه را و بعد حسن را. ولی حسن پس از تولد وفات کرد. بسیار غمگین شدم و استغاثه کردم تا آن که حمل بعدی ام دوقلو شد. دو پسر که یکی را حسن نام نهادم و دیگری را حسین. بعد از حسین نیز پسر دیگری نصیبم شد که نام او را عباس گذاردم.

در روایات ذکر شده است که هنگام ظهور امام زمان، جنگ و خونریزی و فساد فراوان روی میدهد، و از طرفی گفته میشود که باید زمینه را با اعمال نیک، دعا و... برای ظهور ایشان فراهم کرد. انسان در این مواقع مضطر می شود که بالاخره با گناه بیشتر ظهور نزدیک میشود یا با اعمال نیک؟.... باید گفت: از جمله نشانههای غیر حتمی ظهور، گسترش فساد و تباهی است و نباید این فساد و تباهیها را جزو زمینهها و عوامل ظهور دانست. ما در مقابل این سۆال پاسخهایی ارائه میدهیم و قضاوت را به عهده خود شما میگذاریم.
این تفکر ناشى از عدم شناخت مسئولیت انسانى و دینى و برداشت غلط از موضوع ظهور است؛ زیرا:
اولاً؛ هیچ یک از تکالیف شرعى مانند نماز، روزه، حج، امر به معروف، مبارزه با فساد و... مشروط به چنین شرطى نیست؛ یعنى، تکلیف نماز و یا نهى از منکر تکالیفى مطلق هستند و عمل به آنها الزامى است؛ چه موجب تسریع در ظهور شود یا تأخیر آن.
ثانیاً؛ آیا معقول است که ما در سراسر عمر خود که چه بسا به ظهور منجر نگردد، دست روى دست بگذاریم و همه آیات و روایات را به کنارى بگذاریم؛ به این بهانه که ما مىخواهیم در ظهور تعجیل گردد! آیا این عذرى خداپسندانه است؟!
ثالثاً؛ در احادیثى که وظایف منتظران مشخص شده، همه جا سخن از تقوا، ورع، عفاف، دورى از گناه و قرب به خداوند است. چنان که امام صادق علیه السلام مىفرمایند: «هر کس خشنود مىشود که از اصحاب قائم باشد، پس باید منتظر باشد و به ورع و اخلاق نیکو عمل کند، در حالى که منتظر است. اگر چنین شخصى، پیش از ظهور بمیرد، اجر او مانند کسى است که زمان ظهور را درک کرده است. پس (در جهت نیکىها) بکوشید و منتظر باشد. (این انتظار)، گوارا باد بر شما اى گروه رحمت شده». (1)
علماى ما درباره وظایف و تکالیف منتظران در زمان غیبت، کتابهاى مستقلى نوشته یا فصلهایى از کتاب خود را بدان اختصاص دادهاند (مانند نجم الثاقب، مکیال المکارم و....). در این کتابها و مشابه آنها _ که تنها براساس روایات معصومین علیهم السلام نوشته شده اند _ هیچ گاه پر کردن جهان از فساد و تباهى به عنوان وظیفه منتظران در زمان غیبت، یاد نشده است.
از همه این ها گذشته، ما باید موضع و موقعیت خود را در زمینه قیام امام مهدى علیه السلام مشخص کنیم. بدیهى است اگر ما به گسترش فساد کمک کنیم، از کسانى خواهیم بود که انقلاب حضرت مهدى علیه السلام، براى در هم کوبیدن و حذف آنان صورت مىگیرد!! اگر در صدد اصلاح جامعه باشیم، از کسانى خواهیم بود که در زمره اصحاب فداکار عضویت خواهند داشت.
بنابراین به فرض این که با ساکت بودن و به نظاره نشستن و یا کمک کردن به توسعه فساد، ظهور حضرت را پیش بیندازیم، وضع خود را به طور قطع به خطر انداختهایم. مگر نه این است که حضرت بقیة اللَّه براى کوتاه کردن دست فاسدان و برچیدن بساط محرمات الهى و فسادگرى و اصلاح انسانها و جوامع، قیام مىکند. پس چگونه مىتوانیم از قیام آن بزرگوار بهرهمند شویم.
گفتنى است که بیان وضعیت فساد آلود و معصیت بار جهان در آخرالزمان، هم هشدار به جوامع انسانى است و هم علامتى خبر دهنده از نزدیکى قیام و ظهور امام زمان علیه السلام مىباشد. این هشدارها و پیشگویىها وظیفه ما را سنگین مىکند و ما را نسبت به عواقب شوم فساد و تباهى آگاه مىسازد.
محمد بن مسلم مىگوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! قائم شما چه وقت ظهور خواهد کرد؟ حضرت فرمودند: «هنگامى که مردان خود را شبیه زنان کنند و زنان، شبیه مردان شوند، آن گاه مردان به مردان اکتفا کنند و زنان به زنان!!». (2)

استاد شهید مطهرى رحمت الله علیه در این زمینه مىنویسد:
برداشت قشرى از مردم درباره مهدویت و قیام انقلاب مهدى موعود علیه السلام، این است که صرفاً ماهیت انفجارى دارد؛ فقط و فقط از گسترش و اشاعه و رواج ظلمها، تبعیضها، اختناقها، حق کشىها و تباهى ناشى مىشود؛ نوعى سامان یافتن است که معلول پریشانىها است.
آن گاه که صلاح به نقطه صفر برسد، حق و حقیقت، هیچ طرفدارى نداشته باشد، باطل یکه تاز میدان گردد، جز نیروى باطل نیرویى حکومت نکند و فرد صالحى در جهان یافت نشود، این انفجار رخ مىدهد و دست غیب براى نجات حقیقت از آستین بیرون مىآید. از این رو هر اصلاحى محکوم است؛ زیرا هر اصلاح، یک نقطه روشن است و تا در صحنه اجتماع، نقطه روشنى است، دست غیب ظاهر نمىشود؛
به عکس؛ هر گناه، هر فساد، ظلم، تبعیض، حق کشى و هر پلیدى به حکم این که مقدمه اصلاح کلى است و انفجار را قریبالوقوع مىکند و رواست، و هدفها، وسیلههاى نامشروع را مشروع مىکنند! پس بهترین کمک به تسریع در ظهور، ترویج و اشاعه فساد است! اینجاست که گناه، هم فال است و هم تماشا، هم لذت و کام جویى است و هم کمک به انقلاب مقدس نهایى.
این گروه به طور طبیعى به مصلحان، مجاهدان، آمران به معروف و ناهیان از منکر، با نوعى بغض و عداوت مىنگرند، زیرا آنان را از تأخیراندازان ظهور و قیام مهدى موعود مىشمارند.
در حالى که آیات قرآن کریم در جهت عکس برداشت بالا است؛ ظهور مهدى موعود، حلقهاى از حلقات مبارزه اهل حق و باطل است که به پیروزى نهایى اهل حق منتهى مىشود. سهیم بودن یک فرد در این سعادت، موقوف به این است که آن فرد اهل ایمان و عمل صالح باشد.
ظهور مهدى موعود علیه السلام، تحقق بخش وعدهاى است که خداوند متعال از قدیمترین زمانها در کتابهاى آسمانى به صالحان و متقیان داده است که زمین از آن آنان است و پایان تنها به متقیان تعلق دارد (3).
ایشان در فراز دیگرى مىنویسد: «حدیث معروف که مىفرماید: «یملاء اللَّه به الارض قسطاً و عدلاً بعد ما ملئت ظلماً و جوراً»؛ (4) نیز شاهد مدعاى ما است، نه بر مدعاى آن گروه. در این حدیث نیز تکیه روى ظلم شده است و سخن از گروه ظالم است که مستلزم وجود گروه مظلوم است و مىرساند که قیام امام مهدى عجل الله تعالی فرجه الشریف براى حمایت از مظلومانى است که استحقاق حمایت دارند... .
شیخ صدوق روایتى از امام صادق علیه السلام نقل مىکند مبنى بر این که این امر تحقق نمىپذیرد مگر این که هر یک از شقىّ و سعید، به نهایت کار خود برسد. پس سخن در این است که گروه سعدا و گروه اشقیا، هر کدام به نهایت کار خود برسند.
در روایات اسلامى، سخن از گروهى زبده است که به محض ظهور امام زمان علیه السلام به آن حضرت ملحق مىشوند. بدیهى است که این گروه ابتدا به ساکن خلق نمىشوند. معلوم مىشود در عین اشاعه و رواج ظلم و فساد زمینههایى عالى وجود دارد که چنین گروه زبدهاى را پرورش مىدهد. این خود مىرساند نه تنها حق و حقیقت به صفر نرسیده است؛ بلکه اگر به فرض اصل حق از نظر کمیت، قابل توجه نباشد، از نظر کیفیت، ارزندهترینِ اهل ایمانند و در ردیف یاران سیدالشهداء علیه السلام». (5)
پی نوشت ها:
1) بحارالانوار، ج 52، ص 140
2) کمال الدین، ج 1، ص 331
3) قیام و انقلاب مهدى موعود علیه السلام، ص 56-54
4) الستجاد من الارشاد (المجموعه)، علامه حسن بن مطهر الحلى، ص 263
5) قیام و انقلاب مهدى موعود علیه السلام، ص 56 و 57