انتظار منجي در اديان مختلف
مقاله ي واصله به دليل گستردگي برخي مطالب، توسط کميته ي علمي اجلاس تخليص شده است.
امروزه شايد نتوانيد حتي يک دين، جماعت ديني يا فرقه اي را پيدا کنيد که در انتظار مجدد ديني و منجي خود نباشند. پيروان همه ي اديان جهان اعتقاد دارند روزگاري مي آيد که جهان پر از فساد و انحراف اخلاقي و بحران خواهد شد. مردم جهان در آن زمان به مسافراني شبيه هستند که در بيابان سوزان، تشنه عدالت و حقيقت هستند و اين زمان، خود علامت و نشانه ظهور منجي بزرگ عالم خواهد بود. منجي اي که با قدرت الهي مي ايد تا بر مادي گري پيروز شود و به دنبال آن، دين حق، پاکي و عدالت را بر زمين بگستراند.
اين اعتقاد را مي توانيم در تورات و ديگر کتاب هاي عهد عتيق يهوديان ونيز در انجيل مسيحيان مشاهده کنيم. برهمنيان و پيروان دين بودا ونيز پيروان دين زرتشت در کتاب هاي مقدس خود ظهور مجدد بزرگ اديان در آخرالزمان را بشارت مي دهند. هر يک از اين اديان تفسير و نشانه ها و نام هاي مخصوصي براي منجي خود دارند. مسيحيان و يهوديان او را به نام «مسيح بزرگ» مي شناسند و نزد زرتشتيان نام او سوشيانت [1] است - يعني سود رساننده - ولي مسلمانان معتقدند او از قبيله ي «بني هاشم» و از فرزندان پيامبر اسلام (ص) مي باشد.
آن چه در اين جا بايد تأکيد شود اين است که امام مهدي (عج) محدود به مسلمانان نيست، هر چند از آغوش اسلام مي آيد و همچنين قيام او مربوط به يک قوم يا ملت خاص نيست، در حالي که مي دانيم پيامبران الهي در گذشته به سوي قوم خاصي فرستاده مي شدند. او مي ايد تا با هر نوع تبعيض مبارزه کند: تبعيض نژادي، تبعيض ديني، تبعيض فرقه اي و.....
بنابراين، او مهدي تمام جهان است. او رهايي بخش و منجي همه ي انسان هايي است که به خداي يکتا ايمان دارند. پيروزي او پيروزي نهايي تمام پيامبران الهي وعدالت خواهان زمين مي باشد. اواحيا کننده ي دين ابراهيم حنيف (ع)، موسي (ع) و عيسي (ع) است که آنان به نوبه ي خود مبشر ظهور آخرين فرستاده ي الهي، محمد مصطفي (ص) بودند. به تعبير ديگر، او تمامي اديان آسماني را در بهترين پرتو و تحت عنوان واحد اسلام تحقق خواهد بخشيد.
اشکال و جواب
شايد کسي اشکال کند که: چطور ممکن است پيامبران الهي در طول تاريخ (افزون از 120 هزار نفر بودند) به زمين بيايند، ولي هيچکدام اين سعادت رانداشته باشند که بر تمام کره ي زمين مسلط شوند؟ آيا ممکن است کسي به چنين توفيقي دست يابد؟
البته اين اشکال وارد نيست چرا که با کمي تحليل و بررسي جريان تاريخ خواهيم ديد نسل هايي که در طول تاريخ پشت سر هم مي آمدند همواره در مقايسه با نسل هاي گذشته از تمدن و پيشرفت قابل ملاحظه اي برخوردار بودند. براي مثال زندگي انسان هاي اوليه در حد اجتماعات خانوادگي بود، ليکن در مرحله ي بعد انسان ها به اجتماع اوليه و فراتر از خانواده ها در آمدند واز آن پس قبيله ها و طوايف به وجود آمد و..... به طوري که امروزه ملت ها و اقوام مختلفي وجوددارد.
بنابراين، در آن زمان ممکن نبود مثلاً حضرت نوح (ع) پيامبر تمامي مردم جهان باشد، زيرا ارتباط و داد و ستد ميان قبايل محدود بود. به همين دليل است که مشاهده مي کنيم در آن زمان چند پيامبر الهي رسالت واحدي را در يک زمان، اما در مکان هاي مختلف انجام مي دادند، مانند: لوط و ابراهيم؛ شعيب و موسي و پس از آن يحيي و عيسي..... (ع)
گفتني است که تنها يهوديان بيش از هزار فرستاده ي الهي ميان خود داشتند و اين که يک پيامبر الهي اين طرف کوه و ديگري آن طرف کوه زندگي کند، پديده ي نادري نبوده است. پيامبران الهي به دليل پايين بودن سطح آگاهي و علم مردم آن زمان، معمولاً با نشان دادن معجزه، مردم را به سوي دين حق دعوت مي کردند، ولي وقتي از آخرين فرستاده ي الهي خواسته شد معجزه اي بياورد او جواب داد: معجزه ي من قرآن است.
کتاب هاي آسماني آن زمان در مقايسه با قرآن که کتاب جهاني مي باشد از حجم کمتر و مطالب ساده تري برخوردار است. بديهي است حضرت محمد (ص) به عنوان آخرين فرستاده ي الهي بر زمين، داراي رسالت جهاني است و همه ي مردم جهان مخاطب اويند، در حالي که پيامبران الهي قبل از ايشان قبيله يا قوم خويش را مخاطب قرار مي دادند. با توجه به اين که شخص پيامبر اسلام (ص) در زماني زندگي مي کرد که هنوز برخي از خشکي هاي زمين کشف نشده بود، پس دين اسلام در آن زمان نمي توانست جهاني و عالم گير شود.
با مراجعه به قرآن کريم، در چند آيه، وعده هاي الهي را در اين زمينه مي بينيم:
«و لقد کتبنا في الزبور من بعد الذکر ان الارض يرثها عبادي الصالحون» [2] .
«وعد الله الذين آمنوا منکم و عملوا الصالحات ليستختلفنهم في الارض کما استخلف الذين من قبلهم.....» [3] .
با توجه به اين آيه ها، نتيجه مي گيريم که حتماً زماني خواهد رسيد که دين مبين اسلام بر تمام کره ي زمين مسلط خواهد شد.
اين وعده به دو دليل در زمان پيامبر اسلام (ص) امکان تحقق نداشت:
1- پايين بودن سطح تمدن بشري؛
2- پايين بودن دانش و فن آوري بشر؛
بنابراين، با تحقق دو شرط اساسي، اين وعده ها عملي خواهد شد:
الف) از جهت ارتباطات، جهان به گونه اي به هم متصل شود که مانند دهکده ي جهاني باشد.
ب) مردم جهان بالقوه در سطحي از اخلاق قرار گيرند که قادر به حمل سنگين قوانين الهي باشند.
مي توان گفت در عصر اينترنت و با روند فعلي جهاني سازي تمام بخش هاي زندگي بشر بر روي کره ي زمين، شرط اول تا حدودي تحقق يافته است. ولي در باره ي شرط دوم (که مهمتر مي باشد) بايد گفت در اين عصر فساد وانحراف عمومي، هنوز راه بشر براي تحويل تحفه بزرگ الهي؛ يعني خلافت خدا بر روي زمين، خيلي طولاني است. هنگامي که ميان شرط هاي بيروني و دروني جامعه ي بشري توازن و هماهنگي برقرار شود، همان گونه که در تدبير و برنامه هاي آخرين فرستاده ي الهي هم بوده است، فرزند او، حضرت مهدي (عج) ظهور مي کند و رسالت او را به اتمام مي رساند.
قرآن و پايان تاريخ
بشر به مقتضاي حُب ذات و طبيعت جستوجوگر خود همواره به سرانجام دنيا ميانديشد و اکنون که فقر و فساد، ظلم و ستم، تبعيض و ناجوانمردي، استعمار و استثمار، انحصارطلبي قطب سلطه گر و صدها و هزاران پديده نا ميمون فرهنگي، سياسي و اقتصادي و اجتماعي به صورت وحشتناکي بر جوامع بشري چنگ انداخته و عرصه را بر انسانهاي آزاديخواه و طالب حداقل حقوق انساني تنگ نموده، اين سؤال که آينده جهان و پايان تاريخ چگونه خواهد بود از اهميت ويژه برخوردار است.
و اهميت بيشتر آن زماني روشنتر ميگردد که به اين نکته توجه داشته باشيم که بشر در دوران اوج شکوفايي علمي، صنعتي و تکنولوژي است و اين همه رشد و ترقي نه تنها مشکلي از بشر خسته از جنگها و خونريزيها، اضطرابها و تشويشها، نامردميها و تبعيضها برطرف نساخته، که مايه تورّم مشکلات و تشديد دردهاي او گرديده است.
اکنون بايد بگوييم اين حق آدمي است که بداند بشر در سير قهقرايي به گرداب فلاکت و بدبختي افکنده خواهد شد يا با آيندهاي روشن و عصري طلايي که آدمي به حقوق انساني خود ميرسد و به سعادت و فلاح دست مييابد مواجه ميشود. دانستن هر يک از اين دو پاسخ فقط رفع يکي از مشکلات فکري او نيست بلکه نوع جهتگيري او را در زندگي معين خواهد کرد و او را از خمودگي و سستي، يأس و افسردگي، اضطراب و پريشاني، انحطاط و سقوط خارج ساخته به انساني پرتکاپو و فعال، اميدوار به آينده، صبور، مقاوم و ترقي خواه تبديل خواهد کرد.
همه اديان الهي و بيشتر مکاتب بشري، درباره پايان تاريخ، اظهار نظر کردهاند. در همه پيشگوييهاي [1] مربوط به آخرالزمان، خبرهاي وحشتناک و نگرانکنندهاي وجود دارد؛ ولي اغلب بر اين امر اتّفاق نظر [2] است که پايان کار بشر، روشن و سعادتآميز است. در تمام فرقهها و [3] مذاهب اسلامي، کم و بيش سرانجام سعادتمند بشر پيشبيني شده است. [4] در متون زرتشتي (از آيينهاي باستان) به صراحت از دوره طلايي بشر در پايان جهان ياد شده که به آشوبها و بلاهاي بسيار مسبوق خواهد بود و با ظهور واپسين منجي (سوشيانس) محقّق ميشود. در آيين هندوان نيز هر [5] دوره انساني به چهار قسمت تقسيم شده که قسمت چهارم آن، مظهر غروب و افول تدريجي معنويت اوّليه است و از آن، به عصر ظلمت (Kali Yuga) تعبير ميشود؛ سپس منجي بشر ظاهر شده و با فروپاشي جوامع انساني و ازبين رفتن شرارتها، دورهاي نو آغاز ميگردد. در متون بودايي نيز از اين [6] دوره، سخن به ميان آمده است. در [7] اديان ابراهيمي، بيش از آيينها و مکاتب ديگر بر دوره طلايي بشر در پايان تاريخ، تأکيد شده است. در عهد عتيق، برقراري سعادت و عدالت در سرتاسر جهان پيشبيني شده که به وسيله «مشيح» محقّق ميشود. در [8] عهد جديد نيز به اين مطلب پرداخته شده و مکاشفه يوحنا به طور کامل به [9] حوادث ناگوار آخرالزمان، اختصاص يافته و در پايان آن، به برقراري صلح و آرامش جهان تحت حاکميت مؤمنان اشاره شده است. در ميان مکاتب [10] بشري، پيشبيني «مارکس» از مدينه کمونيستي همراه با کمون نهايي ايجاد شده، تصويري از جامعه بيطبقه و بينياز از دولت را ارائه ميدهد. [11] .
پيشبينيهاي «رنهگنون» (عبدالواحد يحيي) از افول و فروپاشي تمدّن مادّي غرب و ظهور مجدّد حقّ و حقيقت که با نظر به دادههاي آيينهاي باستان و اديان ابراهيمي ارائه شده خبر ميدهد. نظريّه پايان تاريخ [12] «فوکوياما» پيروزي نهايي نظام غربي و حاکميّت ابدي آن بر سرتاسر جهان را پيشبيني کرده است و نظريّه [13] «برخورد تمدّنها» از «هانتينگتون»، جنگ جهاني تمدّنها و نظم جهاني نوين براساس مرزهاي تمدّني را در پايان اين دوره از جهان، پيشبيني ميکند. [14] .
ديدگاه کلي قرآن درباره پايان تاريخ
ديدگاه قرآن درباره سرانجام بشر، ديدگاهي خوشبينانه بود و پايان دنيا، پاياني روشن و سعادت آميز دانسته شده است. سرانجامِ سعادتمند جهان، همان تحقّق کامل غرض آفرينش انسانها است که چيزي جز عبادت خداوند نخواهد بود:
«و مَا خَلَقتُ الجِنَّ والإِنسَ إِلَّا لِيَعبدونَ.» (ذاريات (51)، 56).
عبوديّت الهي در سطوح گوناگون فردي و اجتماعي آن، براساس برنامهريزي خداوند و در چارچوب اصل اختيار واقع شده و غالب انسانها از آن بهرهمند ميشوند:
«وَعدَ اللَّهُ الَّذينَ ءَامَنوا مِنکُم وعَمِلوا الصَّلِحتِ لَيَستخلِفنَّهُم فِيالأَرضِ... ولَُيمَکِّننَّ لَهُم دِينَهُم الَّذِي ارتَضي لَهُم و لَيُبدِّلنَّهُم مِن بَعدِ خَوفهِمأَمناً يَعبُدونَنِي لَايُشرِکونَ بِي شَيئاً» (نور (24)،55).
«هُو الَّذِي أَرسَلَ رَسولَهُ بِالهُدي وَدِينِ الحَقّ لِيُظهِرَهُ عَلَيالدِّينِ کُلِّهِ.» (توبه (9)،33؛ فتح (48)،28؛ صف (61)،9) [1] .
آيات ناظر به آينده جوامع انساني، بر عنصر خوشبيني در جريان کلّي نظام طبيعت و طرد عنصر بدبيني درباره پايان کار بشر تأکيد ورزيده، به نوعي فلسفه تاريخ براساس سير صعودي و تکاملي آن اشاره دارد. از [2] نگاه اسلام، دين با پشت سر گذاشتن مراحل مختلف، در کاملترين شکل خود به بشر عرضه شده:
«اَليَومَ أَکمَلتُ لَکُم دِينَکُم و أَتمَمتُ عَليکُم نِعمَتي و رَضيتُ لَکُم الإِسلمَ دِيناً» (مائده (5)،3).
و همواره با انتقال از جامعهاي به جامعه ديگر شکوفاتر ميگردد:
«مَنْ يَرتدَّ مِنکُم عَن دِينِه فَسوفَ يأتِي اللّهُ بِقَومٍ يُحِبُّهم و يُحِبّونَه». (مائده (5)،54) [3] .
خداوند از پيامبران گذشته، پيمان گرفته که به پيامبر خاتم (ص) ايمانآورده، بهاو ياري رسانند (آل عمران (3)،81) بنابراين، تمام نبوتها و شرايع پيشين، مقدمه و پيش درآمد شريعت ختميّهاند. از ظاهر برخي [4] آيات، چون:
«والسَّبقونَ السَّبقونَ - أُولئِکَ المُقرَّبونَ... - ثُلَّةٌ مِن الأَوَّلينَ - وَ قَليلٌ مِن الأَخِرين» (واقعه (56)،10 - 13 و 14).
و نيز بعضي روايات برميآيد که [5] پيشينيان از مردم آخرالزمان، فضيلت و مرتبه بالاتري داشتهاند؛ امّا اهل [6] تفسير، سبقت گرفتگان را پيامبران و اصحابشان دانسته و سبقت را فضيلتي براي اقوام گذشته نشمردهاند؛ زيرا طبيعي است که اصحاب پيامبر (ص)، نسبت به تمام پيامبران ديگر و اصحابشان بسيار کمتر باشند؛ البته [7] رواياتي نيز حاکي از نسخ آيه مزبور نقل شده که درست به نظر [8] نميرسد؛ و به دليل سطح بالاي [9] معرفت مردم آخرالزمان معجزات حسّي اقوام گذشته، جاي خود را در اسلام به معجزه عقلي و علمي (قرآن) داده و وحي قرآني، با سخن از قرائت [10] و علم و قلم، آغاز ميشود:
«اِقرَأ بِاسمِ رَبِّکَ الَّذِي خَلَقَ - خَلَقَ الإِنسنَ مِن عَلَقٍ - اِقرَأ و رَبُّکَ الأَکرَمُ - الَّذِي عَلَّمَ بِالقَلمِ - عَلَّمَ الإِنسنَ ما لَم يَعلَم». (علق (96)، 1 - 5).
و قرآن، از دوره ماقبل اسلام، به عنوان عصر جاهليت در مقابل عصر علم و خرد ياد ميکند:
«الجَهِليَّةِ الأُولَي» (احزاب (33)،33). [11] .
از اين رو، طبق روايات، سوره توحيد و شش آيه آغازين سوره حديد، براي اقوامي در آخرالزمان نازل شده که در کاوشهاي ديني، از اقوام پيشين ژرفانديشتر و دقيقترند. در [12] روايات متعدد ديگر نيز دوره آخرالزمان و مردم آن، به رغم وقوع فتنهها و آشوبهاي بسيار، بهترين زمان و بهترين مردم شناسانده شدهاند؛ بنابراين، ميان ديدگاه [13] خوشبينانه اسلام درباره پايان تاريخ و ظهور آفتهاي اجتماعي بسيار در آن دوره، هيچ گونه تنافي وجود ندارد. برخي از پيامبران نيز به دليل فضيلت مردم آخرالزمان، از خداوند خواستهاند که نام و راهشان در ميان آنان جاويد بماند. (شعراء (26)،84) قرآن، امت [14] پيامبر را معتدلترين و در نتيجه کاملترين:
«و کَذلِکَ جَعلنکُم أُمَّةً وَسَطاً» (بقره (2)،143). [15] .
و بهترين امّت:
«خَيرَ أُمَّةٍ اُخرِجَت لِلنَّاسِ» (آل عمران (3)،110).
معرفي ميکند؛ بر همين اساس، [16] خوارق عادت در آخرالزمان به کمترين ميزان رسيده و خداوند از طريق سنتهاي طبيعي تاريخ، جوامع بشري را با آزمايشهاي مختلف به حدي از بلوغ، شعور و تجربه ميرساند که زمينه حکومت جهاني صالحان مهيا شود و بر اساس سنّت هميشگي [17] خويش، مؤمنان را بر همه موانع چيره ساخته، به فتح و پيروزي پايدار ميرساند:
«إِنَّهُم لَهمُ المَنصُورونَ - و إِنَّ جُندَنا لَهُم الغَلِبون». (صافات (37)،172 و 173). [18] .
از مجموعه مباحث گذشته ميتوان نتيجه گرفت که دوره اسلامي، همان دوره آخرالزمان است که تحقق کامل ديدگاه مثبت اسلام درباره پايان تاريخ، در عصر ظهور امام مهدي (عج) به وقوع خواهد پيوست.
نشانهها و رخدادهاي مهم آخرالزمان
ختم نبوت و نزول واپسين شريعت که با ظهور پيامبر اسلام تحقق يافت، نخستين نشانه پايان تاريخ به شمار ميرود؛ لذا مفسران، مقصود [1] ازنشانههاي قيامترادر آيه ذيل، بعثت پيامبر (ص) دانستهاند که نسبت به عمر جهان، فاصله بسيار کمي تا قيامت دارد: [2] .
«فَهَل يَنظُرونَ إِلاَّ السَّاعَةَ أَن تَأتِيَهُم بَغتَهً فَقَد جَاءَ أَشراطُها». (محمد (47)،18)
در آخرالزمان وقايع فراوان ديگري نيز پيشبيني شده که بيشتر به دوره پاياني آن (مقارن با ظهور حضرت مهدي) مربوط ميشود:
1. بحران معنويّت: پيش از ظهور امام زمان (عج) جوّ حاکم بر جهان، جوّ ستم، گناه و فساد خواهد بود:
«اِقتَربَ لِلنَّاسِ حِسابُهُم و هُم فِي غَفلَةٍ مُعرِضون.» (انبياء (21)، 1).
در اين آيه، مردم آخرالزمان، به غفلت و اعراض از خداوند، متّصف شدهاند. در روايات نيز منظور از [3] اشراط الساعة که در آيه 18 سوره محمد (47) به آن اشاره شده، رواج بيش از حدّ کفر، فسق و ظلم دانسته شده و موارد متعدّدي از آن بر شمرده شدهاست. [4] .
2. وقوع اختلافها و درگيريهاي بسيار: يکي از نشانههاي آخرالزمان، اختلافها و درگيريهاي فراوان ميان گروههاي گوناگون است:
«فَاختَلفَ الأَحزابُ مِن بَينهِم فَويلٌ لِلَّذينَ کَفَروا مِن مَشهَدِ يَومٍ عَظِيم.» (مريم (19)، 37) روايات، اين آيه را به ظهور فرقههاي مختلف در جهان اسلام مربوط دانستهاند که در آخرالزمان پديد آمده، موجب اختلافهاي بسيار خواهند شد. آيه «يَلبِسَکُم شِيَعًا و يُذِيقَ [5] بَعضَکُم بَأسَ بَعض» (انعام (6)، 65) نيز به وقوع اختلافها و قتل و کشتار در آخرالزمان تفسير شده است. بر [6] اساس روايتي، آيه «ولَنبلونَّکم بشيءٍ مِن الخَوف و الجُوع و نَقصٍ من الأَمولِ و الأَنفُس...» (بقره (2)،155) به ترس و ناامني، گرسنگي و قحطي و فقر و کشتار در آخرالزمان اشاره دارد. [7] .
3. ظهور دجّال: درهرسه دين آسماني يهود، مسيحيت واسلام، ظهورفاسدترين ومخرّبترين جريان منحط در طول تاريخ، پيش بيني و از خطر آن پرهيز داده شده است. دجّال [8] که تجسّم کفر، فريب و گمراهي است، در آخرالزمان ظاهر شده، مردم را به پرستش خويش ميخواند. برخي از مفسّران، تفسير آيه «لَخلقُ السّموتِ والأرض أکبرُ مِن خَلقِ النّاسِ» (غافر (40)،57) را به ظهور دجّال ناظر دانستهاند که درديد مردم، عظيمترين موجود جلوه ميکند؛ در حالي که [9] خداوند، او را از بسياري مخلوقات ديگر کوچکتر ميشمارد. سرانجام اين [10] پديده به دست عيسي (ع) محو و نابود خواهد شد. [11] .
4. وقوع مصائب: برخي از آيات عذاب بر کافران و گنهکاران آخرالزمان که نزول عذاب را انکار ميکنند؛ تطبيق داده شده است:
«إن أتکُم عَذابُهُ بَيَتاً أَو نَهاراً مَا ذَا يَستَعجِلُ مِنهُ الُمجرِمونَ». (يونس (10)،50) «فَإِذا نَزلَ بِسَاحَتهِم فَساءَ صَباحُ المُنذرين». (صافات (37)،177). [12] .
با استفاده از آيه 65 انعام (6)، برخي از اين عذابها بدين شرح گزارش شدهاند: صدايي هراسناک و دود در آسمان و حاکمان ستمگر:
«قُل هُو القادِرُ عَلي أَن يَبعَثَ عَليکُم عَذاباً مِن فَوقِکُم»، فرو رفتن برخي انسانها در زمين.
«أَو مِن تَحتِ أَرجُلِکُم»، اختلافات بسيار در دين، «أَو يَلبِسَکُم شِيَعاً» قتل و کشتار «و يُذِيقَ بَعضَکُم بَأسَ بَعض». در اين دوره زماني، ترس و ناامني، [13] گرسنگي و قحطي و فقر و کشتار نيز بسيار رخ خواهد داد:
«وَ لَنبلُونَّکُم بِشَيءٍ مِنَ الْخَوفِ والْجُوعِ و نَقصٍ مِن الأَمولِ وَالأَنفُس....». [14] .
5. خروج سفياني: بيشتر مفسّران، از ظهور لشکري طغيانگر که در «آخرالزمان در کشورهاي اسلامي به ستم و تعدّي پرداخته، سرانجام در صحرايي بيرون از مکّه، گرفتار عذاب الهي ميشوند»، خبر داده و آيه «ولَو تَري إِذ فَزِعُوا فَلَا فَوتَ و أُخِذوا مِن مَکانٍ قَرِيب» (سبأ (34)،51) را درباره آن لشکر دانستهاند. در روايات شيعه و سنّي، نام رهبر اين لشکر، سفياني ذکر شده است. آيه «أَفأَمِنَالَّذينَ مَکَروا السَّيَِّاتِ [15] أَن يَخسِفَ اللّهُ بِهِمُ الأَرضَ....» (نحل (16)، 45) نيز که توطئهگران را به فرو رفتن در زمين تهديد ميکند، بر لشکر سفياني تطبيق داده شده است. آيه [16] «...ءَامِنوا بِما نَزَّلنا مُصَدِّقًا لِما مَعَکُم مِن قَبلِ أَن نَطمِسَ وُجوهًا فَنَرُدَّها عَلي أَدبارِهَا» (نساء (4)، 47) نيز درباره بازماندگان لشکر سفياني تأويل شده که صورتهايشان معکوس گشته، پشت سرشان قرار ميگيرد. [17] .
6. نداي آسماني: بنابر روايات شيعه، جبرئيل نخستين کسي است کهبا امامزمان (عج) بيعت کرده و با صدايي بلند به گونهاي که به گوش همه جهانيان برسد، اين آيه را تلاوت ميکند:
«أَتي أَمرُ اللّهِ فَلَا تَستَعجِلُوهُ؛ فرمان خدا رسيد؛ پس ديگر شتاب مکنيد». (نحل (16)، 1). [18] .
آيه «وَاستَمِع يَومَ يُنادِ المُنادِ مِن مَکانٍ قَريبٍ - يَومَ يَسمَعونَ الصَّيحَةَ بِالحَقِّ ذلِکَ يَومُ الخُروجِ» (ق (50)،42-41) نيز به اين حادثه، تأويل شده است. [19] .
7. ظهور منجي بزرگ بشر: مهمترين رخداد آخرالزمان، ظهور دوازدهمين امام شيعيان براي رهايي انسانهاست: «جَاءَ الحَقُّ و زَهقَ البطِلُ إِنَّ الباطِلَ کانَ زَهوقًا.» (اسراء (17)، 81) اين آيه که از پيروزي چشمگير حق بر باطل سخن ميگويد، در روايات به ظهور مهدي (عج) تأويل شده است. [20]
«أَينَ ما تَکونُوا يَأتِ بِکُمُ اللّهُ جَمِيعًا» نيز بر ياران نخستين مهدي (عج) که خداوند آنان را گرداگرد حضرت حاضر ميسازد، تطبيق داده شده است. آيه «فَإِن يَکفُربِها هؤُلَاءِ فَقَد وَکَّلنا [21] بِها قَومًا لَيسوا بِها بِکفرين» [22] (انعام (6)،89) نيز چنين است.
8. نزول عيسي (ع): يکي از رخدادهاي آخرالزمان، فرود آمدن عيسي (ع) از آسمان است: «و إِنَّه لَعِلمٌ لِلسَّاعَةِ فَلاتَمتَرُنَّ بِها» (زخرف (43)، 61)، «وإِن مِن أَهلِ الکِتبِ إِلَّا لَيُؤمِنَنَّ بِه قَبلَ مَوتِهِ.» (نساء (4)، 159) مفسّران با استفاده از اين آيات، ظهور دوباره عيسي (ع) در آخرالزمان راپيشبيني کردهاند و در روايات نيز تصريح [23] شده که وي در بيتالمقدّس به نماز جماعت امامزمان (عج) اقتدا و در جنگهاي ايشان نيز شرکت خواهد کرد. براساس اين تفسير، فرود آمدن [24] عيسي (ع) از آسمان، يکي از نشانههاي نزديکي قيامت شمرده شده و از ايمان آوردن همه اهل کتاب به حضرت عيسي (ع) در آخرالزمان که يکي از فرماندهان امامزمان به شمار ميرود، خبر داده شده است.
9. خروج جنبندهاي از زمين: قرآن با رمز و ابهام از خروج جنبدهاي حکايت ميکند که هنگام رويگرداني مردم از معنويّت،از زمين خارج شده، با مردم سخن ميگويد. «و إِذا وَقعَ القَولُ [25] عَلَيهِم أَخرَجنا لَهُم دابَّةً مِنَ الأَرضِ تُکَلِّمُهُم أَنَّ النَّاسَ کَانوا بَِايتِنا لَايُوقِنون». (نمل/27، 82) در تفاسير، مطالب بسياري درباره اين موجود شگفت بيان شده که تا حدّ [26] بسياري غير واقعي و بياساس به نظر ميرسد و در ظاهر برگرفته از منابع [27] اسرائيلي است. [28] .
10. هجوم يأجوج و مأجوج: قومي وحشي و فاسد با تخريب سدّ ذوالقرنين، در اندک زماني سرتاسر جهان را پر از ظلم و فساد خواهد کرد تا آن که بنابر روايات، در عصر ظهور مهدي، به طور کلّي از بين خواهد رفت: «حَتَّي إِذا فُتِحَت يَأجوجُ و مَأجوجُ و [29] هُم مِن کُلِّ حَدَبٍ يَنسِلون.» (انبياء (21)،96) برخي، يأجوج و مأجوج را يکي از نژادهاي انساني، با صفات ظاهري خاص يا موجوداتي خارقالعاده دانستهاند که از پشت مانعي مادّي خارج شده، به کشتار مردم و تخريب منابع طبيعي خواهند پرداخت. برخي [30] ديگر نيز آنان را نمادي از يک تمدّن مادّي مخرّب شمردهاند که سدّ معنويِ ساخته شده به دست پيامبران را منهدم و حيات طبيعي و معنوي را بر کره زمين تهديد خواهد کرد؛ در هر حال، [31] بيشتر مفسّران با استناد به آيه «وَ تَرَکنَا بَعضَهُم يومَئِذٍ يَموجُ فِي بَعضٍ و نُفِخَ فِيالصُّورِ فَجَمَعنهم جَمعًا» (کهف (18)، 99) که بنابر قول مشهور، به هجوم آنان اشاره داشته و بيدرنگ از قيامت سخن به ميان آورده، آن را از نشانههاي متّصل به قيامت شمردهاند و سخن از بازگشت برخي اقوام گذشته را هنگام خروج يأجوج و مأجوج مربوط به قيامت دانستهاند: «و حَرَامٌ عَلي قَريَةٍ أَهلَکنها [32] أَنَّهُم لَايَرجِعونَ - حَتَّي إِذا فُتِحَت يَأجوجُ و....» (انبياء (21)، 95 و 96) برخي ديگر، اين حادثه را به استناد روايات بسيار، به دوران ظهور مربوط دانسته و اشاره [33] به بازگشت برخي اقوام را به مسأله «رجعت» ارتباط دادهاند. [34] .
11. رجعت: در آخرالزمان برخي از نيکوکاران و بدکاران زمانهاي گذشته، دوباره زنده ميشوند. «وَ يَومَ نَحشُرُ مِن کُلِّ أُمَّةٍ فَوجاً مِمَّن يُکَذِّبُ بَِايتِنا.» (نمل (27)، 83) اين آيه فقط به برانگيخته شدن عدّهاي از مکذّبان و نه همه آنها اشاره کرده؛ بدين جهت، روايات و مفسّران شيعه، ميان مصداق اين آيه و قيامت، تفاوت قائل شده و آيه را به آخرالزمان مربوط دانستهاند که عدّهاي از نيکوکاران و بدکاران اعصار گذشته، زنده شده، هر يک نتيجه دنيايي اعمال خويش را خواهد ديد. مرگ و زندگي [35] دوباره: «رَبَّنا أَمَتَّنا اثنَتَينِ و أَحيَيتَنَا اثنَتَينِ» (غافر (40)، 11)، عذاب پيش از عذاب [36] بزرگ: «و لَنُذيقَنَّهُم مِنَ العَذابِ الأَدنَي دُونَ العَذابِ الأَکبَر» (سجده (32)، 21)، [37] .
ظهور بندگان پيکارجو پيش از قيامت: «فَإِذا جاءَ وَعدُ أُولهُما بَعَثنا عَلَيکُم عِباداً لَنا أُولِي بَأسٍ شَديد» (اسراء (17)،5)، ميثاق [38] پيامبران با خداوند براي ايمان آوردن و ياري رساندن به پيامبراسلام: «و إِذ أَخَذَ اللّهُ مِيثقَ النَّبِيّينَ... لَتُؤمِنُنَّ بِه و لَتَنصُرنَّهُ» (آلعمران (3)،81) و منّت الهي بر [39] مستضعفان تاريخ: «و نُريدُ أَن نَمُنَّ عَلَي الَّذينَ استُضعِفوا فِي الأَرضِ و نَجعلَهُم أَئِمَّةً و نَجعَلَهُم الورِثين.» (قصص (28)،5) [40] .
همگي به رجعت، تفسير و تأويل شدهاند؛ با اين حال در تفسير آيات پيشين، آراي ديگري نيز گفته شده است. [41] .
12. صلح و آرامش پايدار در سرتاسر جهان: پس از پيروزي حضرت مهدي (عج) و يارانش، آرامش و معنويّت بر جهان حاکم خواهد شد:«وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ ءَامَنوا... وَ لَيُبدِّلَنَّهُم مِن بَعدِ خَوفِهِم أَمناً....» (نور (24)، 55)، «إِنَّ الأَرضَ لِلّهِ يُورِثُها مَن يَشاءُ مِن عِبادِهِ و العقِبَةُ لِلمُتَّقين» (اعراف (7)،128)، «و قتِلوهُم حَتَّي لَاتَکونَ فِتنةٌ و يَکونَ الدِّينُ کُلُّهُ لِلّه» (انفال (8)، 39)، «لِيُحِقَّ الحَقَّ و يُبطِلَ البطِلَ.» (انفال (8)، 8) اين آيات و آيات ديگر که از ميراثبري صالحان و مستضعفان و جانشيني آنان در زمين ياد ميکند (انبياء (21)،105؛ اعراف (7)، 137؛ قصص (28)، 5) همگي بيانگر اين واقعيّتند که سرنوشت اين جهان، پس از جهادي الهي به امامت امامزمان (عج)، سرانجام به دست مؤمنان افتاده و جهانيان همگي در سايه حکومت حضرت در صلح و معنويّت به سرخواهند برد. افزون بر اين، تحقّق [42] کامل آيات «وَ لَه أَسلَمَ مَن فِيالسَّموتِ و الأَرضِ» (آلعمران (3)، 83) و «يُحيِ الأَرضَ بَعدَ مَوتِها» (حديد (57)،17) و «اليَومَ يَئِسَ الَّذينَ کَفروا مِن دِينِکُم فَلاتَخشَوهُم وَ اخشَون» (مائده (5)، 3) و «يَومئذٍ يَفرُحالمؤمِنونَ - بِنَصرِاللّهِ...» (روم (30)، 4و 5) نيز در اين دوره زماني دانسته شده است. در آن هنگام، همه [43] نعمتهاي آسمان و زمين بر آنها نازل و از آسايش و سعادت کامل بهرهمند خواهند شد: «لَفَتحنَا عَليهِم بَرکتٍ مِنَ السَّماءِ والأَرضِ....» (اعراف (7)، 96) [44] .
چون اين مردم در سايه حکومت حضرت مهدي به بالاترين حدّ رشد و بلوغ ميرسند، بدين ترتيب، خلافت انسان بر زمين به کاملترين حدّ خود خواهد رسيد؛ در عين حال، وجود مقدّس امام معصوم (امام مهدي يا امامان ديگر هنگام رجعت) تا قيامت در دنيا حضور داشته، جامعه انساني هيچگاه از حضورشان بينياز نميشود. [45] .
عقل و آخرالزمان
عقل با تمام شکوه، عظمت و جايگاه برجستهاي که در حيات انسان دارد، موهبتي است از جانب خداوند و حقيقتي ستبا دو چهره: چهره اقبال به حق و چهره ادبار به حق.
چهره اقبال عقل، در سعي و تلاش انسان براي اتصال به حق، و ايمان به غيب تجلي کرده و ارتباط انسان را با لازمان و ابديت تحقق ميبخشد.
اما، چهره ادبار او به حق، با وقوع در زمان (عصر) و زيان (خسر) ترسيم شده و با اغواي شيطان استمرار يافته است. اين عقل ادبار که - جايگاه نفوذ شيطان است، با زمان گره خورده و تاريخ بشري را رقم زده - اکنون پس از پشتسرنهادن فراز و نشيبهاي بسيار، در آستانه پايان خود قرار دارد و چون عقل به پايان رسد، زمان فاني به پايان ميرسد و آخرالزمان يعني آخرالعقل.
تعارض دروني عقل ادبار امروزه پس از عبور از پيچ و خم قرنها، کسب تجارب فراوان، پس از پشتسر نهادن تحولات دوران پرماجراي خلق و وضع که اوج شکوفايي و اقتدار او بوده است، و بعد از پيمودن تمام راههايي که محتمل بود بتواند استقلال و سيطره فراگير و دائمي او را تامين کند و براي انسان معرض از حق، مدينه فاضله و بهشت زميني بسازد؛ بيش از هميشه آشکارا و برملا شده است.
نشان هويدايي اين تعارض، نوانديشي و نوآوري پرشتاب عقل است. چارهانديشي بيوقفه عقل واقع در بحران، حکايت از سرگشتگي و اضطراب دروني او ميکند. اين بحران سخن از پايان عقلانيت و سقوط نهايي او دارد. به اين نکته بايد توجه کرد که تحولات و تطورات عقل با نوآوريهاي او تفاوت دارد. عقل در درون آن دو دوران کلي خود - دوران کشف و دوران وضع - ادوار و اعصار مختلفي را تجربه کرده و منازل بسياري را پشتسر نهاده است. تطور عقل يعني خروج اضطراري او از يک منزل - بر اثر رسيدن به بنبست - و ورودش به منزلي ديگر ونوآوريهاي او يعني تلاش براي مستورکردن بحران دروني يک منزل. امروز عقل قرن بيستم پس از عبور از آخرين دوره تحول دورانوضع و جعل، در ميانه بحراني همهجانبه و فراگير گرفتار آمده است. نوانديشي و نوآوري مدام و لحظه به لحظه او نه حکايت ازشادابي و خرمي که نشان از ويراني و آشفتگي دارد. او بايد مدام پاسخگوي پرسشها، تقاضاها و توقعات فزاينده باشد و از اين رو همواره بايد امر جديدي ارائه کند و براي اين تجدد دائم، به کشفيات علمي و اطلاعات تجربي تازه نيازمند است و همين علم و اطلاع روزافزون - و محصولات آن - بر شتاب زمان افزوده است. و در نتيجه روز و ماه و سال امروز سرعت و شتابي بمراتب بيشتر و افزونتر از روزها و سالهاي قرون گذشته دارد. زمان در گرداب سرعتيتبآلودهوشتابيسرسامآور افتاده و بيمقصد و کور بر گرد خود ميچرخد و با سرعت تمام به پايان خود نزديک ميشود. پايان زمان يعني به نهايت رسيدن تمام راههاي مولود علم و ادراک بشري؛ و آخرالزمان يعني آخرالعقل. آنجا که عقل ادبار - پس از هزاران سال تلاش و جد و جهد براي معماري بناي استقلال انسان و انفکاک او از حق - به بنبست ميرسد، زمان فاني نيز بيوجه ميشود و ضرورت وجودي خود را از دست ميدهد. همپا و همراه عقل، زمان نيز خسته و فرسوده ميگردد. با اين عقل فرسوده و از نفسافتاده، و درون اين زمان ناتوان و هويت از کف داده، چهره خسران آدمي بيشتر و بيشتر هويدا ميشود. در چنين وضعيتي است که ماهيت فسادانگيز و فسقافروز ادبار به حق، عيان و حقيقت عقل و زمان برملا خواهد شد.
تاريخ عقل ادبار، سراسر جهل مضاعف و مشدد در باب حقايق هستي بوده است. پافشاري او بر اين جهل زمخت، بر امتداد تاريخ و بر حجابهاي او افزوده است. اکنون اين عقل پس از طي دوره تجدد، در زائدهاي پس از تجدد قرار گرفته، بناي ايمان به عقل متزلزل شده و پايههاي عمارت و امارت عقلانيت در حال فروريختن است. غايت و نهايت عقلانيت که اعتراف به جهل و اقرار به ناداني يعني خروج از ظلمت جهل مرکب است، امروز در حال تحقق است.
در اين نقطه پاياني که تمام استعدادهاي عقل فعليتيافته و همه بذرهاي نهفته در ذاتش شکفته شده و به برگ و بار نشسته و عقل نتوانسته آرمانشهر موعود را در زمين بيافريند، و بت عقل در دل آدميان شکسته، و آنان رفتهرفته به وادي جهل بسيط قدم نهادهاند و دو راه در برابر آنان گشوده است. اين دوره نهايي، در حقيقت تبلور کل دورههايي است که از آغاز تاريخ در برابر انسان وجود داشته و انسان امروز وارث آن شده است. اين دوره، دوره خاک و خداست؛ يکي از آنها آخرين مرتبه هبوط آدمي از خدا به خاک يعني سقوط و انحطاط نهايي او را متحقق ميکند و ديگري آخرين سرمنزل صعود انسان از خاک به خداست. اين دوره، دوره آخرالزمان است و هر يک از آنها آخرين خطوط سيماي دوگانه بشري را ترسيم ميکند و جملات پاياني، و سرنوشت دو کتاب را رقم ميزند. کتاب ادبار، غفلت، خسران، زمان، شيطان، جبر و اضطرار و صحيفه عشق، ايمان، تفکر، آزادي، عمل صالح و انتظار. اين دوره، دوره فراگيري است که تمام راههاي موجود، در ذيل يکي ازآن دو حل و هضم ميشود و مندرج است.
اين دو راه عبارتند از: راه شرق و راه غرب. مرادم شرق و غرب جغرافيايي نيست.
راه شرق و حکمت مشرقي و ايمان يعني راه اقبال و به شمس حقيقت، رويکرد به نور، توجه به حق، شستشوي خويش در کوثر عشق و ايمان، زدودن و ستردن غبار جهل و ملال با زلال وصال، و گشودن روزنههاي دنياي انسان به ساحت غيب.
و راه غرب و تعقل مغربي يعني راه افول و غروب خورشيد حقيقت، ادبار به نور، نيستانگاري و رويکرد به عدم، و گامزدن در راهي که به سوي اضطرار مطلق - که تجسد نهايي جبر خشن تاريخ است - منتهي ميشود.
راه غرب راهي است که به پايان قرن بيستم رسيده و در تدارک ورودي پرهول و هراس به قرن بيستويکم است. راه غرب را قرن بيستميها ميروند و آنها کساني هستند که يک رويداد موازي عظيم در تاريخ عقل را نديده انگاشتهاند؛ يعني ظهور پيامبر اسلام را. اگر اين نظريه را بپذيريم که حضور پيامبران در طول تاريخ، پديدهاي است مقارن و موازي با تحولات عقل - تا به عنوان حجتهاي ظاهري، مردم هر عصر را دسگيري و بر مکر شيطان آگاه کنند - در آن صورت نديده گرفتن آخرين پيامبر، مولود غفلت و ناآگاهي از سازوکار حرکت عقل در تاريخ و بيتوجهي به آخرين تحولات اساسي عقل، و مؤدي به توغل در عقلزدگي و استمرار بخشيدن به راهي است که ادبار به حق را در پايان قرن بيستم تحويل قرن بيست و يکم ميدهد.
فرهنگ و اخلاق مسلط قرن بيستمي، فرهنگ گسست تام و تمام از حق، و در واقع فرهنگ بيفرهنگي است؛ فرهنگ و اخلاقي است که يک حقيقت رهآموز و سرنوشتساز را در تاريخ، مسکوت نهاده و بدين ترتيب هويت تاريخي خود را گم کرده است و از اين رو براي جبران اينخسارتعظيم،بهسلطهجويي و اقتدارطلبي گراييده و با نيروهاي اهريمني معامله کرده است؛ يعني نفيسترين و ضروريترين لوازم حيات و گرانبهاترين اموري که براي ادامه حيات انساني خود به آنها نياز مبرم داشته، فروخته و با بهاي ناچيز و ثمنبخسي که از اين راه به کف آورده، به ابتياع علم و اطلاعات و ابزار و ادواتي پرداخته است که بتواند اقتدار او را تامين، و شکنندگي و آسيبپذيرياش را در برابر صدها خطر و بليهاي که در کمين اوست، ترميم کند، غافل از اينکه در اين داد و ستد از يک سو فقط ابزار و وسايل حيات را به کف آورده و اصل حيات انساني خود را از دست داده و از سوي ديگر دل به قدرت و سلطهاي خوش کرده که چون حقيقي نيست، يعني از آبشخور قدرت لايزال حق سيراب نشده بل مولود سراب قدرت اهريمني است و آدمي پيش از پرکردن ظرف وجودي خود از حق، آن را تملک کرده، تبديل به کابوسي مخوف گرديده و آدمي را محکوم قدرت دستپرورده خود ساخته است.
راه غرب، راه جبر تاريخ و اضطرار و درماندگي ذاتي عقل ادبار است. در اين راه چون آدمي محکوم قدرت اهريمني است که هيچ اراده و اختياري از خود ندارد. در اينجا انسان بسته زنجير زمان است و براي کسي که در غل حرکت تاريخ گرفتار افتاده، آينده نيز همانند گذشته بسته و ضروري است. براي کسي که در راه اعراض از حق گام ميزند، هيچ افقي جز هيچستان لميزرع انحطاط و فسق وجود ندارد. براي راهيان راه غرب، عالم با همه وسعت مسدود است و زمين با تمام گستردگي، تنگ و تاريک و مظلم. در چنين وضعيتي عقل تنزل ميکند و نشانههاي اين تنزل را ميتوان در رويکرد عقل به واقعيتهاي حقير و پست مشاهده کرد. عقلي که در اوج آسمانها پرواز ميکرد و ترانه مابعدالطبيعه ميسرود و در زمين و زمان پر ميکشيد و کل حوزه ادراک را زير بال و پر داشت، چنان به حضيض ذلت و حقارت فرود آمده که سر از بستر خواب،مطالعه وکندوکاودرابتداييترين غرايز انسان در آورده است.
آيينه اين حقارت و آشفتگي، زبان است. سراسيمگي، سرگشتگي و بيهويتي عقل و زمان را در آيينه زبان به عيان ميتوان مشاهده کرد. زبان بيهويت، تلاش ميکند که زيان برملاشده آدمي را همچنان پنهان دارد. زيبايي، رعنايي، هنر، تقويت صوت، امواج، صنعت، علوم، پرگويي، اسراف در مصرف الفاظ و هر چيز ديگر، به خدمت زبان درآمده تا او بتواند خسران وقوع انسان در شتاب مهارگسيخته زمان را مستور کند؛ اما زبان نيز همانند زمان و عقل، پير و شکسته و فرتوت شده و قادر نيست ماهيتخسران را در پوششهاي رنگارنگ خوشبختي پنهان کند و بر زخم اضطراب و التهاب انسان، مرهمي نهد.
ديگر هيچ قدرت بشري نميتواند در برابر سيل سدشکسته انحطاط مقاومت کند. آلودگي و فساد با شتابي روزافزون سراسر کره زمين را تهديد ميکند و در خشکي و دريا پيش ميرود و محيط زيست جسماني و روحاني بشر را به زير سلطه خود ميکشد و هيچ نقطهاي در امان نيست. زمان و مکان آلوده گناه و فسق آدميزاده شده، همه چيز محکوم آن گرديده و غايتسياه تاريخ نزديک به تحقق است.
کساني که ديدگاه شيعي در باب غايت تاريخ را بدبيني ميدانند از يک طرف چشمانشان را بستهاند و آنچه را اتفاق افتاده است نميبينند و از طرف ديگر، از پيش قضاوت کردهاند و ميخواهند که ما خوشبينانه به پايان تاريخ بنگريم. وقتي از اقتدار انفعالي و فراگير انسان بر خاک سخن ميرود، در حقيقت، نغمه شوم حکومت و سيطره خاک بر انسان سروده شده است. آنچه شيعه ميگويد نه بدبيني است، نه خوشبيني و نه واقعبيني؛ چرا که اين گونه نگريستنها همه در حيطه انفعال و خضوع در برابر خاک معني دارد. قول شيعه بر اساس حقبيني است؛ يعني اگر نبود تشعشع حکمت ايماني و اگر نبود نظرکردن در پرتو انوار الهي - که به ما جهاني ديگر را نشان ميدهد و با ما سخن از عوالم غيب ميگويد که رهرو غرب از آن بيگانه است و ما را دعوت به ماندن در دخمه دنياي مشهود ميکند - هر کس تمايل داشت که مسحور و مجذوب دستاوردهاي پرجذبه بشر شود، به سمت تمتع، التذاذ، کامجويي و خوشبختي رود، فارغ از هر دغدغه فکري به ستايش و تعظيممحصولات علمي برخيزد و تفکر و ايمان را در معبد شرايع علمي و سياسي رنگارنگ قرباني کند. سادهترين و هموارترين راه، راه غرب است. همه چيز مهياست، و همه دواعي و سوائق، ما را بدانسو ميخواند و سوق ميدهد. گامزدن در اين راه، رفتن در جهت جريان آب است، هيچ نگراني و انديشهاي نميطلبد، آوازه و شهرتش جهانگير، و انقياد و تسليم در برابر او باب روز است و مطلوب و مورد پسند اکثر مردم. راه غرب راه توغل در تکثير و فرورفتن مدام در کثرات است. پشتکردن به نور و دورشدن از آن، اقتدا به کثرت سايههاست و مؤدي به اصالت دادن به کثرات اشباح و اظلال، و اعراض از وحدت را در پي دارد. کسي که در اين راه قدم برميدارد، از آنجا که چشمي کثرتبين دارد، حل تمام مسائل و مشکلات را تنها در ميانه کثرات ميجويد و در واقع تمام کوشش او مصروف تکثير و تقطيع عالم و تکهتکه کردن حقيقت است. قرن بيستميها در هياهوي کثرت فرو رفته و قادر نيستند کثرت را با وحدت جمع کنند و در زير لايههاي کثرات جاري، بستر واحد اين جريان را ببينند، تا آنجا که تبديل به انسانهاي يکچشمي شدهاند و چشم ديگر خود را از کف دادهاند؛ چشم راست را. از نشانههاي آخرالزمان ظهور دجال است؛ دجالي که چشم راستش ممسوح است و از ميان رفته و چشم چپ او بر پيشانياش جاي دارد.
راه شرق اما راه قرن پانزدهم است. تقويم راستين مشرقيان که سطر سطر صحيفه حيات، فرهنگ، تفکر، اخلاق، عشق و ايمان راهيان مشرق با آن رقم خورده، تقويم هجري قمري است. اين تقويم، تقويم کساني است که آگاهانه در شب تاريک و مظلم، و يلداي بلند حيات بشري ميزيند و در غياب خورشيد حق، دل با اشراق و بازتاب آن، خوش ميدارند؛ با قمر. اين راه، راهي است ناهموار و پرسنگلاخ که رهرو در هيچ قدمش از سنگاندازي شياطين در امان نيست و پيمودنش بيعنايتحق، مقدور، نه. همتي مردانه ميطلبد، سينهاي به پهناي آسمان، قلبي گشوده به آفاق هستي، شوقي پرکشيده تاستيغ غيب، عزمي استوار، و عشق و صبوري و ايماني که بتوان هر بلايي را در اين راه تحمل کرد. قرن پانزدهميها مستضعفان زميناند و وارثان لمعات آفتاب حق. آنان - گرچه در نظر قرن بيستميها بيفرهنگ، بيتاريخ، بيهويت، و اهل واپسماندگياند اما - در حقيقت پيشروان راه نجات انساناند و اگر قدر و قيمتخود را بدانند، مرعوب يا مفتون شکوه و رعنايي مغربيان نشوند، والاييهاي خويش را بيابند و به خويشتن بازگردند، براي امروز سرگشته و فرداي سردرگم راهيان راه غرب، بايد فرهنگ، ادب، اخلاق، تفکر، عشق و ايمان به ارمغان ببرند.
راه شرق، راه انتظار است؛ رهرو اين راه همواره منتظر است و چشم به راه خورشيد. ميداند که در غياب خورشيد زندگي ميکند؛ و در عين حال ميداند که حتي در اين شب ظلماني اگر خورشيد نميبود او نميتوانست تنفس کند. خورشيد غايب است نه معدوم؛ و اين را کسي در مييابد که شبها سر به آسمان بردارد و بازتاب آن را نظاره کند. انتظار يعني آگاهي از جايگاه وجودي انسان - ميان خاک و خدا - و عمل متناسب با آن در عصر غيبت. انتظار، نماز وجودي عصر غيبت است. انتظار، تجلي ايمان و تقواست. انتظار يعني انفتاح و انسداد؛ انفتاح در برابر غيب که نتيجهاش تذکر، تفکر و ياد آفتاب است؛ و انسداد در برابر تمام امور و عواملي که ميکوشند تا ما همواره شبزدگان شبستان تاريخ بمانيم، تاريکي و ظلمتحاکم بر غياب خورشيد را باور کنيم و ماه و ستاره را نديده انگاريم. انتظار يعني پرکردن جام نگاه از خم عشق و اشتياق، و قبول و انفعال در برابر حق، و فاعليت و حاکميتبر هر آنجه دون مرتبه انسان است. انتظار اوج عصيان و سرکشي عقل اقبال در مقابل دنياي محدود متناهي و حقير علم و ادراک بشري، و مقتضيات زمان و زمانه است. انتظار، دلسپردن به امام زمان و دل بريدن از ماموم زمان است.
راه شرق، راه آزادي تاريخ است. آزادي انسان تنها با پشتوانه ايمان به غيب تحقق مييابد و آنجا که متکاي ايمان به غيب نباشد و آدمي فقط در گستره علم و اطلاع خود زندگي کند، هر گونه سخن از آزادي فريب و سرابي بيش نيست. از اين رو حريت و آزادي حقيقي انسان تنها در راه شرق ميتواند متحقق شود و در آن راه است که او از هر قيد و بندي رها ميگردد الا عبوديتحق. به تبع آزادي انسان در راه شرق و در انتظار حقيقت، تاريخ نيز از غل و زنجير جبر و اضطرار آزاد ميشود. در اين ساحت است که گذشته نيز همانند آينده مفتوح و باز است. ايمان به غيب و انتظار عصر غيبت همچون نفخ صوري در گذشته مرده و بيجان ميدمد. گذشته جان ميگيرد، زنده ميشود، معني مييابد، از گور نمناک و تاريک جبر عقل ادبار و زمان فاني و گذرا برميخيزد، با ابديت و لازمان پيوند ميخورد و رجعت ميکند و باز ميگردد. در حوزه عقل اقبال، گذشتهاي مطلقا بسته و مسدود وجود ندارد. در دامنههاي عقل اقبال، حتي گذشتههاي دور را ميتوان آبياري کرد تا جوانه زند، رشد کند و به برگ و بار نشيند.
همين جا بحثسنت و تجدد قابل طرح است. در برخي از اذهان ممکن است چنين نشسته باشد که سنتيعني هر آنچه مشمول مرور زمان قرار گرفته است. چيزي که در چرخه زمان و بر اثر تحول دوران پديد ميآيد، نبايد بر آن نام سنت نهاد هرچند قرنها از تولدش بگذرد. سنت چيزي است که از جريان تجدد و تصرف بيرون است. آنچه در زمان پديد آمده و متعلق علم و ادراک بشري بوده به مرور زمان، پير، کهنسال و فرتوت ميشود و هيچگاه قابل بازگشت نيست و نميتوان آن را تکرار کرد. وقتي سخن از بازگشتبه سنتبه ميان ميآيد هرگز نبايد به معناي بازگشتبه برههاي از زمان گذشته و مقتضيات آن باشد. بازگشتبه سنتيعني بازگشتبه آن چيزي که با ابديت انسان، و حيث نامتناهياش - که متجلي در پيام پيامآوران است - مرتبط و پيوسته است تا بتوان او را از قيد و سلسله امور دايم التجدد و متصرم نجات بخشد؛ و تا بتوان او را به بدايتها هدايت کرد و بدين معني، سنت تحول و تبدل ندارد.
اگر قرار باشد کسي به سنتهاي زماني بازگردد، در اين صورت همه سنتهاي گذشته در «گذشته بودن» مساوياند و ترجيح يکي از آنها، ترجيح بلامرجح است. وقتي صحبت از قرن پانزدهم به ميان ميآيد، يعني قرني که هرکس در آن زندگي ميکند و نفس ميکشد وابسته به سنتي استبرخاسته از يک مبدا ابدي و لايتغير. خود اين مبدا گرچه به لحاظ ظاهري و به موازات رشد، شکوفايي و تحولات عقلاني بشر، ادامه و استمرار يک سنتبيبديل است که از آغاز هبوط آدم شروع شده، لذا خود اين مبدا نيز داراي مبادي است، اما در باطن، مبدا اين سنت - يعني سنت قرن پانزدهمي - مبداالمبادي است؛ يعني وقتي گل آدم را ميسرشتند، آب اين گل را از آن سرچشمه برداشتند. پيامبري پيامبر خاتم پيش از آدميت آدم بود. بنابراين سنت قرن پانزدهم سنت وجودي انسان، يعني استمرار سنتي است که همه پيامبران، صالحان، متفکران، حکيمان و شاعران آزاده در طول تاريخ به آن سنت تعلق دارند. اينان در حقيقت ابيات قصيده بلند عشق، ايمان و آزادياند که هميشه از ناحيه مقتدران و خودکامگان تاريخ ادبار مورد ستم و جفا بودهاند. با تمام تحولات و تطورات و دگرگونيهايي که در طول تاريخ عقل ادبار به وقوع پيوسته و با آنکه چهرههاي ادبار، داراي اشکال و اطوار متعدد، متنوع و بيشمار بودهاند، سيماي برجستگان اهل ايمان و مناديان اقبال به حق همواره يکسان و لايتغير بوده و يک سخن بيش نداشتهاند. اينان همواره غريب، تنها، آواره و مظلوم بودهاند. معشوق و محبوب اهل ايمان، و مقصد و مراد از همه منظومههاي عاشقانه و تمام تغزلات و مغازلات هم اينانند. اينان غرباي تاريخاند و مجنون براي غربت آنها گريه ميکند.
اين خط غربت تاريخي از آغاز هبوط آدم تا امروز، يعني تا قرن پانزدهم ادامه دارد؛ و تا زمان و زمانيات، و عقلانيت و تاريخيتبر سرنوشتبشر حکومت ميکند، غرباي تاريخ در غيبتاند.
اوج غربتحقيقت، امام زمان است که نه تنها در ميان مامومان زمان و منکران، بل در ميانه معتقدان به او نيز غريب است. امروز حقيقت در نهايت غربت و تنها به سر ميبرد. آنگاه که امام زمان، يعني کسي که نه تابع و خادم زمان بل متبوع و مخدوم زمان است، ظهور کند، زمام زمان را در دست ميگيرد و اين بيپناه مهارگسيخته ملتهب را از شتاب و جنون نجات ميدهد، تا آرام و قرار يابد. وقتي زمان بيقرار، قرار يافت و دست در دستان امام خويش نهاد، تمام غرباي تاريخ - همه پيامبران، امامان، صالحان و ابرار - رجعتخواهند کرد و معناي نهفته و مستور تاريخ آشکار و عيان خواهد شد.
اينک آنکه خود را از قبله عشاق ميداند و دريافته است که از اين جمع، مهجور و دور مانده، بايد به بوي قبله اين قبيله بنالد و به سوي آن نماز گزارد.
چو از قبيله عشاق ماندهاي مهجور
دلا تو مرغ فغاني، به بوي قبله بنال
والحمد لله اولا و آخرا والسلام علي خليفة الله في ارضه حجة بن الحسن العسکري عليهما السلام.
جهانی شدن
یکشنبه 29 آبان 1390 | yousofe-zahra
جهاني شدن
دکتر سليمان ايران زاده، جهاني شدن و تحولات استراتژيک در مديريّت و سازمان، ص 19.
جهاني شدن، يعني ره سپردن تمامي جوامع به سوي جهاني وحدت يافته که در آن، همه چيز در سطح جهاني مطرح و نگريسته مي شود. در حقيقت، جهاني شدن، به معناي آزادي مطلقِ کسب و کار، برداشته شدن تمامي موانع از سر راه، جريان يافتن سهل و ساده ي سرمايه و نفوذ آن در تمامي عرصه ها، حرکت روان اطّلاعات و امور ماليّه و خدمات، تداخل فرهنگ ها آن هم به سوي يک سان شدگي و يکدستي است. البته، تمامي اين امور، در مقياسي جهاني رخ مي دهد و هدف نيز دست يابي به بازار واحد جهاني، فارغ از موانع امور توليد و سرمايه گذاري و خدمات و اشتغال خواهد بود.
برخي، پا را فراتر گذاشته اند، از حکومت واحد جهاني و پول واحد در سراسر جهان ياد مي کنند. [1] .
به نظر گروهي ديگر، جهاني شدن، در حقيقت، فراتر از پديده ي کلاسيک «دولت - ملّت» است. به اين معنا که با توجّه به رخدادهاي عظيم ارتباطي ورود بازيگران جديد به عرصه ي بين المللي، نفش «دولت - ملّت» تا حدود زيادي کم رنگ شده است. در اين معناي از جهاني شدن، دولت ها، ديگر تصميم گيرندگان اصلي در رويدادها نيستند و قدرت، در سياست جهاني، از دولت هاي محصور در مرزها به دولت هايي منتقل مي شود که قادر به تکاپو در جهان اند.
گروهي نيز جهاني شدن را به عنوان گسترش روند رو به توسعه ي تجارت جهاني دانسته اند که اکنون بازيگراني از جنوب نيز به آن پيوسته اند.
کاربرد اصطلاح «جهاني شدن» به دو کتابي بر مي گردد که در سال هزار و نهصد و هفتاد ميلادي انتشار يافت. کتاب نخست «جنگ و صلح در دهکده ي جهاني» تأليف مارشال مک لوهان و کتاب دوم، نوشته بر ژينسکي، مسئول سابق شوراي امنيت ملّي آمريکا در دوران رياست جمهوري ريگان بود. مباحث کتاب نخست، بر نقش پيشرفت وسائل ارتباطي در تبديل دنيا به دهکده ي واحد جهاني متمرکز بود. در حالي که بحث اصلي کتاب دوم، درباره ي نقشي بود که آمريکا مي بايست براي رهبري جهان و ارائه ي نمونه ي جامعه ي مدرنسيم به عهده مي گرفت. [2] .
در عمل، بيش تر توافق هاي سياسي و اقتصادي که پس از دو جنگ جهاني خسارت بار، بين مجموع کشورهاي جهان انجام گرفته و به نوعي، زمينه ساز همزيستي و همکاري بين المللي شده است، طلايه دار تحوّلي بوده که «جهاني شدن» ناميده مي شود.
اين پديده، روندي از دگرگوني را به نمايش مي گذارد که از مرزهاي سياست و اقتصاد فراتر مي رود و دانش، فرهنگ و شيوه ي زندگي را نيز در بر مي گيرد. از اين جهت، جهاني شدن، چند بُعدي است و قابل تسرّي به مشکل هاي گوناگونِ عمل اجتماعي، اقتصادي، سياسي، حقوقي، فرهنگي، نظامي، فن آوري، محيط زيست،... است.
بعضي از صاحب نظران، ويژگي هاي پنج گانه ي زير را براي جهاني شدن مطرح کرده اند:
1- گسترش کمپاني هاي چند مليّتي؛ اهميّت شرکت ها در نظام جهاني، بيش از اهميّت دولت ها است. به عبارت ديگر، دولت هاي ملي، جاي خود را به کمپاني هاي بزرگ چند ملّيّتي داده اند و کشورهاي مختلف جهان با کمپاني هاي بزرگ خود مشخّص مي شوند.
2- پيوستگي بازارهاي مالي و بورس جهاني؛ اين پيوستگي، آن قدر سريع است که در سالهاي اخير، روزانه، ميلياردها دلار در بازارهاي جهاني رد و بدل مي شود.
3- گسترش ارتباطات ماهواره اي و شبکه اي و به دنبال آن گسترش داد و ستدهاي فرهنگي در سطح جهان؛ گروهي، جهاني شدن را از کانال ارتباطات و داد و ستدهاي فرهنگي مي نگرند.
4- گسترش شبکه حمل و نقل بين المللي و کاهش شديد هزينه هاي مربوط؛ اين امر، فرايند جهاني شدن را تسهيل کرده است و موجب شده است که دنيا به رسميت ادغام و وحدت حرکت کند.
5- تقسيم کار گسترده، بر اساس مباحث اقتصاددانان و جامعه شناسان، اقتصاد، وقتي شکوفا و بزرگ و پيچيده مي شود که تقسيم کار اجتماعي، در آن گسترده تر مي شود، و به همين نسبت، دنيا هم وارد تقسيم کار گسترده اي شده است. [3] .
هر چند که جهاني شدن، پديده اي صرفاً اقتصادي نيست، لکن اقتصاد، با اهمّيّت ترين بُعدِ آن است؛ زيرا، در نظام سرمايه داري که سوداي رهبري جهان کنوني را در سر دارد، سياست و فرهنگ - که دو محور اصلي ديگر جهاني شدن است - تا حد زيادي تحت تأثير سياست گذاري اقتصادي قرار دارد. لذا سازمانهاي بين المللي، عمدتاً، در محور اقتصاد تنظيم شده اند. سازمانهاي اقتصادي بين المللي و اتحّاديّه هاي اقتصادي منطقه اي، نظير «آ.سه.آن»، «نفتا»، «اِکُو»، ادغام بازارهاي مالي، اتّحاد پولي کشورهاي اروپايي، ادغام بانک هاي بزرگ جهان، تأسيس سازمان تجارت جهاني، آزادسازي تبادل کالا و نقل و انتقال سرمايه بين کشورها، ادغام شرکت هاي توليدي بزرگ، از اين قبيل اند.
>تعاريفي از جهاني شدن
>تاريخچه جهاني شدن
>موافقان و مخالفان جهاني شدن
>دليل موافقان
>مخالفان
>جهاني سازي
*
*
*تعاريفي از جهاني شدن
به نظر مي رسد با همه ي تعاريفي که از جهاني شدن ارائه شده، تاکنون، تعريف روشن و جامعي از آن ارائه نشده است؛ زيرا، اوّلاً، اين پديده هنوز به حدّ تکامل نهايي خود نرسيده و هنوز دست خوش تحوّل است و هر روز، وجه تازه اي از ابعاد گوناگون آن مشخّص و نمايان مي شود.
ثانياً، هر کسي در مقام تعريف، بُعدي از ابعاد آن را بازگو مي کند. اغلب، به بَعدِ اقتصادي آن توجّه کرده اند. به هر حال به برخي از تعاريف اشاره مي کنيم:
1- جهاني شدن، فرايندي است اجتماعي که در آن، قيد و بندهاي جغرافيايي که بر روابط اجتماعي و فرهنگي سايه افکنده است، از بين مي رود و مردم به طور فزاينده، از کاهش اين قيد و بندها آگاه مي شوند. [1] .
2- «کاستل» با اشاره به عصر اطّلاعات، جهاني شدن را ظهور نوعي جامعه ي شبکه اي مي داند که در ادامه ي حرکت سرمايه داري، پهنه ي اقتصاد و جامعه و فرهنگ را در بر مي گيرد.
3- «جان تام لينسُون» جهاني شدن را فرايند توسعه ي سريع پيوندهاي پيچيده ميان جوامع و فرهنگ ها و نهادها و افراد در سراسر جهان معرّفي مي کند.
4- «هاروي» اين فرايند را در بردارنده ي دو مفهوم فشردگي زمان و مکان و کاهش فاصله ها تلقّي مي کند. در واقع، طبق اين نظر، فشردگي زمان و مکان، مهم ترين ويژگي جهاني شدن است؛ يعني، فاصله کم مي شود و يا از بين مي رود، و زمان لازم براي پيمودن فاصله ها کاهش مي يابد و جهان بيش از پيش کوچک تر به نظر مي رسد و انسان ها و جوامع، به طريقي به هم نزديک تر مي شوند. پس چهاني شدن، فرايندي است که روابط اجتماعي را بسط مي دهد و در سه حوزه ي اقتصاد و فرهنگ و سياست، صادق است و بستر جريان اين روابط را از متن محلي به متن جهاني تغيير مي دهد. [2] .
*
*
*
تاريخچه جهاني شدن
ريشه هاي تاريخي جهاني شدن را مي توان به عمق تاريخ بشر و به زمان هاي قديم مربوط دانست. طبق نظر جامعه شناسان و باستان شناسان، زندگي بشر، از زندگي هاي محدود خانوادگي و انفرادي در جنگل ها و غارها و پناهگاه ها شروع شده و به تدريج، به جمعيّت هاي عشره اي و قبيله اي و اجتماعات محدود در کنار چشمه ها و رودخانه ها تبديل شده، بعداً، همين ها، روستاها و واحدهاي کوچک شده اند، و سپس شهرها تشکيل شده، و از شهرها، به تدريج، به کشورها و دولت ها پديد آمده اند. بنابراين، در مجموع، زندگي بشر، به سوي جهاني شدن در حرکت است؛ يعني، هر چه که به پيش مي رويم، تفرقه ها کم و تجمّع ها زياد مي شود و هر چه که به عقب برگرديم، به تفرقه هاي بيش تر مي رسيم. لذا مي گويند، جهاني شدن، يک امر طبيعي است.
البته، اين حرکت، در قرون اخير، سرعت بيش تر به خود گرفته است و ديگر به صورت گذشته، کند حرکت نمي کند؛ زيرا، با در اختيار گرفتن ابزاري مثل بُخار و اختراع ماشين و وسائل ارتباط جمعي و دريايي و زميني و هوايي و توسعه ي راه ها، به تدريج، کشورها، تبديل به منطقه ها و حکومت هاي منطقه اي مي شوند، و چون اين جهاني شدن، در ابعاد مختلفِ اقتصادي و فرهنگي و سياسي، شکل مي گيرد، قهراً، بلوک ها درست مي شود و معلوم است وقتي ارتباطات بشر با ماهواره و اينترنت انجام گيرد، حرکت به سوي جهاني شدن، با سرعت و شتاب بيش تري انجام خواهد گرفت.
آناني که به اين نحو، به سابقه ي تاريخي جهاني شدن معتقدند، مي گويند، جهاني شدن، فرايندي است که از ابتداي تاريخ بشر وجود داشته و از همان زمان تأثيرات آن رو به فزوني بوده است، امّا اخيراً، يک شتاب ناگهاني در آن پديدار شده است. [1] .
در مقابل اين نظريه، بعضي ها، مي گويند: جهاني شدن، بانوگرايي و توسعه ي سرمايه داري همزمان بوده است، امّا اخيراً، در آن، شتاب ناگهاني به وجود آمده است.
بعضي را نيز عقيده بر اين است که جهاني شدن، فرايند متأخّر است که با ساير فرايندهاي اجتماعي، نظير فرا صنعتي شدن، فرانوگرايي يا شالوده شکني سرمايه داري همراه است. [2] .
به نظر مي رسد که حق، با نظر اوّل است. گرچه جهش و شتاب آن، همزمان با سرمايه داري و پيداش وسائل ارتباط جمعي است. جهاني شدن، به طور نامنظم، از طريق توسعه ي امپراطوري هاي مختلف قديمي و غارت و تاراج و تجارت دريايي و نيز گسترش آرمان هاي مذهبي، تحوّل يافته است. جهاني شدن به شيوه اي که امروز شاهد آن هستيم، از قرن پانزده و شانزده، يعني آغاز عصر جديد، شروع شد. در اروپاي قرون وسطي، حرکت جهاني شدن، بسيار کند بوده است و پس از انقلاب صنعتي است که اين موضوع، شدّت پيدا کرده است.
*
*
*
موافقان و مخالفان جهاني شدن
درباره ي جهاني شدن، دو نظر مخالف وجود دارد. عدّه اي بر موافقت و پذيرش بي چون و چراي آن تأکيد دارند و عده اي هم بر رد آن، و هر کدام نيز براي خود به دلايلي تمسّک کرده اند:
*
*
*
دليل موافقان
موافقان جهاني شدن، به پذيرش آن، بدون هيچ دغدغه و نگراني، دعوت مي کنند و مي گويند، جهاني شدن، به کشورهاي فقير کمک مي کند و فرصت هاي تازه اي براي آنان فراهم مي کند آنان مي گويند، با توجّه به ارتباطي که بين اقتصاد و فن آوري وجود دارد، راهي جز پذيرش جهاني شدن به عنوان ويژگي عصري که در آن زندگي مي کنيم، وجود ندارد.
اينان، براي صحّت مدّعاي خود، دليل هايي دارند که به آن ها اشاره مي شود:
1- از آغاز دهه ي هشتاد ميلادي، تعداد قابل توّجهي از کشورها، به آن ملحق شده و يا به طور مستقيم از طريق اقتصاد بازار آزاد، از آثار آن بهره مند شده اند. براي مثال، گسترده ي جهاني نظام سرمايه داري، از بيست درصد سکنه ي دنيا در دهه هفتاد ميلادي به ميزان نود درصد در دهه ي نود ميلادي رسيده است و اين اتفّاق، حاکي از جذب بيش تر مردم در اقتصاد سرمايه داري جهاني است.
2- در شرايط کنوني، ميزان تجارت جهاني، بيش تر از دهه هاي قبل است. کاهش قابل توجّه در قيمت مسافرت هاي هوايي و دريايي به گسترش بيش از پيش مرزهاي تجارت جهاني منجر شده است. در اين چهارچوب. نه تنها ميزان تجارت جهاني، افزايش بي سابقه يافته است، بلکه شکل آن نيز دچار دگرديسي کامل شده است.
3- بازارهاي مالي جهاني، رشد کرده است، اين رشد. از دهه ي هفتاد ميلادي، با سودآوري قابل توجّه بازارهاي مالي ساحلي و گردش وسيع جريان پولي خارج از حوزه ي اقتدار ملي، همراه شده است.
4- تحرّک جهاني به تحرّک جمعيّت کمک کرده است. پناهندگان بي شماري به عنوان نيروي کار مهاجر قابل توجّه، در جهان پراکنده شده اند.
5- هر چند شرکت هاي چند مليتي تا دهه ي هفتاد ميلاد، شکلي مطلق و متصلّب داشتند، امّا در حال حاضر، شيوه و شکل جديدي از مؤ سّسه هاي جهاني پيدا شده اند که با بسط تجارت در سرتاسر دنيا، تحقيقات وسيعي در زمينه ي توسعه ي توليد در مناطق مختلف را با پذيرش سهامداران از سرتاسر جهان ممکن کرده اند.
6- جهاني شدن، فرايندي از يک توسعه ي اجتماعي است که به تشديد خود آگاهي جهاني منجر مي شود.
7- روند رو به رشد همبستگي اقتصادي، در آينده، منجر به وابستگي هاي اجتماعي خواهد شد.
8 - با توجّه به رشد پيچيده و روز به روز ارتباطات، خود آگاهي جهاني، شدّت پيدا مي کند بنابراين، نبايستي رشد شبکه هاي ارتباطي جهان گستر، مثل کابل هاي تلويزيوني و شبکه هاي آماري را انکار کرد و اهمّيّت آن را ناديده گرفت. [1] .
9- باز شدن اقتصادها و فرهنگ هاي ملّي در ابعاد داخلي و خارجي، رشد منطقه گرايي در پي تهديد بازار ملي کشورها، ايجاد محيطي کاملاً رقابتي، تحريک احساسات ملّي و محلّي، رونق پيدا کردن برخي شهرها و واحدها منطقه اي به عنوان مراکز اقتصادي جهان، افزايش بهره وري، بهبود شرايط زندگي براي عموم مردم، به طور کلي، و براي عده اي بيش از ديگران، انتقال فن آوري به کشورهاي در حال توسعه و... از ديگر دليل هاي اينان است.
*
*
*
مخالفان
دليل مخالفان، در مورد فوائد و منابع بر شمرده شده درباره ي جهاني شدن. ترديد دارند و معتقدند، اين پديده، بر ايده ئولوژي و مفاهيم ليبراليزم استوار است و هدف اش، تحميل الگوي آمريکايي و سلطه ي آمريکا بر جهان است و تنها منافع ايالات متحده و همراهان او و کشورهاي پيشرفته را تأمين مي کند. در اين شکل از جهاني شدن، تنها، بيست درصد جمعيّت بهره مند، و هشتاد درصد بقيّه، در حاشيه هستند و اين امر با مفهوم نظام جهاني متوازن، سازگار نيست، بلکه معناي سيطره و تحکم و سلطه گري از آن استفاده مي شود.
جهاني شدن فرهنگي، يعني سيطره ي فرهنگ غربي بر ديگر فرهنگ ها، و اين، يعني اوج سيطره ي استعماري.
به هر حال، در جمع بندي نهايي، آثار منفي جهاني شدن را مي توان در موارد زير خلاصه کرد:
1- بحران دولت ملّي که منظور از آن، مسلّط نبودن دولت بر منابع درآمد خود و دست برداشتن دولت از نقش هاي اقتصادي و اجتماعي خويش است. در نتيجه، جهاني شدن اقتصاد حاصل مي شود و شرکت هاي چند مليّتي، به نيابت از دولت ملّي، به آن نقش ها مي پردازند.
2- بحران هاي مالي که کشورهاي گوناگون جهان، به خاطر وحدت بازار مالي و معاملات جهاني بورس دچار آن مي شوند، از ديگر آثار منفي است. اوّلين آن ها بحران مالي مکزيک در سال هزار و نهصد و نود و چهار ميلادي و آخرين مورد آن، بحران مالي در کشورهاي جنوب شرق آسيا بود. اين بحران ها، تا اين تاريخ ادامه دارد.
3- پيامدهاي اجتماعي ناشي از اصلاحات ساختار اقتصادي مورد نظر مؤ سسات بين المللي، از جمله صندوق بين المللي پول و بانک جهاني مانند گسترش بيکاري، گسترش فقر، پائين آمدن دستمزدها.
4- تسلّط فرهنگ غربي بر ديگر فرهنگ ها به شکل تلاش براي مسخ کردن هويّت فرهنگي ملّت هاي ديگر و مطرح کردن فرهنگ غربي (با جنبه هاي مثبت و منفي آن) به عنوان جايگزين.
5- موافقت نامه هايي که کشورهاي پيشرفته مطرح کرده اند که مهم ترين آن ها، موافقت نامه ي آزادي سرمايه گذاري است. اين موافقت نامه، به سرمايه گذاري خارجي در نقاط مختلف جهان آزادي مي بخشد، و معناي آن، تسلّط کشورهاي پيشرفته بر ثروت هاي کشورهاي در حال رشد است؛ چون، اين کشورها، از لحاظ اقتصادي و مالي و فن آوري، هموزن و همپايه نيستند. [1] .
6- جهاني شدن، سبب کاهش اهمّيّت کالاهاي اوّليّه (مواد اوّليّه) مي شود.
7- جهاني شدن، به افزايش فاصله و نابرابر ميان ملّت ها و مناطق گرايش دارد. از اين رو به عنوان يک ساختار در دست قدرت مندان اقتصادي، آنان را قدرت مندتر و فقرا را فقيرتر مي کند.
8- جهاني شدن، سبب به مخاطره افتادن محيط زيست مي شود.
*
*
*
جهاني سازي
جهاني سازي يا به تعبير ديگر جهاني کردن اقتصاد و فرهنگ و سياست، غير از جهاني شدن به صورت طبيعي است؛ زيرا، جهاني شدن تا آن جا که مربوط به پيشرفت هاي فنّي و علمي و اجتماعي، و متناسب با وضعيّت تاريخي و اجتماعي بشر امروز است، امري قابل فهم و طبيعي است، امّا آن چه امروزه از جهاني شدن اراده مي شود، تنها اين امر طبيعي نيست، بلکه وراي اين اصطلاح و فرايند و حرکت، يک اراده وجود دارد و آن، اين است که نوعي روش و منش و سياست و منافع، به عنوان روش و منش و منافع جهاني بر بشريّت تحميل مي شود. البته، اين، امري خطرناک است؛ زيرا، مي خواهد يک نوع منافع و يک نوع بينش را به عنوان الگو معرّفي کند و همه ي زندگي و جهان را با يک معيار خاص اندازه گيري کند. عدم تساوي دولت ها و ملّت ها، سبب مي شود تا آنان که صاحب علم و فن آوري هستند، يک امر غير طبيعي را بر کشورهاي داراي اقتصاد ضعيف تر تحميل کنند و سعي کنند جهان بر مدار منافع آنان بچرخد.
آمريکا و قدرت هاي بزرگ ديگر، با دارا بودن توانايي هاي سياسي و اقتصادي و نظامي، در عمل، رهبري جهاني سازي را به دست گرفته اند و سوار بر اين جريان طبيعي جهاني شدن، مي خواهند آن را به سود خود عملي سازند. به تعبير ديگر، دارند از اين جريان طبيعي جهاني شدن، سوء استفاده مي کنند. به خاطر همين سوء استفاده ها است که در باره ي جهاني شدن، پرسش هاي بسياري مطرح مي شود: «آيا جهاني شدن، يک پديده ي طبيعي است که در اثر پيشرفت علم فن آوري به وجود آمده يا پديده اي طرّاحي شده از سوي سرمايه داري و سرمايه داران است؟ آيا همه ي کشورها، ناگزيرند به اين جريان پيوندند يا راهي براي گريز وجود دارد؟ در اين صورت، آيا پيوستن به آن، به نفع کشورهاي در حال توسعه است يا نه؟ آيا جهاني شدن يا جهاني سازي، با آموزه هاي اسلام سازگار است يا ناسازگار؟».
با دقّت در ساز کارهاي جهاني شدن و جهاني سازي، روشن مي شود که جهاني شدن، امري طبيعي است و پيوستن به آن، مانعي ندارد، بلکه به نفع همه ي کشورها است، ولي آن چه امروزه در جهان مشاهده مي شود، جهاني سازي است که همراه با بي عدالتي و تجاوز و تحميل اقتصاد و فرهنگ و سياست خاص بر جهان است. آن چه صاحب نظران را وادار به مخالفت مي کند و مردم را عليه آن به تظاهرات وا مي دارد، جهاني کردن است نه جهاني شدن.
مقدمه
درباره ي آينده ي بشر، ديدگاه هاي مختلف وجود دارد. برخي مي گويند: «فساد و شر و بدبختي، لازمه ي جدا نشدني حيات بشري است و به خاطر پيشرفت سريع و حيرت آور فن آوري و صنعت و انباشت سلاح هاي مُخرّب و ويران کننده و سلاح هاي کشتار جمعي، بشر، به مرحله اي رسيده که گور خود را با دست خود کنده و با نابودي کامل، بيش از يک گام فاصله ندارد. بنابراين، آينده ي بشر، بسيار تاريک و خطرناک است.»
گروهي ديگر آينده ي بشر را روشن مي بيند. انديشه ي پيروزي نهايي و تشکيل مدينه ي فاضله و حکومت واحد جهاني بر اساس قسط و عدل، آرزوي ديرينه ي ملّت ها و فرهنگ ها است تا جايي که هر يک از طرفداران اديان الهي مي گويند، آينده ي جهان، از آنِ ما است و هر مذهب و ملّتي، خود را پيروز نهايي مي داند و مصلح کلّ و سامان بخش زندگي بشر را از خود مي داند.
در اسلام، بويژه در مکتب تشيّع، توجّه به آينده و تشکيل حکومت واحد جهاني بر اساس قسط و عدل تحت رهبري امام معصوم، جايگاه خاصّي دارد. در اين رابطه، سخنان بسياري از رسول گرامي اسلامي(صلّي اللّهُ عليه وآله وسلّم) و ائمه اطهار(عليهم السّلام) صادر شده است.
اين مسئله، در تاريخ اسلام، به نام «مهدويّت» مطرح شده است و انتظار فرج، با زندگي آنان عجين گشته است و آنان دائم، در انتظار روزي نشسته اند که آن رجل الهي و مصلح کل،يعني حضرت حجت بن الحسن امام محمد مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) ظاهر گشته و آن حکومت واحد عدل جهاني را تشکيل دهد تا بشر به آرزوي ديرينه ي خود برسد و زندگي سعادت مند و فارغ از هر نوع ظلم و ستم و دغدغه ي خاطر را ببيند.
2- قرن بيستم، در تاريخ حيات بشر، قرني ويژه و داراي امتيازات منحصر به فرد در ميان اعصار و قرون گذشته است بشر، در اين قرن، با ابتکار و به کارگيري نبوغ و با تکميل اختراعات و اکتشاقات خويش در زمينه ي معادن و صنعت و با ساخت ماشين آلات و خصوصاً استفاده از اتم، توانست صفحات عظيمي از حيرت و شگفتي را بر پهناي گيتي بر جاي گذارد، و با تسلّط خويش بر بخش عظيمي از کره ي خاکي و محيط زيست، آن راتسخير کند. در اين قرن، بشر براي نخستين بار، با سفر به کره ي ماه و ساير سيارات، سير در آسمان ها را شروع کرد تا به اسرار آسمان ها پي ببرد در اين قرن، بهره گيري از رايانه، وارد زندگي بشر شد و امروزه، در تمام زمينه هاي زندگي، اعم از صنعتي، کشاورزي، بهداشتي، تجاري، علمي، فرهنگي، بدون بهره گيري از رايانه، ادامه ي مسير، ميّسر نيست.
به هر حال، روند تحوّلات در قرن بيستم، در دهه ي هزار و نهصد و هفتاد ميلادي، وارد مرحله ي جديدي شد و در اواسط دهه ي هزار و نهصد و هشتاد، تقريباً، در تمامي زمينه ها، نشان خود را بر جاي گذاشت. در دهه ي هشتاد ميلادي، براي رجوع به اين دگرگونيها، مفاهيمي مانند جامعه ي فراصنعتي و فرا مدرن (پست مدرن) به کار مي رفت، امّا در دهه ي نود ميلادي مفهوم «جهاني شدن» رايج گرديد و مفهومِ مسلّط دوران معاصر شد، به گونه اي که امروز، همه چيز با رجوع به اين مفهوم، مورد بررسي و تجزيه و تحليل قرار مي گيرد.
در ظاهر، امر جهاني شدن، يعني ره سپردن تمامي جوامع به سوي جهاني وحدت يافته که در آن، همه چيز در سطح جهاني مطرح و نگريسته مي شود. جهاني شدن در هر زمينه، ديگر مرز جغرافيايي نمي شناسد. جهاني شدن در زمينه ي اقتصادي، در هر کشوري اتفّاق بيفتد، بر اقتصاد ديگران تأثير مي گذارد.
با جهاني شدن،بُعد سرمايه نيز مرز ندارد. سرمايه،از يک طرف و اطّلاعات در طرف ديگر، بدون مرز، مثل باد مي چرخد و به سرعت جابه جا مي شود. اينترنت و شبکه هاي ماهواره اي و خبري، ارتباطات مستمر و همزمان را بين مردم دنيا برقار مي کنند و دنيا به صورت دهکده ي جهاني در آمده است. [1] .
امروزه، برخي اين نتيجه رسيده اند که سعادت و خوش بختي و زندگي فارغ از هر دغدغه، تنها در صورتي است که همه چيز جهاني باشد و تحت حکومت واحد جهاني اداره شود و لذا تمام همت خود را بر اين گذاشته اند که همه چيز را جهاني سازند: اقتصاد جهاني؛ تجارت جهاني؛ فرهنگ جهاني؛ سياست جهاني؛ دهکده جهاني. بنابراين جهاني شدن، امري حتمي و محقّق يافته و يا در حال تحقّق است پس بايد همه خود را با آن وفق دهند.
3- جهاني شدن در ابعاد گوناگون خود (اقتصاد، فرهنگ، سياست، مذهب) مباحث مختلفي را مي طلبد و اين طور هم نيست که به راحتي بتوان اقتصاد، فرهنگ، سياست و مذهب هاي مختلف را به صورت واحد جهاني درآورد و يک شبه همه ي مرزها را در هم کوبيد. جهاني شدن، با چالش هاي زيادي رو به رو است (بحث هاي زيادي را مي طلبد.) ما، در اين مقاله، تنها مي خواهيم ببينيم «جهاني شدن با دين و مذهب، چه تناسبي دارد؟ آيا در اين جا نيز با چالش ها روبرو است يا نه، همسو و همگون اند؟».
جهاني شدن در رابطه ي با مذهب و دين نيز مباحث بسياري را مي طلبد، مانند: آثار و پيامدهاي جهاني شدن بر حيات ديني؛ آينده ي اديان در فرايند جهاني شدن؛ جهاني شدن و پويايي انتظارات از دين؛ جهاني شدن و حکومت هاي ديني؛ جهاني شدن و قلمروهاي دين؛ جهاني شدن و گفت وگوي اديان؛ بنيادگرايي و جنبش هاي ضد جهاني سازي؛ دين هاي محدود و دين هاي جهاني؛ حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) و ارتباط آن با مسئله ي جهاني شدن. آن چه در اين نوشتار مورد بررسي قرارمي گيرد، تنها، مسئله ي حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عج) در مقايسه با جهاني شدن» است. ما مي خواهيم ببينيم «آيا جهاني شدن، همان حکومت جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) است يا غير آن؟ آيا جهاني شدن، مقدّمه اي براي آن حکومت واحد است يا اساساً ربطي با آن ندارد؟ آيا با جهاني سازي و سرانجام جهاني شدن، ما را از تشکيل حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) بي نياز مي کند و يا اين که نياز بشر به آن حکومت عدل جهاني، به جاي خود محفوظ است؟ جهاني شدن با آن حکومت عدل جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) چه وجه اشتراک و چه امتيازاتي دارد؟
براي پاسخ به اين پرسش ها، نخست بايد جهاني شدن و حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) را معرّفي کنيم و سپس به مقايسه و سنجش آن دو با هم بپردازيم. بنابراين، مطالب اصلي مقاله، تحت عناوين ذيل مورد بررسي قرار مي گيرد:
1. جهاني شدن؛
2. حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف)؛
3. مقايسه و بررسي وجه اشتراک و تمايز آن دو.
جهاني شدن
دکتر سليمان ايران زاده، جهاني شدن و تحولات استراتژيک در مديريّت و سازمان، ص 19.
جهاني شدن، يعني ره سپردن تمامي جوامع به سوي جهاني وحدت يافته که در آن، همه چيز در سطح جهاني مطرح و نگريسته مي شود. در حقيقت، جهاني شدن، به معناي آزادي مطلقِ کسب و کار، برداشته شدن تمامي موانع از سر راه، جريان يافتن سهل و ساده ي سرمايه و نفوذ آن در تمامي عرصه ها، حرکت روان اطّلاعات و امور ماليّه و خدمات، تداخل فرهنگ ها آن هم به سوي يک سان شدگي و يکدستي است. البته، تمامي اين امور، در مقياسي جهاني رخ مي دهد و هدف نيز دست يابي به بازار واحد جهاني، فارغ از موانع امور توليد و سرمايه گذاري و خدمات و اشتغال خواهد بود.
برخي، پا را فراتر گذاشته اند، از حکومت واحد جهاني و پول واحد در سراسر جهان ياد مي کنند. [1] .
به نظر گروهي ديگر، جهاني شدن، در حقيقت، فراتر از پديده ي کلاسيک «دولت - ملّت» است. به اين معنا که با توجّه به رخدادهاي عظيم ارتباطي ورود بازيگران جديد به عرصه ي بين المللي، نفش «دولت - ملّت» تا حدود زيادي کم رنگ شده است. در اين معناي از جهاني شدن، دولت ها، ديگر تصميم گيرندگان اصلي در رويدادها نيستند و قدرت، در سياست جهاني، از دولت هاي محصور در مرزها به دولت هايي منتقل مي شود که قادر به تکاپو در جهان اند.
گروهي نيز جهاني شدن را به عنوان گسترش روند رو به توسعه ي تجارت جهاني دانسته اند که اکنون بازيگراني از جنوب نيز به آن پيوسته اند.
کاربرد اصطلاح «جهاني شدن» به دو کتابي بر مي گردد که در سال هزار و نهصد و هفتاد ميلادي انتشار يافت. کتاب نخست «جنگ و صلح در دهکده ي جهاني» تأليف مارشال مک لوهان و کتاب دوم، نوشته بر ژينسکي، مسئول سابق شوراي امنيت ملّي آمريکا در دوران رياست جمهوري ريگان بود. مباحث کتاب نخست، بر نقش پيشرفت وسائل ارتباطي در تبديل دنيا به دهکده ي واحد جهاني متمرکز بود. در حالي که بحث اصلي کتاب دوم، درباره ي نقشي بود که آمريکا مي بايست براي رهبري جهان و ارائه ي نمونه ي جامعه ي مدرنسيم به عهده مي گرفت. [2] .
در عمل، بيش تر توافق هاي سياسي و اقتصادي که پس از دو جنگ جهاني خسارت بار، بين مجموع کشورهاي جهان انجام گرفته و به نوعي، زمينه ساز همزيستي و همکاري بين المللي شده است، طلايه دار تحوّلي بوده که «جهاني شدن» ناميده مي شود.
اين پديده، روندي از دگرگوني را به نمايش مي گذارد که از مرزهاي سياست و اقتصاد فراتر مي رود و دانش، فرهنگ و شيوه ي زندگي را نيز در بر مي گيرد. از اين جهت، جهاني شدن، چند بُعدي است و قابل تسرّي به مشکل هاي گوناگونِ عمل اجتماعي، اقتصادي، سياسي، حقوقي، فرهنگي، نظامي، فن آوري، محيط زيست،... است.
بعضي از صاحب نظران، ويژگي هاي پنج گانه ي زير را براي جهاني شدن مطرح کرده اند:
1- گسترش کمپاني هاي چند مليّتي؛ اهميّت شرکت ها در نظام جهاني، بيش از اهميّت دولت ها است. به عبارت ديگر، دولت هاي ملي، جاي خود را به کمپاني هاي بزرگ چند ملّيّتي داده اند و کشورهاي مختلف جهان با کمپاني هاي بزرگ خود مشخّص مي شوند.
2- پيوستگي بازارهاي مالي و بورس جهاني؛ اين پيوستگي، آن قدر سريع است که در سالهاي اخير، روزانه، ميلياردها دلار در بازارهاي جهاني رد و بدل مي شود.
3- گسترش ارتباطات ماهواره اي و شبکه اي و به دنبال آن گسترش داد و ستدهاي فرهنگي در سطح جهان؛ گروهي، جهاني شدن را از کانال ارتباطات و داد و ستدهاي فرهنگي مي نگرند.
4- گسترش شبکه حمل و نقل بين المللي و کاهش شديد هزينه هاي مربوط؛ اين امر، فرايند جهاني شدن را تسهيل کرده است و موجب شده است که دنيا به رسميت ادغام و وحدت حرکت کند.
5- تقسيم کار گسترده، بر اساس مباحث اقتصاددانان و جامعه شناسان، اقتصاد، وقتي شکوفا و بزرگ و پيچيده مي شود که تقسيم کار اجتماعي، در آن گسترده تر مي شود، و به همين نسبت، دنيا هم وارد تقسيم کار گسترده اي شده است. [3] .
هر چند که جهاني شدن، پديده اي صرفاً اقتصادي نيست، لکن اقتصاد، با اهمّيّت ترين بُعدِ آن است؛ زيرا، در نظام سرمايه داري که سوداي رهبري جهان کنوني را در سر دارد، سياست و فرهنگ - که دو محور اصلي ديگر جهاني شدن است - تا حد زيادي تحت تأثير سياست گذاري اقتصادي قرار دارد. لذا سازمانهاي بين المللي، عمدتاً، در محور اقتصاد تنظيم شده اند. سازمانهاي اقتصادي بين المللي و اتحّاديّه هاي اقتصادي منطقه اي، نظير «آ.سه.آن»، «نفتا»، «اِکُو»، ادغام بازارهاي مالي، اتّحاد پولي کشورهاي اروپايي، ادغام بانک هاي بزرگ جهان، تأسيس سازمان تجارت جهاني، آزادسازي تبادل کالا و نقل و انتقال سرمايه بين کشورها، ادغام شرکت هاي توليدي بزرگ، از اين قبيل اند.
حکومت واحد جهاني حضرت مهدي
حکومت واحد جهاني امام محمدمهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) در حقيقت، پاسخي است به نگراني بشر از آينده ي خود. شيعيان، آينده ي روشني را براي زندگي انسان پيش بيني مي کنند و اميد به زندگي در قالب «انتظار فرج» به زندگي شيعيان، معنا و گرمي مي بخشد.
يک شيعه، هيچ گاه از آينده ي خود نگران نيست، چنان که اکثر متدّينان به اديان نيز نگران نيستند و آينده ي بشر را تحت لواي مصلح کل، روشن مي بينند، ولي آموزه هاي شيعي اين امتياز را دارد که از روشني و وضوح فراوان برخوردار است.
با دقّت در دعوت و آموزه هاي اسلام، معلوم مي گردد که هدف اش متّحد کردن ملّتها و برداشتن ديوار امتيازات و اعتبارات لغو و بي اثر و برقرار کردن کلمه ي واحد و همکاري و ارتباطي است که ريشه و پايه آن، کلمه ي توحيد و ايمان و عقيده به آن است.
اسلام مي خواهد تمام اختلافات و جدايي ها را که به نام هاي گوناگون پديد آمده، با عقيده ي توحيد از ميان بردارد. اختلافات نژادي، طبقاتي، ملّي، وطني، جغرافيايي، مسلکي، حزبي، زباني، همه بايد از ميان برود و سبب امتياز و افتخار نباشد، حتّي بايد اختلافات ديني هم، کنار گذاشته شود و همه بايد تسليم فرمان خدا باشند: (قُلَ تَعالّوَا الي کلَمه سَواءٍ بَيَننا وبَنيَکُم...) [1] اسلام، براي بشر، رسيدن به چنين روزي را پيش بيني کرده و در حدودي که وظيفه ي تشريع است، مقدّمات آن را نيز فراهم ساخته و عملي شدن آن را موکول به آماده شدن زمينه ي کامل آن کرده است.
همان طور که در مطلب پيشين (جهاني شدن) اشاره شد، جريان اوضاع جهاني و پيشرفت هايي که نصيب بشر در امور مادّي و صناعي شده است و روابط نزديکي که به واسطه ي وسائل ارتباط کنوني با هم پيدا کرده اند، همه را به يک اتحاد واقعي و همکاري صميمانه ي روحاني و برادري حقيقي بيش تر محتاج کرده است. هر چه جلوتر برويم، اين احتياج را بيش تر احساس مي کنيم؛ يعني، آن دهکده ي جهاني که دانشمندان غربي در قرن بيستم احتمال آن را داده اند، اسلام، در هزار و چهارصد سال قبل، با تأکيد فراوان و قطعيّت و حتميّت، آن را خبر داده و حتّي کيفيت وقوع آن و نحوه ي حکومت در آن دهکده ي جهاني و رهبري آن نظام را به طور وضوح و آشکارا، معيّن کرده است و خبر داده که دين حاکم در آن حکومت جهاني، اسلام، و پيروزي از آنِ مستضعفان و صالحان و غلبه ي ايمان بر کفر است و حاکم آن حکومت، شخصي از تبار ابراهيم و نبيره محمّد(صلّي اللّهُ عليه وآله وسلّم) و فرزند زهرا و علي(سلام الله عليهم) است و نام او، «محمد» و کنيه ي او «ابوالقاسم» و لقب او، «قائم» است.
اينک به برخي از آيات و روايات اين موضوع و اين که «روزي خواهد آمد که دين غالب در روي کره ي زمين، دين اسلام است» و «پيروزي از آنِ مستضعفان است» و «صالحان وارث زمين اند» و «در همه ي جاي کره زمين، عدل حاکم خواهد شد» و «اين که همه ي دين ها در عصر ظهور حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) خواهد بود»، اشاره مي کنيم و تفصيل آن را به کتب مفصّل وا مي گذاريم.
(وَلَقَد کَتَبنا في الزبُورِ مِن بَعدِ الذِّکَرِ اَنَّ الأََرضَ يَرِثُها عِبادِي الصّالحونَ) [2] ؛ در زبور داوود نوشته ايم که صالحان از بندگان من، وارث زمين خواهند شد.
در تفسير مجمع البيان طبرسي، ذيل اين آيه، از امام باقر(عليه السّلام) نقل شده که آن حضرت فرمود: «وَهَم اَصحابُ المَهدي في آخِرِالزمانِ؛ آنان، همان ياران حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) در آخرالزّمان اند».
(وَعَدَ اللّه الّذينَ آمَنوّ فَيِکَمَ وَعَمَلَو اَلصالِحاتِ لِيَستَخِلفَنهُم في الاَرضِ کَمَا استَخلَفَ الّذينَ مِن قَبلِهِم وَلَيمَکِّنَن لَهُم دينَهُمُ الذِي ارتَضي لَهُم وَلَيُبَدِّ لَنّهُم مِن بَعدِ خَوفهِمِ اءمَنا...) [3] .
در اين آيه ي شريف، سه وعده ي صريح به مؤ منان وارسته و داراي عمل صالح داده شده است:
1- استخلاف در زمين؛ يعني، حکومت، در کلّ کره ي زمين. به عنوان نمايندگي خدا که حکومت حق و عدالت است.
2- تمکين دين؛ يعني، نفوذ معنوي و حکومت قوانين الهي بر تمام پهنه ي زمين.
3- تبديل خوف به امنيّت؛ يعني، برطرف شدن تمام عوامل ترس و ناامني و جايگزين شدن امنيّت کامل و آرامش در همه ي روي زمين.
در تفسير مجمع البيان ذيل اين آيه از امام زين العابدين(عليه السّلام) نقل شده که فرمود: «هُم - وَاللّهِ! - شيَعتُنا اهلُ البَيتِ يَفعَلُ اللهُ ذالک بِهمِ عَلي يَدَي رَجُل مِنّا وَهُو مَهدّيِ هَذِه الامّه ِ؛ اين گروه به خدا قسم! - همان پيروان ما هستند که خداوند به وسيله ي مردي از خاندان ما، اين موضوع را تحققّ مي بخشد و او، مهدي اين امّت است.».
(هُوَ الذي اَرسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدي وَدينِ الحَقّ لِيُظهِرَهُ عَلَي الدين کُلٍّهِ وَلَو کَرِهَ المَشرکُونَ) [4] ؛ خداوند، رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاد تا دين حق او، بر همه ي اديان، غالب آيد. هر چند مشرکان به اين کار راضي نباشند.
در روايت آمده که علي(عليه السّلام) هنگام تلاوت اين آيه از ياران خود پرسيد: «آيا اين پيروزي حاصل شده است؟». گفتند: «آري.». فرمود: کَلاّ! هوَ الذي نَفسي بَيدهِ! حَتّي لا يَبقي قَريَه الاّ و يُناديَ بِشَهادَه ان لا الهَ الا اللهَ بَکرَه وَعَشياً؛ نه! سوگند به کسي که جانم به دست او است! اين پيروزي، آشکار نمي شود مگر زماني که هيچ آبادي روي زمين باقي نماند، مگر آن که صبح و شما بانگ لا اًله اًلا الله از آن به گوش رسد». [5] .
امام باقر(عليه السّلام) فرمود: «ان ذالکَ يَکُونَ عَنِدَ خُروجَ المَهديِ مِن آلِ مُحَمدٍ فَلا يَبقي اَحَدُ اِلا ّ اقَرّ بِمَحِمّدٍ؛ اين پيروزي. به هنگام قيام است.
مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) از آل محمد(صلّي اللّهُ عليه وآله وسلّم) خواهد بود؛ آن چنانکه هيچ کس در جهان باقي نمي ماند مگر آن که اقرار به رسالت محمد(صلّي اللّهُ عليه وآله وسلّم)، خواهد کرد.».
از اين آيات و روايات به روشني استفاده مي شود که:
1- سرانجام، صالحان اند که وارث کلّ زمين اند، نه شرق يا غرب، جنوب يا شمال آن.
2- افراد شايسته، جانشين پيشينيان در کلّ کره ي زمين اند و قدرت شان در همه جاي عالم ظاهري مي شود.
3- دينِ اسلامِ غالب بر همه ي اديان، در جاي جاي کره ي زمين حاکم خواهد شد.
4- همه ي اين ها در عصر ظهور حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) واقع خواهد شد.
نتيجه اين که حکومت مهدي(عليه السّلام) حکومتي جهاني خواهد بود و اين حکومت واحد جهاني، جزء وعده هاي الهي است که تخلّف ندارد؛ زيرا، اًن اللّهِ لا يَخلفَ الميعاد. [6] .
بنابراين، اعتقاد به تشکيل حکومت واحد جهاني، نشئت گرفته از قرآن کريم و روايات اهل بيت(عليهم السّلام) است که خداوند وعده ي تحقّق آن بر اداره و تخلّفي نخواهد داشت.
مقايسه و تمايز
پس از روشن شدن معناي جهاني شدن و حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) اينک جاي طرح سؤ الاتي است که در مقدمه به آن ها اشاره شده است.
در پاسخ اين پرسش ها مي گوييم، يقيناً، نمي توان حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) را منطق با جهاني شدن دانست، هر چند اگر جهاني شدن به صورت طبيعي خود به پيش برود، مي تواند زمينه ساز آن حکومت باشد، امّا همين که صاحب نظران دنيا، در اصل تشکيل حکومت واحد جهاني، با اسلام مکتب تشيع همنوا شده اند، خود، امري ارزش مند است؛ زيرا، تا ديروز، تشکيل حکومت واحد جهاني تحت نظر امام معصوم، براي دنيا قابل پذيرش نبود و آن را به صورت امري عجيب و باورنکردني مطرح مي کردند، ولي امروزه، خود، آن را به صورت قطعي و امري اجتناب ناپذير مي دانند. بنابراين، جهان، به تدريج، خود را براي پذيرش حکومت واحد جهاني آماده مي سازد، زمينه ي فکري بشر براي اجراي اين طرح مهيا مي شود. اگر تا ديروز، حکومت واحد جهاني، صرفاً يک عقيده ي اسلامي شيعي بود، امروز، انان هستند که انسان ها را به پذيرش و اجراي اين طرح که امري ضروري و حياتي است، دعوت مي کنند و موضوع جهاني سازي چيزي غير از اين نيست.
به هر حال، جهاني شدن، تنها در همين حدّ از انطباق کلّي با حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) است و گر نه کسي نمي تواند جهاني شدن را کاملاً منطبق با حکومت حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) بداند. حکومتي را که اسلام مطرح کرد، داراي خصوصيّاتي است که اساساً در فکر محدود بشر نمي گنجد تا طرح آن را بدهد. بر فرض که حکومت پيشنهادي بشر، روزي در دنيا پياده شود، يقيناً، همانند ساير سازمان هاي بين المللي، وسيله اي براي تسلّط اقويا بر ضعفا و گسترش ظلم مدرن در عالم، و سرانجام، باعث زحمت وسلب آزادي و آسايش مردم خواهد بود؛ و بر اين اساس ايمان به خدا و اعتقاد به روز جزا و اعتقاد واقعي افراد به حقوق و آزادي هاي ديگران، به وجود نمي آيد. بنايراين، چنين حکومتي، نه به وجود مي آيد و نه بر فرض وجود، ضامن اجرايي خواهد داشت و نه شهوات و غرائز آدمي را که محرک او در جنگ و فتنه است، مهار مي کند و نه مي تواند يک برادري ايماني و انساني در عالم به وجود آورد، امّا حکومت واحد جهاني که در اسلام مطرح است، هم ضامن اجرايي دارد و هم عقيده و ايمان از آن پشتيباني مي کند و هم مردم را برادر مي سازد و هم غرائز و اميال را راهنمايي مي کند.
در پايان، به برخي از امتيازات حکومت مورد نظر اسلام و بر حکومت جهاني در جهاني سازي دنيا، اشاره مي کنيم:
1- حکومت واحد جهاني اسلامي، تحت رهبري افراد صالح و وارسته و شخصيّت هاي برجسته ي ديني که معصوم از خطا و يا تالي تِلوِ معصوم اند، ايجاد مي شود و قانون خدا در آن جامعه حاکم است، ولي حکومت واحد جهاني پيشنهادي، تحت نظر و اشراف قدرت مندان و زورمداران و ستمگران ايجاد مي شود.
شايد اين مدّعا، «حق وتو»يي است که آنان براي خود در سازمان ملل گذاشته اند. توضيح آن که جهاني شدن، به سازمان ملل احتياج دارد، لذا سازمان ملل به وجود آمد. طبيعي بود که در دنياي مرتبط و دنيايي که خطر جنگ و نزاع و کشمکش آن را تهديد مي کرد، سازمان ملل براي پيشبرد اهداف اش نياز به چيزي داشت که «منشور ملل» نام گرفت، ولي آنان دخالت کردند و حقوق بشري نوشتند که منافع ناعادلانه آنان را تأمين کند، قدرت هايي مانند آمريکا، انگليس، فرانسه و... دست به دست هم دادند و امتيازي به نام «حق وتو» را براي خود قرار دادند. تا در مقابل تصميمات عاقلانه ي دنيا که مخالف منافع آنان است، بايستند!
«حق وتو» حقّي ظالمانه و خطرناک است که آنان براي خود قرار داده اند. در حکومت واحد جهاني و در خانواده ي بزرگ بشريّت کساني که سرتاپا اسير هواي نفس اند و از لحاظ اخلاقي منحط و ذليل اند و نمي توانند فراتر از تعصبات خود عمل کنند و بسيار مغرور و ظالم و متعصب اند و همه ي بشريّت را در خدمت خود مي بينند، «حق وتو» دارند. اين حقّ وتو، سبب مي شود که جهان را به دوران ديکتاتوري اوّل برگردانند و قانون جنگل را حاکم کنند که هر کس زورش بيش تر است، باقي بماند و ضعيف ترها نابود شوند؛ يعني، همان چيزي که امروزه شاهد آنيم و «وتو»هايي که امريکا به نفع اسراييل و بر ضرر فلسطينيان ستمديده در سازمان ملل اعمال مي کند.
اينجا است که مي گوييم، حکومت جهاني پيشنهادي آنان، يا محّقق پيدا نمي کند و اگر هم تحقّق پيدا کند، هيچ ضمانت اجرايي براي اجراي صحيحي آن در جهت منافع و سعادت و رفاه بشر وجود ندارد.
2- امتياز ديگر جامعه ي جهاني اسلامي، بر جهاني شدن، اين است که محور تمام يک امور در اين جامعه، خدا و احکام خدا است و تعاليم اسلامي براي اداره ي جامعه ي جهاني کافي است، ولي در جهاني شدن و جهاني سازي. محور، قوانين موضوعه ي بشري و الحاد و حاکميّت سکولاريسم است.
3- در حکومت جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) دين اسلام، تنها دين حاکم بر جهان خواهد بود، چنان که دين و سياست نيز از هم تفکيک ناپذيرند و بلکه سياست و حکومت؛ در خدمت دين و اهداف متعالي آن است، در صورتي که در وضعيت جهاني شدن، دين، مخصوصاً اسلام، جايگاه روشني ندارد.
4- در حکومت جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) قرآن، محور زندگي بشر قرار مي گيرد. حضرت علي (عليه السلام) فرمود: «وَيَعَطِفُ الرايَ عَلَي القرآنِ اذا عَطَفُوا القَرآنَ عَلَي الرايِ [1] ؛ در آن هنگام که مردم قرآن را به راي خود تفسير کنند، امام زمان(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف)، آراء و نظر مردم را تابع قرآن قرار خواهد داد.».
از اين کلام اميرالمؤ منين(عليه السّلام) استفاده مي شود که در عصر حکومت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) محور همه چيز و همه آراء و عقايد، قرآن خواهد بود، در حالي که در وضعيّت جهاني شدن، نه تنها قرآن، در جامعه ي بشري محور نيست، بلکه کوشش مي شود که قرآن از صحنه خارج شود و اگر هم در برخي از جوامع، حضور کم رنگي دارد، سعي مي شود که آيات قرآن را طبق نظر خود تفسير کنند.
5- حکومت جهاني امام مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) بر محور توسعه ي اخلاقي، اجتماعي، امنيّتي استوار است، در حالي که جهان کنوني ما، از بحران معنويّت در رنج است، و امنيّت نيز چه در سطوح فردي و چه سطوح عمومي و ملّي و جهاني، به خطر افتاده است و از طرفي آن چه به عنوان اهرم قدرت است، براي کشورهاي قدرت مند به رسميّت شناخته شده است.
6- توسعه ي علمي، از ويژگي هاي بارز حکومت جهاني امام مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) است در حديث شريف از امام صادق(عليه السّلام) مي خوانيم: اَلَعِلَمُ سَبعَه وَعشِرُونَ حَرفاً فَجَميعُ ما جاءت بِهِ الرسُلُ، حَرفانِ، فَلَم تَعرفِ الناسَ حَتّي الَيَومَ غيرالحَرفَينِ فَاًذا قامَ قائِمُنا خَرَجَ الخَمسه وَالعشريَن حَرفاً فَبَثها في النّاسِ وَضَم الَيها الحَرفَينُ حَتّي يَبَثها سَبعَه وَ عِشرينَ حَرَفاً [2] ؛ علم و دانش، بيست و هفت حرف است. تمام آن چه پيامبران الهي براي مردم آوردند، دو حرف بيش نبود و مردم تاکنون جز آن دو حرف را نشناخته اند، امّا هنگامي که قائم ما قيام کند، بيست و پنج حرف ديگر را آشکار و در ميان مردم منتشر مي سازد و دو حرف ديگر را با آن ضميمه مي کند تا بيست و هفت حرف، کامل و منتشر گردد.» در عصر جهاني شدن، دانش پيشرفته، در انحصار کشورهاي خاصّي است و اين کشورهاي از انتقال آن به کشورهاي ديگر جلوگيري مي کنند.
7- حکومت جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) حکومتي است مبتني بر آموزه هاي حياتي و ديني. در حالي که جهاني شدن، پيامد و حاصل آگاهانه و ناآگاهانه پيشرفت هاي سياسي، اقتصادي. فن آوري، و در ارتباط با نظام سرمايه داري و سلطه طلبي است.
8 - حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) مشروعيّت خود را از خدا دارد و به تعبير ديگر، حکومت ولايي است که حاکم آن از طرف خدا منصوب است و از ناحيه ي مردم نيز مورد پذيرش است؛ يعني، حکومتي است که از يک سو مبتني بر تأييد الهي است و از سوي ديگر، مورد رضايت مردم است، در حالي که در جهاني شدن، مشروعيّت حکومت جهاني، از ناحيه ي مردم است، آن هم با هزاران فريب کاري که در گرفتن آراي مردم به کار مي رود.
9- حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) بر مبناي حاکميّت عقل است؛ زيرا، عقل انسان ها، در عصر ظهور، به کمال مي رسد. در حالي که حکومت بر اساس جهاني شدن، بر منابي هواهاي نفساني و تمايلات حيواني شکل مي گيرد.
در حديثي از امام باقر(عليه السّلام) مي خوانيم: «اِذا قامَ قائمُنا وَضَعَ اللهُ يَدَهُ عَلي رُوِوُسِ العِبادِ فَجَمَع بِها عَقَولُهَم وَکَمُلَت بِها اَحلاقُهم؛ [3] هنگامي که قائم ما قيام کند،خداوند، دست اش را بر سر بندگان مي گذارد و عقول آنان را با آن، کامل و افکارشان را پرورش داده تکميل مي کند.»
10- در حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) به خاطر توسعه اي که در دانش و عقل بشر پيدا مي شود، تمامي ظرفيّت هاي اقتصادي طبيعت، کشف مي شود و سرمايه. در حدّ وفور، در اختيار است و سيستم توزيع نيز درست عمل مي کند، لذا اثري از فقر و شکاف طبقاتي و جنوب و شمال و کشورهاي پيشرفته و عقب مانده، مشاهده نمي شود. در اين حکومت، جايي را نمي توان ديد که آباد نشده باشد. همه جا يک سان از مواهب طبيعت برخوردار خواهند شد. در اين رابطه، روايات فراواني است که به بعضي از آنها اشاره مي شود:
وَاِنهُ يَبلُغُ سُلطانُهُ المَشرقَ وَالمَغَربَ وَ تَظهُر لَهُ الکنوزُ وَلا يَبقي في الارَضِ خَرابٌ اًلاّ يُعَمُّرِهُ؛ [4] حکومت او، شرق و غرب جهان را فرا خواهد گرفت و گنج هاي زمين براي او ظاهر مي شود و در سرتاسر عالم، جاي ويراني باقي نخواهد ماند مگر اين که آن را آباد خواهد ساخت.
اذا قامَ القائِمُ... وَاءخرَجَتِ الاَرضَ بَرَکاتِها وَرَدّ کُلُ حَقٍّ اًلِي اهَلِهِ... [5] .
اُبشّرُکُم بِالَمَهدي يَملَا ُ الارضَ قِسطاً کَما مُلِئَت جوراً وَظُلَماً... يُقَسّمُ المالَ صَحاحاً فَقالَ رَجَلٌ: «ما مَعني صَحاحاً؟» قال: «بالتسويَه بيَنَ النّاسِ.». [6] ؛ شما را به ظهور مهدي بشارت مي دهم، زمين را پر از عدل مي کند، همان گونه که پر از جور و ستم شده است... و اموال را به طور صحيح بين مردم تقسيم مي کند شخصي پرسيد: «معناي تقسيم صحيح چيست؟». فرمود: «به طور مساوي بين مردم تقسيم مي کند».
با چنين برنامه اي، يقيناً، شکاف هاي طبقاتي حاکم نخواهد شد، در حالي که در نظام هاي اقتصادي حاکم بر جهان، شکاف هاي اقتصادي وحشت ناکي وجود دارد. شکاف شمال و جنوب، شکافي است که به اجماع صاحب نظران توسعه، ميان کشورهاي توسعه يافته و عقب مانده وجود دارد. وجود کشورهاي فقير و بدهکار در اين عالم، بهترين شاهد بر مدعا است.
11- طبق کلام اميرالمؤ منين(عليه السّلام) در حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) مؤ منان، به دور او اجتماع مي کنند، و از افراد فاسق و فاجر و کافر، در آن حکومت اثري نيست: فاَذا کانَ ذلکَ ضَرَبَ يَعسُوبُ الدينِ بذَنبِهِ فيَتحُمعونَ اًلَيه کَما مُجتَمِعُ قُزَعُ الخريف؛ [7] هنگامي که وضع بدين منوال شد، پيشواي دين خشم گيرد و آمادگي خود را اعلام کند. در اين موقع، مؤ منان به سرعت در اطراف اش جمع شوند، همانند اجتماع ابرهاي پائيزي.
در جهاني شدن، مومنان واقعي، جايگاهي ندارند و اطراف حاکمان و قدرت مندان را افراد هواپرست و لاابالي گرفته اند. آنان، اساساً، حکومت و سياست را از دين جدا مي دانند و به تعبير ديگر، در اين نوع حکومت، جايي براي مؤ منان نيست.
12- الهي شدن، خواسته هاي بشر در هنگام حکومت جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) است: يَعَطِفُ الهَوي عَلَي الهُدي اًذا عَطَفُو الهُدي عَلَي الهَوي [8] ؛ او، خواسته هاي نفساني را تحت اشعاع هدايت الهي قرار مي دهد، هنگامي که مردم هدايت را تحت الشعاع هواي و هوس خويش قرار داده اند.
در عصر جهاني شدن، کوشش، بر طرد فکر الهي و سعي در تبعيّت از هواهاي نفساني است.
13- در عصر حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) اجتماع گمراهان پراکنده مي شود و حق جويان گرد هم جمع مي شوند: دَويَصدَعُ شَعباً ويَشَعَبُ صَدَعاً [9] ؛ او، جمعيّت هاي گمراه و ستمگر را پراکنده مي کند و حق جويانِ پراکنده را به دور هم گرد آورد.
در جهاني شدن، ستمگران عالم به هم مي پيوندند و حق جويان را پراکنده مي سازند.
14- در حکومت جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) ستمگران و طاغوتيان و کارگزاران بد کيفر مي بينند و نيکان پاداش مي گيرند و تشويق مي شوند: الا وَفيِ غَدٍ - وَسَيَأتي غَدٌ بِمالا تَعَرِفَونَ (ياءخُذُالوالي مِن غَيرِها عَمّالَها عَلي مَساوي اعمالِها [10] ؛ آگاه باشيد! فردا که فردايي است ناشناخته - کسي بر شما حکومت خواهد کرد از غيرخاندان حکومت ها. او، عُمّال و روِ ساي حکومت ها را بر اعمال بدشان کيفر مي دهد.
در عصر جهاني شدن، درست قضيّه به عکس است به جنايتکاران مانند شارون (نخست وزير اسرائيل) لقب «مصلح» مي دهند و به فرمانده ناو آمريکايي که دستور شليک موشک را به هواپيماي مسافري ايران داد و نزديک سيصد تن مسافر بيگناه را کشت، جايزه مي دهند و فلسطيني هاي محروم و حزب الله ستم کشيده را لقب تروريست مي دهند.
15. حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) بر اساس عدل و قسط اداره مي شود، و جايي از کره زمين نيست که در آن عدل گسترده نشود. در روايات متعدد، تعبير به «يَملَاءُ» - يعني زمين از عدل پر مي شود - شده است. رسول خدا(صلّي اللّهُ عليه وآله وسلّم) فرمود: «يَخرَجَ رَجَلٌ مِن اهل بَيتِي يُواطِيءُ اِسمُهُ اِسمي وَ خُلقُهُ خُلقي فَيَملَأها عَدلاً وَقسطِاً کَما مُلِئَت کَما مُلئَت ظُلماً وَجَوراً؛ مردي از اهل بيت(عليهم السّلام) من خروج مي کند که اسم او، اسم من، خلق اوِ، مانند خُلقِ من است. زمين را از عدل و قسط پر مي کند، همان گونه که از ظلم و جور پر شده است.
حاکمان در حکومت هاي عصر جهاني شدن، خود، از ستمگران اندو چنان در زمين عمل مي کنند که گويا دشمن عدل اند و اساساً اين که قبل از آمدن حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) جهان پر از ظلم و ستم مي شود، در همان عصر جهاني شدن است که ظلم فراگير در زمين تحقّق پيدا مي کند.
امتيازات حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) منحصر در همين پانزده مورد نيست، بلکه ما، در حدّ نياز يک مقاله، به آن ها اشاره کرديم. به اميد آن که ره پويان آن حضرت، در آينده، امتيازات بيش تري را مطرح کند.
جهاني شدن از رؤيا تا واقعيت
هر عقل و انديشهاي به راحتي ميفهمد که بناي جهان بر عدالت و توازن است نه ظلم و هرج و مرج و هرگونه هرج و مرجي ساخته دست بشر است و اگر عدالت بر جهان حاکم نشود آنگاه عدالت الهي امري لغو، عبث و بيهوده محسوب ميگردد
اشاره: پيشتر گفتيم که پايمال شدن حقوق انسانها، سلب آزاديهاي فردي، بهره کشي و استفاده ابزاري از زنان ومردان و کودکان، گسترش جنگها و ويرانيهاي بسيار و انواع ظلم و ستمها، احتکار منابع و منافع ارضي و... همگي تحت عنوان قوانين جهاني سازي (جهاني شدن)، وضعيت اسفباري رابراي جهان امروز پديد آورده است.
بيترديد عدالت فراگير و جهان شمول تنها در سايه حکومت يگانه منجي عالم بشريت و موعود جهانيان ـ که سالهاست همگان در انتظار ظهور ايشان به سر ميبرند ـ محقق خواهد شد. در اثبات اين مدعا در قسمت اول اين مطلب پس از اظهار شک و ترديد جدي که نسبت به موفقيت فرضيه جهاني سازي در ايجاد دهکده جهاني بيان کرديم، لغزشگاهها و نقاط ضعف آن را مورد بررسي و بازنگري قرار داديم. در اين قسمت هم به بررسي اجمالي دولت جهاني و عدالت گستر حضرت مهدي(ع) و نقاط تقابل نظريه فطري و واقعي مهدويت با فرضيه آکنده از دروغ و نيرنگ «جهاني سازي» ميپردازيم.
وجود نجات بخشي که بشريت را به سوي آسايش و رهايي و ايجاد جامعه جهاني متکي بر عدالت و آزادي و حقيقت سوق دهد، در تمام کتب و صحف آسماني و مذاهب گوناگون خبري متواتر است. اين مطلب صرفا يک خطابه مذهبي يا شعاري ديني نيست بلکه حقيقتي است که از واقعيت نشأت گرفته و در اعماق انديشه و ضمير وجود انسان نهفته است. هر انسان صاحب دردي که ناراحتي و فشار و ترس و ناامني را چشيده باشد به آن ايمان دارد. هر عقل و انديشهاي به راحتي ميفهمد که بناي جهان بر عدالت و توازن است نه ظلم و هرج و مرج و هرگونه هرج و مرجي ساخته دست بشر است و اگر عدالت بر جهان حاکم نشود آنگاه عدالت الهي امري لغو، عبث و بيهوده محسوب ميگردد. در حالي که عدالت هدف همه اديان و رسالت دين اسلام است که مخاطبش همه بشريت بوده است و توان بالايي در ايجاد وحدت جهاني دارد که نقطه شروعش برادري، صلح، گذشت، چشمپوشي و وحدت است.
در اين رابطه ميگويد: در اين برهه از زمان، اسلام به جهت عنايات زيادش به مظلومان و اسيران جذابيت بسيار بالايي دارد و به اين دليل است که اين دين، هميشه در گسترش و انتشار در سطح جهاني، حتي پس از رويارويي و مجادله، يکهتاز و پيروز ميدان بوده است. [1] .
اسلام ديني جهاني است که قوام بخش بناي جامعه بشري است چنان که خداوند به پيامبرش خطاب کرده:
و ما أرسلناک إّلا رحمة للعالمين [2] .
تو را مايه رحمت براي جهانيان فرستاديم.
و ما أرسلناک إّلا کافّة للنّاس [3] .
تو را بر همه مردم فرستاديم.
اين ديني که روزي جهان را از سردرگمي جهالت و ظلمات حيرت نجات داد روزي دوباره با عزت و به اذن خداوند ـ تبارک و تعالي ـ براي نجات و خلاصي بشريت و سروري مسلمانان باز خواهد گشت که قرآن کريم بدان چنين بشارت داده است:
و نريد أن نمنّ علي الّذين استضعفوا فيالأرض و نجعلهم أئمّة و نجعلهم الوارثين [4] .
اراده ما بر اين تعلق گرفته که محرومان زمين را امام و وارثين زمين گردانيم.
از حضرت امير(ع) در نهجالبلاغه روايت شده که:
لتعطفّن الدنيا علينا بعد شماسها عطف الضروس علي ولدها [5] .
دنيا همانند بازگشت شتر به نزد فرزندش به نزد ما بازگردانده ميشود.
و سپس اين آيه را تلاوت فرمودند. ابن ابيالحديد در شرح اين بخش گفته است: ياران و نزديکان ما ميگويند که ايشان به امامي که مالک زمين و حاکم بر تمامي ممالک ميگردد وعده دادهاند. [6] .
در آيه ديگري خداوند تبارک و تعالي ميفرمايد: ولقد کتبنا في الزّبور من بعد الذکر أنّ الأرض يرثها عبادي الصّالحون [7] .
در زبور پس از ذکر چنين نوشتيم که بندگان صالح ما وارث زمين خواهند شد.
امام باقر(ع) ذيل اين آيه ميفرمايند:
إنّ ذلک وعد اللّه للمؤمنين بأنّهم يرثون جميع الأرض. [8] .
اين آيه وعده الهي براي مؤمنان است که وارث تمام زمين خواهند شد.
حضرت رسول(ص)، هم طبق روايت سعيد بن جبير از ابن عباس، به ظهور حضرت مهدي(ع) چنين بشارت دادهاند:
إنّ خلفائي و أوصيائي و حجج اللّه علي الخلق بعدي اثنا عشر. أوّلهم أخي و آخرهم ولدي. [9] .
جانشينان و برگزيدگان من وحجتهاي الهي بر خلق پس از من دوازده نفرند که اولشان برادرم و آخرينشان فرزندم ميباشد.
از ايشان پرسيدند: برادر شما کيست؟ فرمودند: عليابن ابيطالب(ع) باز پرسيدند: فرزند شما کيست؟ فرمودند:
المهديّ الذي يملؤها ـ أي الأرض ـ قسطا و عدلاً کما ملئت ظلما و جورا والذي بعثني بالحق بشيرا لو لم يبق من الدنيا إّلا يوم واحد لطوّل ذلک اليوم حتي يخرج فيه ولدي فينزل روح اللّه عيسي بن مريم فيصّلي خلفه و تشرق الأرض بنور ربّها و يبلغ سلطانه المشرق والمغرب [10] .
مهدي، همو که زمين را از عدل و داد، همانگونه که از ظلم و جور پر شده است، آکنده ميگرداند. قسم به آن کسي که مرا به حق مبعوث گردانيد که [مردم را] بشارت دهم اگر تنها يک روز به پايان دنيا باقي مانده باشد خداوند آنقدر آن روز را طولاني ميگرداند که فرزندم خروج (قيام) کند و در آن زمان است که عيسي بن مريم پشت سرش نماز ميخواند و زمين به نور پروردگارش روشن ميشود و آوازه سلطنتش شرق و غرب را درمينوردد.
پس از ظهور حضرت مهدي(ع) چه رخ خواهد داد؟
هدف از ظهور امام منتظر(ع)، چيزي جز درآوردن جهان از گنداب ظلم و جور و رساندن آن به عدالت و مساوات نيست، که اصل ايمان بشريت به آن سو معطوف شده است و تمام اديان در مقابل آن سر خم کردهاند. غرض فطري و واحد اديان، همان چيزي است که شعور انساني، به راحتي با آن اتفاق نظر دارد و هرگاه عقل در مرحله ادراکش به تکامل برسد و رهبري خود را به حکمتي ـ که از اخلاص، صدق و واقعگرايي برخاسته است ـ سپرده باشد، آن را احساس ميکند. کانت، فيلسوف آلماني تبار ميگويد:
عبارت اختلاف اديان، چيز عجيب و غريبي است و مانند اين است که از اختلاف مکاتب اخلاقي صحبت شود؛ چرا که ممکن است افراد، عقايد گوناگوني داشته باشند، ولي در هر زمان تنها يک دين است که ميتواند مقبول بيفتد و نه بيشتر و اين اختلافات همانند محملي بيانگر اختلاف در زمان و مکان که اموري عارضي هستند ميباشند. [11] .
مراد از اين آيه قرآن هم همين بود که:
إنّ الّدين عنداللّه الإسلام [12] .
دين در نزد خدا اسلام است.
در بعثت تمام پيامبران الهي، همگي به دنبال محقق کردن هدف واحدي بودند، همان هدفي که همه دستهها و گروهها و جمعيتهاي بشري را يکجا زير پرچم پرافتخار مهدي منتظر(ع) جمع ميکند.
خداوند تعالي در قرآن کريم ميفرمايد:
هوالذي أرسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين کلّه و لو کره المشرکون. [13] .
او همان کسي است که رسولش را با هدايت و دين حق ارسال کرد تا علي رغم ميل مشرکان آن را بر تمام اديان حاکم گرداند.
امام هفتم(ع) ذيل اين آيه فرمودند:
يظهره علي جميع الأديان عند قيام القائم (ع). [14] .
هنگام قيام مهدي(ع) است که اسلام را بر تمامي اديان حاکم ميگرداند.
اولين گام براي تحقق دهکده جهاني و جامعه واحد بشري، ايمان تمام اديان و پيروان آنها به حضرت مهدي (ع) و جمع شدن آنها زير پرچمش است؛ چرا که دعوت به اتحاد جهان و جهانيان امري تازه نيست و در تمام اديان آسماني و قديمي ميتوان مسألهاي مرتبط با آن را يافت و ريشه تفکر اتحاد بشريت را بايد در دين اديان جستجو کرد.
و در ثاني حقيقت همه اديان، دعوت جوامع و ملتهاي بشري به همبستگي و اتحاد زير پرچم ايمان به خدايي واحد بوده است، آفرينندهاي بيهمتا و ارزشها و باورها و مسلمات مشترکي که رفتار و منش انساني را در تمام جهان مستحکم کند. [15] به همين جهت است که تمام اديان، توقع و انتظار ظهور مهدي(ع) را دارند، و آن زمان که ظهور کند با علائم و نشانههايي که به راحتيشک را از آنها برطرف ميکند به شخص او ايمان ميآورند. آري، به همراه او عيسي بن مريم(ع)، خروج ميکند و همانطور که در روايت نبوي ديديم پشت سر حضرتش نماز ميخواند. از امام باقر(ع)، نقل شده است:
إذا ظهر القائم ظهر براية رسولاللّه و خاتم سليمان و حجر موسي و عصاه. [16] .
وقتي حضرت مهدي(ع)، قيام کند، پرچم رسول خدا انگشتر سليمان و سنگ و عصاي موسي را ظاهر ميکند.
باز از ايشان نقل کردهاند که:
فإذا اجتمع عنده عشرة آلاف فلا يبقي يهودي ولا نصرانيّ ولا أحد ممّن يعبد غيراللّه إّلا آمن به و صدّقه و تکون الملّة واحدة ملّة الإسلام. [17] .
وقتي که ده هزار نفر نزد او جمع ميشوند، هيچ يهودي و مسيحي و هر که غير خدا را ميپرستد باقي نميماند جز آنکه به او ايمان ميآورد و تصديقش ميکند و يگانه امت، امت اسلامي ميشود.
و همچنين:
غرض فطري و واحد اديان، همان چيزي است که شعور انساني، به راحتي با آن اتفاق نظر دارد و هرگاه عقل در مرحله ادراکش به تکامل برسد و رهبري خود را به حکمتي ـ که از اخلاص، صدق و واقعگرايي برخاسته است ـ سپرده باشد، آن را احساس ميکند
اولين گام براي تحقق دهکده جهاني و جامعه واحد بشري، ايمان تمام اديان و پيروان آنها به حضرت مهدي(ع) و جمع شدن آنها زير پرچمش است
و إنمّا سمّي المهديّ لأنّه يهدي إلي أمر خفيّ و يستخرج التوارة والإنجيل من أرض يقال لها أنطاکية. [18] .
مهدي(ع) را به اين دليل، مهدي ناميدهاند که به امري مخفي هدايت ميکند و تورات و انجيل را از زميني که به آن انطاکيه گويند، درميآورد.
حضرت مهدي(ع) در خلال ارتباطات جهاني و توانايي و قدرتش بر يکي کردن روشها و منشها در تمام نقاط جهان، جهاني کردن خويش را به ظهور ميرساند. حضرت صادق(ع) در مورد نداي آسماني فرمودند:
يسمعه کلّ قوم بألسنتهم. [19] .
هر قومي به زبان خويش آن صدا و ندا را ميشنود.
و اين در حالي است که زبان، يکي از مشکلترين و جديترين موانع و سدها در مسير ارتباطات بشري است که از گفتوگوها و ايجاد ارتباطات متقابل ممانعت به عمل آورده و آنها را به جدايي و تفرقه و گوشهنشيني سوق ميدهد.
عدالت در سايه حکومت جهاني حضرت مهدي(ع)
جهان بشري که از بحرانها ضربههاي فراوان خورده است در مسير جهاني شدن به سمت مخالف تحقق سعادت بشري سير ميکند، حال آن که بشريت آرزويش عدالت است که از درد فراقش هماره به خود پيچيده است. درخت صبر و تحمل بشريت در اين راستا آن زمان که آن امام منتظر پرچم عدالتش را بر سر ظلم و ستم ميکوبد به گل خواهد نشست.
قانون عدالت جهاني از آن زمان که معرفت و عقل انسانها کامل شود شروع ميگردد؛ چرا که اکثر شرارتها ناشي از جهالت و نبود معرفت و شناخت است. امام باقر(ع) فرمودند:
إذا قام قائمنا وضع يده علي رؤوس العباد فجمع بها عقولهم. [20] .
هرگاه قائم ما قيام کند دستش را بر سر بندگان (خدا) ميکشد و با آن عقلهايشان را کامل ميکند.
عبارت «جمع بها عقولهم» ناظر بر دو امر است:
اول: اين که تکيه تکامل فرهنگي بر پيشرفت مادي و تکنولوژي اطلاعاتي نيست، بلکه اتکايش بر تکامل عقلي است و تمرکز معرفت نيز بر معرفت نفس است و فرهنگ مادي به جاي اين که هدف و غايت فرض شود تنها به عنوان ابزار و وسيله به آن نگريسته ميشود.
دوم: گفتوگوي عقلائي و فکري مبتني بر فرهنگ اخلاص که ارتباطات و نزديکي و تفاهمها را فزوني بخشد همان است که مهدي موعود(ع)، آن را محقق ميگرداند.
مرحله دوم از قانون حکومت جهاني در خلال ايجاد تعادل و توازن اجتماعي ـ اقتصادي و نفي بهرهکشي و احتکار و تمرکز ثروتها و منابع زميني مشاهده ميشود.
رسول مکرم اسلام(ص) فرمودند:
فيجيء إليه الرجل يقول: يا مهدي أعطني أعطني أعطني فيحثي له في ثوبه به ما استطاع أن يحمله. [21] .
مردي به حضور او [حضرت مهدي(ع) [ميرسد و [از شدت طمع] سه مرتبه تقاضاي کمک ميکند، او چنان در دامن آن مرد [سيم و زر [ميريزد که نميتواند آن را جابهجا کند.
باز از ايشان نقل کردهاند که فرمود:
أبشروا بالمهديّ... و يقسّم المال صحاحا بالسوّية و يملأ قلوب أمة محمّد غني و يسعهم عدله حتي أنّه يأمر مناديا ينادي من له حاجة إليّ؟... و تکثر الماشية و تعظّم الأمة... و تزيد المياه في دولته و تمدّ الأنهار و تضاعف الأرض أکلها... [22] .
بشارت باد بر شما به مهدي... که مال را به طور مساوي بين مردم تقسيم ميکند و قلوب امت محمد(ص)، را مملو از غنا ميکند و چنان گستره عدالتش پهناور است که به سخنگوي خويش امر ميکند که فرياد بزن آيا نيازمندي هست؟ و... ثروتمندان زياد ميشوند و امت عظيم ميگردد... آبها در دولتش زياد ميگردد و رودها وسيع و طولاني و زمين بر خوراکيهايش ميافزايد.
حضرت هم بنا بر اين قانون و رسم نبوي(ص) عمل ميکند که:
من أحيا أرضا مواتا فهي له. [23] .
هر که زمين مواتي را آباد کند، مالکش ميشود.
آري، اين است اوج قله عدالت که حق انسان را در مالکيتش بر زمين به او عطا ميکند.
امام باقر(ع) ميفرمايند:
أيّما قوم أحيا شيئا من الأرض و عمروها هم أحقّ بها وهي لهم. [24] .
هر قومي که بخشي از زمين را احيا و آباد کنند شايستگي بيشتري براي مالکيت بر آن دارند در حالي که حق آنهاست.
به همين علت است که زمين همچون گلي شکوفا ميشود و در آن، نشاط و عمل موج ميزند. گويي امام صادق(ع) به اين اشاره دارند:
اذا قام قائم آل محمد... اتّصلت بيوت الکوفة بنهر کربلاء. [25] .
آنگاه که قائم آل محمد(ع) قيام کند، خانههاي کوفه به نهر کربلا متصل ميگردد.
با از بين بردن مرزها و حدود جغرافيايي، حکومت جهاني حضرت مهدي(ع) تکامل مييابد و موانعي که به دست خود بشر ساخته شده برداشته ميشود و او به منتهاي آرزو و خواستهاش که آزادي در عمل و تحريک زندگي و حياتش ميباشد، ميرسد
پس از تحقق عدالت، امنيت گسترش مييابد، جرم و خلاف کاريها پنهان و ناپيدا ميگردد. امام باقر(ع)، درباره امنيت و امان در زمان حضرت مهدي(ع) ميفرمايند:
و تخرج العجوز الضعيفة من المشرق تريد المغرب لا يؤذيها أحد. [26] .
پير زني ضعيف و ناتوان از شرق به سمت غرب (جهان) ميرود و احدي او را اذيت و آزار نميکند).
با از بين بردن مرزها و حدود جغرافيايي، حکومت جهاني حضرت مهدي (ع) تکامل مييابد و موانعي که به دست خود بشر ساخته شده برداشته ميشود و او به منتهاي آرزو و خواستهاش که آزادي در عمل و تحريک زندگي و حياتش ميباشد، ميرسد. «فکتور باش» ميگويد:
مقتضاي انسان بودن انسان اين است که او به حقوقش برسد و اين، اصلي است که به ساکنان هر کشوري اجازه ميدهد در کشور ديگر ساکن شوند و همان حقي که آزادي را در جهان به جريان مياندازد و بستن قراردادهاي قانوني با بقيه مردم براي سکونت جهاني کمک ميکند. [27] .
زمين است که وطن هر انسان در عصر حضرت مهدي (ع) ميشود. امام صادق(ع) فرمودند:
إنّ القائم مّنا منصور بالرعب مؤيّد بالنصر، تطوي له الأرض و تظهر له الکنوز کلّها و يظهراللّه به دينه و لوکره المشرکون.
قائم ما با ترس [افتادن در دل دشمنان] ياري ميشود و با پيروزي، تأييد ميشود. زمين زير پايش نرم و گنجهاي زمين، همگي براي او ظاهر ميشود و خدا به وسيله او دينش را ظاهر ميکند حتي اگر مشرکان نپسندند.
و باز هم از ايشان نقل شده:
إنّ المؤمن في زمان القائم و هو بالمشرق ليري أخاه الذي بالمغرب و کذا الذي فيالمغرب يري أخاه الذي بالمشرق. [28] .
مؤمن در زمان قائم، چنان ميشود که شخصي که در شرق است برادرش را در غرب ميبيند و او هم همينطور.
جامعه بشري به وحدت واقعي که جنگها، نابسامانيها، بحرانها و مشکلات را ريشه کن سازد، دست نخواهد يافت مگر اين که به مسائل اساسي و عوامل واقعي که جمعيت بشري را ميتواند جمع کند، نظر بيفکند. و شکي نيست که مسائل مادي جز عاملي براي ايجاد اختلاف و جنگ و بهرهکشي از همديگر نيست. در حالي که عقل و فطرت عاملي هستند که بشريت را به اصل خويش هدايت ميکنند. و رسيدن به حقيقت وجودي جز با يک رهبري واقعي همانند تکامل عقلي و بازگشت به فطرت و تبري جستن از موانع کشنده ناشي از خودپرستي ممکن نيست که آن هم عصر عدالت، آزادي، امنيت و سعادت يعني عصر امام منتظَر حضرت مهدي(ع) است.
خداوند توفيق ديدار آن جمال دلربا و اطاعت از اوامر پر افتخارش و زندگي تحت لواي پرچم عدالت آسماني و جهانياش را به همه ما عنايت فرمايد. انشاءاللّه
مقدمه
ايدئولوژي رفيع اديان رشدي بزرگ در زندگي انسان پديد آورده است و شايد اين آخرين هدف بشر در اين دنياي خاکي است که بايد قبل از پايان دنياي مادي در کمال واقع بيني صورت گيرد.
قانون تکامل براي تمام موجودات با شعور در اين جهان از جمله انسان مسأله اي کاملاً طبيعي است. در آينده اي بسيار نزديک تمام انسان ها با درک عميق خويش به ارزش اين حقيقت پي خواهند برد.
همان طور که مي دانيم تکامل در بُعد فيزيکي وجود انسان، از درون رحم مادر آغاز شده و تا دنياي بيرون نيز ادامه مي يابد. از بُعد معنوي نيز وضع به همين منوال است، اما به گونه اي متفاوت. گاهي رشد روحي انسان در جهت مثبت قرار گرفته، انسان را تا درجه ي رستگاري بالا مي برد و گاهي نيز انسان را به منجلاب پوچي و نيستي مي کشاند.
عقل سليم وسيله اي براي درک حقيقي شرايط سياسي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و هنري جامعه ي بشري مي باشد و هر انساني که از جهت معنوي درست تربيت شده باشد، مسلماً به آن [درک] خواهد رسيد و اين تنها اميد انسان هاي آشنا به دين است که تمام زندگي خويش را وقف يافتن حقيقت کرده اند.
در درون جامعه شرايط براي آن دسته از انسان ها که بوسيله ي رهنمودهاي ديني در راه درست قرار گرفته اند بسيار دشوار خواهد بود. زيرا بين اين گروه از انسان ها و آناني که با باورهاي ديني آشنايي ندارند، همواره در جامعه اختلاف نظر وجود خواهد داشت و رسيدن به يک راه حل کلي چندان ساده به نظر نمي رسد.
اعتقاد بودا
اديان مقياسي را براي آينده ي بشر در نظر گرفته اند، مخصوصاً ادياني که از سوي خدا فرستاده شده اند. حتي در فرامين بودا نيز خود او به پيش گويي آينده ي بشر پرداخته است. بودا بر اين باور است که در آينده، انسان در دوره اي از زمان دچار نابساماني و بحران مي گردد.
انسان هاي بحران زده در جامعه، مردماني استثمارگر، ستم گر و پوچ گرا خواهند بود. آن ها بدي را عين خوبي مي پندارند و هيچ تفاوتي بين خير و شرّ قائل نيستند و تنها به اميال جنسي خويش اَرج مي نهند و به زندگي تجملاتي گرايش مي يابند، کودکان دچار تغييراتي مي شوند که براي والدين قابل درک نمي باشد و اين مسأله چيزي است که هيچ دين و آييني خواستار آن نمي باشد.
پس از آن جامعه وارد دوراني تازه مي گردد. دوراني که انسان به رشد روحي بزرگي دست مي يابد و در زبان پالي [1] آن را «SRIARAYA METTRAI» مي نامند.
مفهوم لغوي اين چند کلمه بدين شرح است:
کمال = SRI تمدن = ARAYA
رحيم و بخشنده: METTRAI
مفهوم کلي آن بيان گر اين مسأله است که جامعه اي متمدن، سرشار از آگاهي و در اوج کمال پديد خواهد آمد و هر انساني که در اين جامعه ي مدني قرار گيرد به طور کلي به فضاي«Dhamma» وارد [2] مي گردد و تحوّل بزرگي در جامعه ي بشري بوجود مي آيد وي به شکل يک انسان ظهور مي نمايد و او را «SRIARAYAMETTRAI» مي خوانند. او بر پشت شتر سفيدي سوار است و از صحرا مي آيد. تعداد زيادي از يارانش که شمارشان به بيش از ده هزار نفر مي رسد او را همراهي مي کنند. گوشه و کنار شهر را درختان پر شاخ و برگ «KALAPA PRUEK» پر مي کند. درختاني که ثمرشان ميوه هاي جادويي است. [3] و آن سمبلِ يک محيط آرام و مکاني حاصل خيز است. سرزمين شادي ها و پيدايش عالم سراسر رحمانيت، به حقيقت مي پيوندد و بشر وارد Dhamma ي اساسي آخرين شريعت جهاني مي گردد. دين انسانيّت، جهان انسان هاي سراسر شعور و فهم، عالمي که تمام انسان ها از بازشناسي آن لذّت مي برند، سرزمين بيداري، عالم سراسر کمال و تماميت.
ذهن انسان از غرور و شهوت پرستي، رهايي مي يابد و جاي آن را دانش، خرد و برکت معجزات پيامبران فرا مي گيرد و تمام اين سرزمين در آرامشي عميق فرو رفته و آن جا جايي وراي اين زمان و مکان است. هر جا آکنده از رحمانيت و مهرباني است و رفتار انسان ها عاري از هر گونه جاه طلبي، استثمارگري، رنج و درد، عذاب دادن ها و عذاب کشيدن ها مي گردد. نه کسي به انحراف کشيده مي شود و نه کسي ديگران را به
انحراف مي کشد، انسان که در والاترين درجه ي Dhamma قرار دارد با آگاهي و بينش خويش در صدد درک طبيعت تمام موجودات زنده، چه نبات و چه حيوان بر مي آيد بي آن که با زهر خويش طبيعت را آلوده سازد.
جهان امروز نيز به آرامي در حال رشد است تا به چنين درجه اي نائل آيد، اما براي دستيابي به آن بايد بحران هاي فراواني از جمله: بحران روشن فکري، بحران سياسي، اقتصادي و فرهنگي را پشت سر گذارد. آن ها براي رسيدن به چنين محيط مطلوبي بايد طعم تلخ بي عدالتي، بي قانوني، رنج و سختي را بچشند. آن گاه است که به درک راه هاي انحرافي زندگي موفّق مي شوند، سپس مسيرشان را به جاده ي نوين راستي براي يافتن شعوري در خور جامعه ي خويش تغيير مي دهند، باز راه خويش را تا روزي که به بيداري مطلق دست نيابند ادامه داده، قلمرو ذهن خويش را تا دستيابي کامل به همه ي ابعاد تماميّت وسعت مي دهند و در آخر روح کامل آن ها در خدا فاني مي گردد [4] و تا ابد روشن فکراني فرهيخته باقي خواهند ماند، روشن فکراني عاري از ذرّه اي غرور، [5] چه غرور و خود پسندي از ناداني سرچشمه مي گيرد. دنيا، انسان را به خود مشغول مي دارد; در حالي که ذهن مردمان دوران تکامل، سرشار از خِرَد، روشن فکري و رحمانيت ناب است. مکتب تفکر، تمام مردم را به سوي پيشرفت فرا مي خواند و زمينه ي تفکر سالم براي تمام افراد خردمند و بيدار، ميسور است و در آيين بودا به چنين انسان هايي، انسان متعالي [6] يا انسان کامل [7] مي گويند، يعني کساني که از شيطان و بدي ها دور مانده اند.
اگر فردي زندگي صادقانه، فطري و خالصانه داشته باشد به تمرين هاي Dhamma ي بي ريا، آزاد و عاري از هر گونه استثمارگري ادامه دهد و به وظايف
والاي انساني خو گيرد، مي تواند به بي نهايت Dhamma دست يابند، همان که در زبان پالي آن را «Asankata Dhamma» مي نامند. آن گاه است که تمام جهان رو به شکوفايي مي نهد، چه هر گونه تغييري در وضعيت مردم دنيا ارتباطي مستقيم با طرز فکر آن ها دارد. طبق فرامين بودا هرگاه کسي بخواهد دنيا را دگرگون کند ابتدا بايد طرز فکر خويش را تغيير دهد.
اگر انسان ها بتوانند با تلفيق افکار خويشتن همراه با حسّ هم بستگي، فضاي «Asankata Dhamma» را ايجاد کنند کل جهان به سوي يکپارچگي، صلح و آرامش پيش خواهد رفت. در شکوفايي انواع گياهان و روييدني ها تحوّلي ژرف پديد خواهد آمد، تعداد دام ها و طيور رو به فزوني مي نهد. هر آن چه به زهر آلوده است ناپديد مي گردد و فضايي آکنده از رحمانيت در بين انسان ها، حيوان ها و گياهان پديدار مي گردد و اين دوران را «Sri Araya Mettrai» مي نامند. دوران دستيابي به آگاهي، دوراني که Dhamma همان انسان است و انسان همان Dhamma. انساني روشن بين داراي کامل ترين قابليت هاي روحي; کامل ترين خِرَد و کامل ترين دانش ثمره ي اين دوران است.
حاکمان سياسي جامعه، همگي بر اين باور صحّه مي نهند که رهبري جامعه و قانون گذاري بايد در انحصار Dhamma باشد. طبق گفته هاي بودا، دين نه ديکتاتوري [8] است و نه دموکراسي [تمام عيار] [9] و نه از سنخ مکتب هاي جهل آميز مادي گرا مي باشد و چنين حکومتي که قانون گذاري آن توسط Dhamma صورت مي گيرد بهترين نوع حکومت [10] ناميده مي شود. اين واژه بيان گر اين حقيقت است که عدالت بايد در جامعه براي همه ي يکسان رعايت شود، هيچ گونه بي عدالتي، رياکاري و عمل خلافي در چنين جامعه اي از ديد قانون پوشيده نمي ماند.
الگوي حکومت Dhamma بر پايه ي آزادي نوع بشر بنا نهاده شده است و هرگز به انسان اجازه نمي دهد که در انحصار دنياي مادّي قرار گيرد و يا برده ي هواهاي شهواني خويش گردد، زيرا که اين اعمال به تدريج انسان را به سمت گمراهي سوق مي دهد، قوه ي تفکر او را مختل مي سازد و تا نابودي کامل پيش مي برد.
در چنين جامعه اي شرايط آزاد براي رشد انسانيت آماده تر مي گردد و روح انسان به کمال مي رسد و قابليّت نيل به بالاترين درجه ي کمال در اين دنياي مادّي را مي يابد.
هدف قوانين حاکم ايجاد عدالت اجتماعي است که به انسان اجازه ي رشد فکري و مقابله با شيطان درون را مي دهد.
هدف جهان در آينده ي نزديک تربيت انسان متعالي است و زماني که نسل جديد در چنين فضايي به دنيا آمده و رشد يابد، مي تواند در آينده مسؤوليت تربيت نسلي بهتر را برعهده گيرد، در چنين محيطي آرامش، صلح، پاکي و روشن فکري نيز پديد مي آيد و آسيب هاي اجتماعي رنگ مي بازد.
عقيده ي انسان ها درباره ي زندگي پس از مرگ دو گونه است: گروهي بر اين باورند که مرگ پايان زندگي است، در اين جهت تمام حيات خويش را صرف تجمل و رفاه مي نمايند. [11] .
گروه ديگر معتقدند که پس از مرگ حياتي دوباره وجود دارد، از اين رو زندگي خويش را وقف عبادت و پرهيزگاري مي نمايند. [12] ولي بودا معتقد است کم روشن فکر دنبال نوعي زندگي متعادل است. [13] چه اگر انساني تفکر متين داشته باشد رفتاري صحيح، گفتاري صادق و کرداري درست خواهد داشت و اوست که سير زندگي را در مي يابد ولي بر عکس انسان ناآگاه بايد تا واپسين لحظات زندگي اش تاوان گمراهي خويش را بپردازد.
اعتقاد مسيحيت
گروهي از مسيحيان معتقدند مقارن با سال 2000 ميلادي دوره اي جديد براي بشر پديد خواهد آمد. اما گروهي ديگر از آن ها بر اين باورند که همراه با اين دوره، مشکلاتي نيز بوجود خواهد آمد. براي نمونه، رييس جمهور سابق بريتانيا، [1] جنگ جهاني سوم را به گام هاي پيشتاز تحول تعبير مي کند. بدين معنا که ارمغان قرن بيست و يکم، کشمکش هاي حياتي است که کل تمدن بشري را تحت تأثير قرار مي دهد و مشکلاتي چون ازدياد جمعيت، محدوديت منابع طبيعي، آلودگي هوا، فقر و تنگدستي از جمله ي آنند.
يکي از حواريون به نام پطرس چنين نوشت: «و خداوند بر وجود آن صحه گذاشت.» [2] .
در پطرس 2، (13/3) مي خوانيم: «فردوس برين و زميني نوين که ما طبق قول او در انتظارشان هستيم. و در آن جاست زندگاني نيکو» و هم چنين آن ها معتقدند که حضرت عيسي قانون گذار اين بهشت نوين است. [3] او به تمام انسان هاي نيکو قول مي دهد که همگي آن ها جايگاهي در بهشت خواهند داشت.
در کتاب هاي يهودي پولس انسان هاي پاک و نيکوسرشت را «مستحقان بهشت» مي نامد و مسيح نيز آنان را هم نشينان و اصحاب بهشتي خويش تلقي مي کند. [4] در آيه هاي 5 و 6 پطرس در مورد جريان روز «نوح» چنين مي نگارد: «تمام بهشت و زمين اين جا حاضر و آماده اند و تمام انسان ها نيز براي روز حساب و فناي انسان هاي بي خدا حضور دارند».
پطرس در آيه ي 13 توضيح مي دهد که «روز خدا» پاکي و طهارت خاصي را با خود خواهد آورد و فردوس و زميني نوين را احيا خواهد کرد.
در فصل مکاشفه (آشکارسازي، افشاکردن) نماد هياهو يک جنگ است. عيسي مسيح در بهشت است و پس از آن ارتش بهشتي او نمايان مي گردد. جنگي بر عليه پادشاهان و حکم رانان و ارتش فرمان روايان در مي گيرد و مردم به دسته هاي کوچک و بزرگ تقسيم مي شوند و روز خدا (قيامت) درپي آن مي آيد. [5] مفسر مکاشفه در مورد موذي ترين فرد سخن مي گويد که همان شيطان است.
در مکاشفه مي گويد: «من فردوس و زمين نوين را مي بينم که در آن هيچ دريايي وجود نخواهد داشت» درست همانند آن چه در فصل اشعيا [6] و پطرس 2، فصل سوم ديديم. پس ما نسبت به اين مسأله که تحولي در حيات بشري صورت خواهد گرفت اطمينان کافي حاصل مي کنيم.
در اين فضاي نوين و جديد خدا همراه بشر خواهد بود و هرگونه منفعتي را براي ايشان فراهم خواهد کرد. [7] يوحنا در آيه ي 45 چنين ادامه مي دهد: «او (خدا) اشک را از چشم ها مي زدايد و هيچ مرگي وجود نخواهد داشت و صداي مويه، ضجّه و ناله از کسي شنيده نخواهد شد». خدا مي گويد: «ببينيد که ما همه ي چيز را تازه مي کنيم. آن را بنگاريد! زيرا که آن ها حقيقت محض است».
خدا به پاک سازي اشک هايي مي پردازد که بر اثر رنج و سختي، نااميدي و آسيب در انسان پديد آمده است. همان طور که يوحنا (در 35/11) مي گويد: «در بهشت و زمين نوين زندگي انسان از رنج هاي امروزي متأثر نخواهد شد». خدا قول خويش را
محقق خواهد ساخت و شرايط زمين را متغير خواهد کرد تا ايمان به او استوارتر گردد و در آن زمان دنياي پرهيزکاران حقيقي متجلّي مي شود. اين جهان تازه را هيچ ترس و رنجي نمي تواند نابود سازد.
در جهان ديگر مردم حمايت خواهند شد و لذّت زندگي با امنيت را خواهند چشيد و اگر کسي بخواهد بر عليه خدا قيام کند براي لحظه اي هم زنده نخواهد ماند. [8] آن گاه است که عدالت اجتماعي پديدار شده و انسان از تلاش هاي خويش احساس رضايت کرده، ثمره ي رنج هاي خويش را خواهد ديد.
«گرگ و ميش در کنار يکديگر غذا خواهند خورد و شيران هم چون ستوران به گياه خواري روي خواهند آورد و طعام شيطان جز خاکستر نخواهد بود و حيوانات هيچ صدمه اي به جبال مقدس وارد نمي کنند».
اعتقاد اسلام بر عدالت اجتماعي و انقلاب جهاني
حضرت مهدي (عليه السلام) در سال 255 هجري قمري [1] به دنيا آمد. تولد ايشان جهان را با نور حقيقت و راستي روشن نمود. وي در سال 260 هجري قمري [2] بعنوان پيشواي الهي مردم، پس از شهادت پدر بزرگوارش انتخاب شد. ايشان مدت 69 سال از نظرها پنهان ماند و در اين دوران توسط چهار نماينده ي پياپي با مردم ارتباط داشت که اين دوران غيبت ايشان را غيبت صغري ناميده اند. اکنون نيز ايشان از نظرها غايب است تا روزي که خدا فرمان ظهور ايشان را بدهد. در آن روز جامعه ي اسلامي در سراسر دنيا پايه ريزي مي گردد. زماني که حضرت مهدي (عليه السلام) ظهور نمايد، دنيا آکنده از بي عدالتي، جنگ و خون ريزي است. با ظهور حضرت مهدي (عج) انسان هاي پرهيزکار وارث زمين مي گردند و آنانند که سعي در ترويج آرامش و امنيت در بين تمام انسان هاي دنيا مي کنند.
قرآن در اين باره مي فرمايد: «و ما به نوبت اين روزها را براي مردمان خواهيم آورد». [3] .
«و ما در زبور ـ پس از تورات ـ نگاشتيم که اين زمين را بندگان صالح من به ميراث خواهند برد». [4] .
«و خدا به کساني از شما بندگان که ايمان آورده اند و کارهاي شايسته انجام داده اند وعده فرمود که در زمين خلافت دهد». [5] .
قرآن به عنوان کتابي مقدس از سوي خدا بيان گر اين امر است که اسلام سراسر دنيا را فرا مي گيرد و چنين امري در آينده با ظهور حضرت مهدي (عليه السلام) دور از دسترس نمي باشد. اسلام حقيقي با ظهور حضرت مهدي (عليه السلام) و هدايت ايشان در همه ي جا پيروز مي گردد. [6] .
خدا موهبت خويش را شامل حال مسلمانان خواهد کرد و کمال و تماميت تمام جامعه هاي معتقد را فرا خواهد گرفت و همگان از پيشرفت و تکامل بهره مند مي گردند. براي مثال پوشش نظام هاي آموزشي، اجتماعي، اقتصادي، صنعتي و علمي از جمله گام هاي اين تحول خواهد بود. در روايت ها نيز بر تحقق حتمي اين فراگرد تأکيد شده است.
تمام ساکنان اين کره ي خاکي مسلمان خواهند شد و دين خدا، اسلام، تمام جهان را فرا خواهد گرفت. حتي انسان هاي بي ايمان نيز رو به سوي آن مي آورند. حضرت مهدي (عليه السلام) هر گونه حکومت ديکتاتوري را ريشه کن مي کند، با استبداد، خودکامگي و بي عدالتي به مبارزه خواهد پرداخت و انسانيت از جهت مادي و
معنوي به تکامل مي رسد. آن دوران، دوران روشن فکري، عقل سليم و شکوفايي است و تا پايان جهان مادي ادامه خواهد يافت.
نتيجه گيري
قرآن کريم مي فرمايد: «هيچ امتي وجود ندارد مگر آن که ميانشان بيم دهنده اي بوده است». [1] .
«پيش از تو، پيامبراني فرستاديم. داستان بعضي را برايت گفته ايم و داستان بعضي را نگفته ايم». [2] .
«مردم يک امت بودند. آن گاه خدا پيامبران بشارت دهنده و ترساننده را فرستاد و بر آن ها کتاب برحق نازل کرد تا آن کتاب در آن چه مردم اختلاف دارند ميانشان حکم کند». [3] .
اسلام يعني تسليم شدن در برابر خدا و اطاعت از فرمان هاي او. قرآن مي فرمايد پيامبر عظيم الشأن اسلام حضرت محمد (صلي الله عليه وآله) براي تکميل قوانين جهان مبعوث شد همان طور که تمامي پيامبران چنين کردند.
«بگوييد: ما ايمان آورديم به خدا و آن چه که بر ما نازل شد و آن چه بر پيامبران گذشته: ابراهيم، اسماعيل، اسحاق و يعقوب فرستاد و دين خدا را توسط اقوام آن ها حفظ کرد و به موسي و عيسي که پيامبران تمام اعصار و اقوام هستند رسانيد. بين هيچ کدام از آن ها تفاوتي قائل نيستيم». [4] .
اسلام خلاصه ي تمام اديان است. اسلام راهنماي تمامي جنبه هاي زندگاني است.
بودا خود را آخرين ناجي بشر نمي داند و بر اين باور است که بوداي ديگر با نام Sriarya Mettrai خواهد آمد. هم چنين عيسي مسيح با کامل ترين پيام پيروزي براي نوع بشر نيامد بعد از وي يهوديان و مسيحيان منتظر آخرين پيام الهي بودند.
«من خيلي چيزها براي گفتن دارم ولي آيا شما تحمّل شنيدن تمام آن ها را داريد؟ به هر حال زماني که، روح حقيقت مي آيد همه ي شما را به سوي حقيقت راهنمايي مي کند». [5] .
روح حقيقت، زماني در دوران محمد (صلي الله عليه وآله) خواهد آمد.
«امروز دين شما را به کمال رسانيدم و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را دين شما برگزيدم». [6] .
اين آيه از قرآن کريم بعد از آيه ي 67 از سوره ي مائده [7] دليلي محکم بر انتخاب بر حق حضرت مهدي (عليه السلام) براي مقام امامت است.
حقيقت ظهور حضرت مهدي (عليه السلام) از سوي بسياري از مکاتب پذيرفته شده است و تمامي اهل بيت پيامبر (صلي الله عليه وآله) بر آن صحّه نهاده اند. حضرت مهدي (عليه السلام) انسان کامل است و در آينده ظهور خواهد کرد و حکومت اسلامي را در سرتاسر جهان مستقر خواهد نمود و با هرگونه خودکامگي به مبارزه خواهد پرداخت و از سوي پيروان اديان ياري خواهد شد.
بحران هاي سياسي خاورميانه مخصوصاً سلطه ي اسراييل بر فلسطين مبارزه اي بين دو طرز فکر و باور متفاوت است که ان شاء الله تعالي با ظهور هر چه زودتر مهدي موعود (عج) زمينه هاي پيروزي حق بر باطل در سراسر عالم فراهم آيد.
مقدمه
از رحمت پروردگار مايوس نشويد که جز کافران، از آن مايوس نخواهند شد. قرآن کريم
[ صفحه 5]
يأس
بيابان است و تاريک است و دهشتزا و انسان بي هدف، بي راه، بي همراه نه خورشيدي، نه شمعي، هيچ پيدا نيست و گوئي گشته نابينا و يک بيناي دانا هم نمي يابد که تا از او بپرسد راه و ناگه تندري يک چند مي غرد پلنگ آسا و اين انسان، ز ترس بانگ تندر دستها بر گوش و برقي ليک بس کوتاه و ناديده کنار خويشتن، نايافته يک راه تاريکي، و خاموشي، و ديگر هيچ اميدي نمي ماند.
[ صفحه 6]
گوئي درد و شکنج همزاد آدمي بوده، زيرا در سراسر تاريخ هيچ گاه وي را رها نساخته است. دورانهاي بظاهر شيرين زندگاني او هم آن قدر کوتاه بوده که هنوز لذت آن را درک نکرده تاوانش را با دردي جانگاه و مصيبتي جانگداز پرداخته است. قيام مصلحان تاريخ نيز گر چه در پاره اي اوقات، اندک زماني آسايش گروهي را فراهم ساخته، ليک نتوانسته انسانيت را براي هميشه از چنگال خون آلود عفريت نابسامانيها رها سازد، فاجعه بزرگتر اينکه با گذشت هر روز نه تنها باري از انبوه دردهاي انسان کاسته نمي شود، بلکه بر رنج و اندوهش افزوده مي گردد. پيشرفت علم و تکنيک در جهان امروز نيز، گذشته از اينکه راهي براي رهائي عرضه نکرد، خود مشکلاتي تازه براي جامعه انساني به ارمغان آورد. و اين ناهماهنگي بين پيشرفت علمي و صنعتي از يکسو، و آسايش معنوي زندگي از سوي ديگر، هر روز بيشتر مي گردد و امروزه کار بجائي رسيده که بعضي از متفکران جهان غرب همچون ارنست - يونگر که در ممالک کاملا صنعتي بسر مي برند معتقد شده اند: نمي توان کمال بشري را با کمال فني جمع کرد اگر يکي از اين دو را بخواهيم بايست ديگري را فدا کنيم. [1] .
سقوط و انهدام معنويات، انسان سر گشته زمان ما را بدانجا کشانده که حاضر است بخاطر کم ارزش ترين چيزها، اجتماعات عظيمي از همنوعانش را بخاک و خون بکشاند. هيچ گاه صفحات تاريخ بشر تا بدين حد خون آلود نبوده و در
[ صفحه 7]
هيچ زماني تا اين اندازه بشريت در تنگناي ستيزه جوئي ها گرفتار نبوده است. هزينه اي که امروزه صرف تجهيزات نظامي در کشورهاي مختلف جهان مي گرد، بزرگترين رقم بودجه آنها مي باشد. بعنوان نمونه هزينه تسليحاتي 120 کشور جهان در سال 1970 بيست در صد بيش از بودجه آموزش و پرورش در همان کشورها بوده است. و هزينه هاي مربوط به بهداشت آن کشورها، چهل در صد بودجه نظاميشان را تشکيل مي داده. [2] .
امروزه تنها ملتهائي که سر گرم جنگ سردند ساليانه سه هزار ميليون پوند (قريب 66 هزار ميليون تومان. م) و يا در هر دقيقه 66 هزار پوند (قريب يک ميليون و چهارصد و پنجاه و دو هزار تومان. م) در راه تدارک آدم کشي خرج مي کنند. [3] .
و اين نسبت، امروزه دهها برابر شده است. و به گفته صاحبنظران: نيروي تسليحاتي جهان تا سال 1961 م قادر بوده است بيست بار کره زمين را نابود کند. [4] .
تا همان سال تعداد 50 هزار بمب اتمي توسط جاسوسان بين المللي در کشورهاي مختلف کشف شده بود. [5] .
و امروزه بشر بمب هائي مي سازد که 2500 بار از بمبي که هيروشيما را نابود کرد نيرومندتر است. [6] و همچنين بمبهاي هيدروژني را ساخته که تنها براي شروع فعل و انفعالات آن يک انفجار اتمي لازم است. [7] و هراس انگيز است که تمام اين نيروهاي مخرب، با اشاره يک تکمه و لو بر اثر اشتباه، اثري از انسان
[ صفحه 8]
بجا نخواهند گذارد. از سوي ديگر، کشورهاي ضعيف جهان که بوسيله قدرتمندان استثمار شده اند، با مسائلي همچون گرسنگي و فقر مواجه مي باشند، تا جائي که سه چهارم مردم جهان امروز را با هيولاي فقر و گرسنگي دست بگريبان مي بينيم. [8] و از آنجائي که اين گروه عظيم رنجديده، منافع استثمارگران را تهديد مي نمايند، صاحب قدرتان براي ابقاي خودشان و ساکت نمودن گروههاي معترض، هزينه اي را بعنوان مبارزه با فقر و گرسنگي اختصاص داده اند. ليکن بايد بدانيم که بودجه مذکور. فقط يک پنجاهم هزينه مشروب و سيگار مصرفي کشورهاي خودشان است. [9] .
انسان امروز باميد حل مشکلاتي چون مساله فقر و گرسنگي، جنگ و اختلافات طبقاتي، بمکاتب و ايدئولوژي هاي گوناگون پناه مي برد. ليکن پس از مدتي آنها را نيز يا شريک در اين فجايع مي يابد، و يا ناتوان از مبارزه با آنها، و در اينجا با روحي سراسر ياس و نااميدي به تاريکيهاي جهان خيره مي گردد تا شايد بارقه اي بدرخشد و سياهي ها را به آتش کشد و انسان را از اين ظلمت رهائي بخشد. طرح سازمان ملل متحد، گوئي اين بارقه بود که در تاريکترين و شومترين دوره ها، يعني پس از ضربات مهلک دو جنگ جهاني بر پيکر جوامع بشري، در ذهن انديشمندان و مصلحين درخشيد، و چون جراحاتي که براندام ملتها در دو جنگ گذشته وارد شده هنوز تازه بودند، سران ممالک
[ صفحه 9]
جهان از بيم وقوع سومين جنگ جهاني به تاسيس اين سازمان اقدام کردند. در ابتداي کار، بسياري از افراد تصور مي کردند که به راه حل نهائي براي رهائي از مشکلات بشري دست يافته اند. اما اميد به اين تشکيلات نيز ديري نپائيد، زيرا از همان آغاز قدرتمنداني که مي بايست براي عمل به قوانين بين المللي و عدم تخطي از آنها تعهد بسپارند، به نام حق و تو آزادي هر جنايتي را براي خود تضمين کردند و پس از اندک زماني، روشن شد که اين سازمان نيز بيش از تشريفاتي فريبنده چيزي نخواهد بود. زيرا در حقيقت، تنها ممالک ضعيف ملزم به پيروي قوانين آن بودند. شکست سازمان ملل در حل مشکلات، به علت نداشتن ضامن اجراء يک بار ديگر اين حقيقت را هويدا ساخت که نه کشورهاي غارتگر دلشان به حال ملل فقير و گرسنه سوخته، و نه سير شدن آنها به نفعشان است، و نيز نه ممالک توسعه طلب حاضر به از دست دادن پايگاههاي نظاميشان در کشورهاي ضعيفند، و نه حتي مسالمت آميزانه آنها را بين خود تقسيم مي کنند، و همچنين نه پشتوانه اي براي برنامه هاي فرهنگي آن وجود دارد، و نه ترويج فرهنگ و بيداري مردم به نفع قدرتمندان است. و در نتيجه سازمان ملل نه خطر جنگهاي عظيم هسته اي را منتفي نمود، و نه انسانها را از چنگال عفريت فقر و گرسنگي نجات بخشيد، و نه مشکلات فکري انسانها را حل کرد.
[ صفحه 10]
با شکست سازمان ملل متحد، آخرين روزنه اميد بشر هم بسته مي شود و انسان با ياس تمام به پوچي همه اميدها و نيز پوچي جهاني که بدان اميدوار بود، معتقد مي شود. و براي گريز از اين حقيقت تلخ، يا به خود کشي رو مي آورد و يا در شمار هيپي ها از اجتماع کناره گرفته و کليه قوانين اجتماعي را زير پاگذارده و به آغوش مواد مخدر پناه مي برد. در جهان هر روز گرايش شديدتري به جانب نهضت عصيانگرانه هيپيسم مشاهده مي شود. به عنوان نمونه در سال. 1968 م در آمريکا 300 هزار نفر از جامعه کنار کشيدند و به ال. اس. دي و ماري جوانا پناه برده و به جمع هيپي ها پيوستند. [10] هجوم به طرف مواد مخدر، از جانب اين گروه به حدي رسيده که تنها در سانفرانسيسکو در هفته حدود يک تن ماري جوانا مصرف مي شود. [11] .
هيپي ها، به اميد اينکه در عرفان شرق انسانيت و برادري بيابند به سوي هند روي مي آورند، ليکن چون آنها را نيز علاوه بر فقر و گرسنگي و اختلافات نژادي و طبقاتي درگير مشاجرات فرقه اي مي يابند و از عرفان جز رقص و شعر و اعتياد اثري نمي بينند، نااميدانه و بي هدف، با تنها ارمغانشان از اين سفر يعني مواد مخدر، آواره کوهها و بيابانها مي گردند. و اين گونه بشر امروز با نااميدي تمام چشم براه مرگ است تا او را از اين زندگي سراسر رنج و مشقت برهاند. آيا جنگ هاي هسته اي بشريت را نابود خواهد ساخت؟ آيا 4 / 3 مردم جهان بر اثر فقر و گرسنگي محکوم به مرگ
[ صفحه 11]
مي باشد؟ آيا مواد مخدر نژاد انسان را منهدم خواهد نمود؟ آيا روزگار بدبختي بشر بسر نخواهد آمد و سرانجام از اين زندگي فلاکت بار رهائي نخواهد يافت؟ آيا آن روز نخواهد رسيد که بشر هيولاي فقر را نابود سازد؟ آيا مي توان راه حلي براي سامان بخشيدن به اوضاع آشفته جوامع بشري يافت؟ آيا سرانجام انسان خواهد توانست راهي به سوي زندگي ايده آلش بيابد؟ آيا اين ياس و نااميدي منجر به اميدواري و منتهي به آينده اي توام با برادري و برابري نخواهد شد؟ آيا آن روز نخواهد رسيد که انسان نماهاي حيوان صفت، خوي حيواني خويش را کنار نهند و زندگي با صفائي را بر پايه فضائل انساني و خدمت به همنوعان خويش اختيار کنند؟... آيا به آينده اميدي نيست؟
[ صفحه 12]
اميد
اکثر دانشمندان و مصلحين بشر، بر اين اعتقادند که تنها راه حل مشکلات و
سامان، بخشيدن به دنياي امروز، تشکيل يک حکومت واحد جهاني بر مبناي عدالت است [1] ، و بي شک براي اينکه دول نيرومند جهان، به خاطر گسترش دامنه نفوذشان بر سر تصاحب کشورهاي ضعيف، باهم برخورد پيدا نکنند و نيز به منظور بدست آوردن منافع بيشتر، حاضر به نابودي انبوهي از انسانها نگردند، و همچنين براي اينکه مشکل فقر و گرسنگي که تنها به خاطر چپاول و غارت ثروت ضعيفان بدست نيرومندان بوجود آمده است از بين برود و نيز به خاطر اينکه انسان ها بمنظور فراموش کردن برداشت
[ صفحه 13]
نادرست خود از جهان، يعني پوچي همه تلاشها و اميدهاي بشر براي رهائي از مشکلات، در جمع هيپي ها خود را به آغوش مواد مخدر نيفکنند، و...، حکومتي بر مبناي عدالت و ارزش هاي اصيل انساني لازم است که اداره تمامي جهان را بدست گيرد و از همگي انسانها يک ملت پيوسته و واحد ساخته و ثروت جهان را به طور مساوي بين آنها تقسيم کند و قدرت نظامي جهان را به طور کامل در دست گيرد و فرهنگي اصيل و انساني در اختيار مردم قرار دهد. راسل متفکر و فيلسوف شهير جهان غرب، در اين مورد چنين مي گويد: جلوگيري از جنگ، يک راه بيش ندارد و آن ايجاد دولت جهاني واحدي است که تمام سلاح هاي مهم عظيم را منحصرا در دست داشته باشد... به نظر من، اگر چنين دولت جهاني تشکيل شود، تشکيل آن در بعضي از نواحي از روي ميل و رضا و در بعضي ديگر از راه فتح و غلبه خواهد بود... تصور نمي کنم نژاد انسان آن سياستمداري و قابليت را داشته باشد که تنها بميل و رضاي خود به تاسيس دولت جهاني گردن نهد. به اين دليل است که خيال مي کنم در تاسيس و برقراري و حفظ و نگاهداري آن، در سنين اول عمر، اعمال زور و فشار لازم مي باشد، [2] .
پس مشکل مهم در اين راه، نبودن نيروي کافي براي مقابله با عوامل بر پا دارنده جنگ و ديگر نابسامانيهاست. زيرا نيروهاي بزرگ جهان امروز، در دست گروهي سودجو و خودپرست است که تنها مساله اي که از ذهنشان نمي گذرد، صرف نظر کردن از موقعيتهاي خويش به نفع نوع بشر و
[ صفحه 14]
تشکيل يک حکومت واحد جهاني بر مبناي عدالت است. بنابر اين براي تحقق بخشيدن به چنين ايده اي وجود رهبري پاک سرشت و آگاه که با نيروئي عظيم در برابر اين قدرتمندان بيدادگر بپاخيزد، ضروري است. از دير باز، لزوم چنين رهبري براي تشکيل جامعه اي بر مبناي عدالت، در ميان انسانها احساس مي شده و بنابر اين در ميان هر ملت و قومي به نامي از اين پيشوا ياد شده است: هندوها اين صاحب نيرو را برهمن کلا، اقوام سلت اين رهبر را آرتور، زرتشتيان اين منجي را شوشيانس، يهوديان اين پيشوا را يوشع، مسيحيان اين سامان دهنده را مسيح و... و مسلمانان او را مصلح، قائم و مهدي مي نامند. روشن است فردي که در سر لوحه برنامه اش پيکار با ابر قدرتان و درهم ريختن بساط آشوبگران باشد، بايد از نيروئي ما فوق تمامي آنها برخوردار بوده تا بتواند در کوتاه ترين فرصت آنها را از ميان برداشته حکومت سراپا عدل خود را بر جهان حاکم سازد، و چنين فردي جز اينکه يا نيروئي خدائي تاييد شود، نمي تواند به اهدافش نائل گردد. و بر همين مبنا، تمامي اديان، او را فردي برانگيخته شده از جانب خدا دانسته و تصويري از او و برنامه اش ترسيم کرده اند. و هر چه فاصله اين اديان با قيام آن مصلح، کمتر شده تصوير روشنتري ارائه نموده اند. بر اين اساس، مسلمانان هماهنگند که در آينده مردي از
[ صفحه 15]
خاندان رسول اکرم (ص) که همنام وي مي باشد به امر الهي بپا مي خيزد و با تشکيل يک حکومت واحد جهاني، پايه هاي برادري و برابري را در جهان مستحکم نموده و به نابرابريها و بدبختيهاي بشر خاتمه خواهد داد. [3] .
قرآن کريم با خطوطي روشن آينده را چنين ترسيم مي کند: خداوند به آن گروه از انسانها - که ايمان آورده و نيک کردار باشند - نويد داده که آنها را بسان اقوام صالح و مومن، که در گذشته پيشوائي يافتند، به خلافت بر تمام زمين برساند و فرامين قرآن را، تنها قانون حاکم در جهان سازد، و نگراني و تشويش ايشان را به آرامش و قرار تبديل نمايد. در آن هنگام همه خدا را خواهند پرستيد و هيچ موجودي را شريک او قرار نخواهند داد. [4] .
احاديث و روايات شيعه، برنامه مهدي (ع) را اين گونه بيان داشته اند: وي نبرد مسلحانه خود را تا نابودي و اضمحلال کامل حکومتهاي جابر دنبال مي کند. [5] و بوسيله مبارزان و همچنين ترسي که خدا در دل دشمن ايجاد مي کند، ياري مي شود. در نتيجه، به هيچ سرزميني روي نمي آورد مگر آن که پرچم اسلام در آنجا به اهتزاز در آيد. [6] و به اين صورت شرق و غرب عالم را تسخير نموده [7] ، حکومت واحد جهاني خود را بر - مبناي عدالت تشکيل مي دهد و در پرتو رهبريش، در [8] .
[ صفحه 16]
جامعه جهاني اسلام، انسانها از رشد عقلاني برخوردار گرديده [9] ، همگي آنها در بالاترين سطوح دانش و بينش قرار مي گيرند. [10] و آن کاه ارزشهاي اخلاقي، در کاملترين حد خود، بر جهان حاکم مي شود [11] ، و در سايه آن، يگانگي و صفا ميان انسانها برقرار مي گردد. [12] وي اموال را بطور يکسان ميان مردم تقسيم نموده [13] ، و امتيازات طبقاتي را لغو مي نمايد [14] ، تا هر کس امکان فعاليت و ترقي داشته باشد. بر اين اساس چنان جهان در ثروت و آباداني غوطه ور مي - گردد [15] که افراد نيازي به سود ستاندن در معاملات نخواهند داشت، تا جائي که اين عمل همچون ربا ناپسند شمرده مي شود. [16] .
کوتاه سخن اينکه عموم جوامع بشري و به ويژه مسلمين، در انتظار يک آينده درخشان، آينده اي که در آن ترس و وحشت، نابساماني و آشوب، فقر و گرسنگي و اندوه و بدبختي راه نداشته باشد بسر مي برند. و اين انتظار و اميد انسانها بوده است که توانسته تا کنون جوامع بشري را از نابودي کامل حفظ کند و در اين اقيانوس متلاطم و پر آشوب، همانند تخته چوبي آنها را تا رسيدن به کشتي نجات، از خطر غرق شدن دور بدارد.
[ صفحه 17]
انتظار
و اما انتظار شيعه، انتظاري است شورانگيز و محرک، اميد آفرين و هستي زا، و اين اميد و انتظار است که نه تنها جامعه پوياي شيعه را در طول تاريخ پر افتخارش - با وجود مخالفتهاي شديد و رنجهاي طاقت فرسا - از حرکت باز نداشته، بلکه عامل محرک آن نيز بوده است، و همين انتظار، راز بقا و پيشروي اين گروه گرديده است. بجاست که زنگار اوهام از چهره اين اصل انسان ساز حماسه آفرين زدوده شود، تا روشن گردد کدامين انتظار است که از ملتي خمود، قومي شور آفرين، از اجتماعي پريشان، توده اي سامان يافته، از انسانهائي افسرده، آدمياني شادي آفرين، از رهرواني
[ صفحه 18]
پريشان گام، توده اي ثابت قدم، از انسانيتي پر آشوب، جمعيتي آرام بخش، و از تاريخي بي فردا، فردائي تاريخ ساز مي سازد. براي آشنائي با مفهوم راستين اين اصل، سزاوارترين مرجع، رهبران تشيع اند. امام صادق (ع) مي فرمايند: کساني که در انتظار دولت قائم بسر مي برند چون افرادي هستند که در خدمت قائم باشند... و بلکه چون شمشير زنان در رکاب مهدي اند... نه بخدا سوگند بسان شهيداني هستند که جان در رکاب پيامبر باخته اند. [1] .
اين سخن ژرف، نقش برجسته انتظار را مشخص مي سازد و اينکه منتظران راستين، همچون مومنين صدر اسلام، بايد آتشين درون و مصمم، در برابر جاهليت زمان خود بپا خيزند و در آماده ساختن توده ها - براي پذيرفتن نظامي الهي و انساني - حماسه آفرين تلاشي پاکبازانه تا حد شهادت باشند. در همين معني، ديگر گفته همين پيشوا، بر تيرگيهاي سکوت و سکوتمان نور مي پاشد و ما را بسوي سازندگي جامعه فرا مي خواند که: آن کس که منتظر امر - دولت - ماست، چون کسي است که در راه خدا در خون خود وطه ور باشد. [2] .
و آن گاه که مي بينيم در منطق هدفساز امام رضا (ع) انتظار فرج جزء فرج است.، [3] در مي يابيم که يک شيعه آگاه بايد کرداري را در زمان انتظار داشته باشد که گوئي در زمان ظهور مهدي (ع) زندگي مي کند، و با اين برداشت
[ صفحه 19]
از مفهوم انتظار، عمق و ارج اين گفته را در مي يابيم که: برترين کردار امت من انتظار فرج است. [4] .
و هم از اين رو، حماسه پر شور انتظار اگر بدرستي شناخته شود و به توده هاي نگران شناسانده گردد، غنچه اميدي پر شکوه را بر نهال زندگيشان شکوفان مي سازد، تا با دروني پر شور و عزمي راسخ براي ساختن آينده اي روشن، تلاشگر و کوشا باشند. براي روشن تر شدن اين بيان، سپاه انبوهي را در نظر بگيريد که فرمانده آن - به ضرورتي بخردانه - از حوزه ماموريت خود خارج مي شود و به لشگريان خويش اعلام مي کند که زمان بازگشت او روشن نيست، ولي همه بايد آماده نبرد باشند، چه به هنگام بازگشت، فرمان حمله را صادر خواهد کرد و نبردي قرين پيروزي را آغاز خواهند نمود. سپاهيان لايق و هوشيار، با دريافت اين دستور، هميشه آماده اند تا با رسيدن فرمانده و فرمان حمله اش، به پيکار با تباهيها و زشتيها بپردازند. انبوهي و گستاخي دشمن در اين مدت، آنان را در راه مبارزه تصميم تر مي کند و اگر با ديدگان اشک آلود و دلهاي مشتاق و لبهاي دعا خوان چشم براه فرمانده خود هستند، فراموش نمي کنند که هميشه بايد در آمادگي رزمي بوده و لياقت نبرد با باطل را در خود حفظ کنند. چنين گروهي آگاه و بيدار دلي هيچ گاه در اين فکر نخواهند بود که پراکنده شويم و به استراحت بپردازيم تا فرمانده بازگردد و خود
[ صفحه 20]
کارها را سامان دهد، برويم تا او بجنگد و ما پيروز شويم، او قيام کند و ما آزاد گرديم، او بپاخيزد و ما پيشرفت نمائيم، او بميدان رود و ما تا عزت بر سر نهيم، او کشته شود و ما زندگي جاودان يابيم!! پيداست که سرانجام چنين پنداري چه مي تواند باشد و هم از اين روست که گفته اند: ملتي که در انتظار مصلح بسر مي برد، خود بايد صالح باشد. بپاخاستن شيعه، به هنگام شنيدن نام قائم نيز، به اين معني است که هر لحظه آماده ايم تا مهدي قيام کند و ما گوش بفرمان او جان به پيشگاهش هديه بريم، و اين آمادگي تا بدانجا او را مبارز تربيت مي کند که از خدا مي خواهد اگر بين او و مهدي، مرگ - که براي همه پيش خواهد آمد - فاصله انداخت، به هنگام قيام قائم خدا او را در حالي که کفن پوشيده و شمشير کشيده و نيزه آخته کرده و به ياري مهدي در شهر و ده مي شتابد، از قبر خارج سازد. [5] .
اگر شيعه در فراز و نشيب هاي عمر هزار و چهارصد ساله خود - در مسير مبارزه با باطل - از پا نيفتاده و همواره سربازاني فدکار با تلاشهائي پي گير - براي تحقق بخشيدن به آرمانهاي انساني - روانه ميدان کارزار کرده، يکي از عواملش همين انتظار مثبت بوده است. و مي بينيم درست بخلاف کساني که تمامي مباهاتشان را درگذشته تاريخ جستجو مي کنند، منتظران واقعي همواره به آينده اي درخشان چشم دوخته و به سوي آن گام بر مي دارند، چه انتظار راستين،
[ صفحه 21]
جهت را از گذشته به سوي آينده تغيير مي دهد. کوتاه سخن اينکه انتظار شيعه، انتظاري است راستين، و اگر برداشت ما از اين اصل برداشتي است اصيل، خود بايد ملتي صالح بوده و در حد خود با تلاشي پيگير در مبارزه با باطل زمينه قيام او را فراهم ساخته و خودمان نيز در اين راه توانائي و قدرت براي شرکت در نبرد آخرين - در حضور مهدي (ع) - را کسب کرده و اين گونه، با تمام وجود، چشم براه قيامش باشيم.
[ صفحه 22]
منجي
براي چنين انتظاري، شناسائي دقيق موعود ضروري است تا نه عروسکهاي خيمه شب بازي قدرتها را - که براي درهم شکستن و نابودي حماسه پر شور انتظار هر روز نغمه اي تازه سر مي کنند - با او اشتباه کنيم، و نه گزافه گوئي مغرضان و ناآگاهان بتواند پرده اي از اوهام و خرافات بر پيکروي پوشانده، اميدمان را به ياس و انتظارمان را به شکست مبدل سازد. وي دوازدهمين و آخرين رهبر جامعه تشيع محمد (ع) فرزند امام حسن عسکري (ع) مي باشد که در نيمه شعبان سال 255 ه. ق. به دنيا آمد. مادر گراميش نرجس بانويي رومي
[ صفحه 23]
بود که اسلام آورده و به همسري امام عسکري (ع) در آمده بود. پيشوايان راستين و بزرگ شيعه، در مواقع اندوهبار، ياران خود را به ظهور حضرتش نويد مي داده اند. امام حسن مجتبي (ع) آن گاه که با معاويه مجبور به امضاي قرار داد صلح گرديد و برخي مردم او را بر اين امر ملامت کردند، ضمن بيان شواهد و دلائلي بر صحت و درستي کار خود - که از چشم ظاهر بينان پوشيده بود - به ايشان فرمود: آيا نمي دانستيد که هيچ کدام از ما امامان نيست مگر اينکه - به اجبار - در گردنش بيعتي از گردنکشان زمانش باشد، بجز قائم منتظر که مسيح پشت سر او نماز مي گزارد، پس بدرستي که خدا تولد او را مخفي مي دارد و خودش را پنهان از انظار مي نمايد، تا اينکه هنگام قيام، بيعتي در گردن نداشته باشد. او نهمين فرزند از نسل برادرم حسين (ع) پسر برترين کنيزان است، خدا عمرش را در غيبتش طولاني مي گرداند. پس آن گاه به توانائي خود او را صورت جواني کمتر از چهل سال هويدا مي سازد تا دانسته شود که خدا بر هر چيزي تواناست. [1] .
چون خواست خداوند بزرگ بر اين بود که حضرتش از گزند دشمنان در امان بماند، و در آينده برنامه عظيم خود را - که تشکيل حکومت واحد جهاني و برقراري عدل و داد در جهان مي باشد - جامه عمل بپوشاند، در سال 260 ه. ق. که امام عسکري (ع) به شهادت رسيدند، پس از آن که در انظار عموم بر جسد پدر شريفش نماز گزارد، از ديدگاه مردم پنهان شد، زيرا خلفاي ستمگر عباسي، بر اساس بشارتهائي که از پيامبر و امامان پيشين رسيده بود [2] مي دانستند که وي
[ صفحه 24]
بر هم زننده بساط ظلم و جنايت تبهکاران مي باشد، و بنا بر اين در پي فرصت براي کشتن او بودند و پس از اين مراسم به پي گردي وي به خانه شان ريخته، در صدد قتل او بر آمدند. از اين تاريخ به مدت 70 سال، ايشان پنهان از مردم مي زيستند و تنها شيعيان خاص امام، مي توانستند به خدمت حضرتش نائل شده و مشکلات خود و ديگر شيعيان را با ايشان در ميان بگذارند. اين افراد در تاريخ شيعه به عنوان نواب خاص و اين فاصله 70 ساله به دوره غيب صغري مشهور است. در اين زمان که کم کم افراد ناپاکي به فکر ادعاي ارتباط با امام افتادند، و در نتيجه مردم را به گمراهي فرا خواندند، امام (ع) به وسيله نامه اي به خط شريفشان از طريق چهارمين نائب مساله نيابت و ارتباط با خود را تا زمان ظهور منقطع اعلام فرمودند. در اين دوره که به غيبت کبري مشهور است، امام (ع) به طور ناشناس در ميان مردم زندگي مي نمايند، و همان طور که احاديث و روايات شيعه بيان داشته اند، ايشان در بازارها راه مي روند و بر فرشهاي مردم پا مي گذارند و مردم ايشان را مي بينند ليکن نمي شناسند، حال آن که آن حضرت مردم را مي بينند و مي شناسند، و اين حالت را با حالت يوسف (ع) و برادرانش شبيه دانسته اند [3] زيرا آنها يوسف را در مقام عزيزي مهر ديدند و با او صحبت کردند ليکن وي را نشناختند در حالي که يوسف (ع) آنها را شناخت.
[ صفحه 25]
حضرت محمد بن الحسن (ع) در اين دوره، در مواردي که ضرورت يابد به عنوان يک شخص عادي به دفاع از حريم دين پرداخته مشکلات شيعيان را حل مي نمايند. و هر آن گاه که ضرورتي پيش آيد خود را به فردي از شيعيان که قابل اطمينان بوده و راز نگهدار باشد معرفي نموده، فراميني صادر مي فرمايند. اعتقاد به اين ياري هاي مهدي (ع) در زمان غيبت است که به شيعه، جرات و شجاعتي حماسه آسا مي بخشد، و با دل گرمي به اين مساعدتهاست که شيعه نبردش را با باطل هر چه که نيرومند باشد، بدون هيچ ترسي آغاز مي کند و اين حالت، سخن علي (ع) را به خاطر مي آورد که: ما با دل گرمي به حضور پيامبر در سخت ترين لحظات جنگ، صحنه را خالي نمي کرديم و نبرد را تا بدست آوردن پيروزي ادامه مي داديم. [4] .
شيعيان در دوره غيبت، براي دريافت دستورات ديني همان گونه رفتار مي کنند که در زمان ديگر ائمه که دور از ايشان مي زيسته اند. يعني همان گونه که امام براي آنها دانشمندي صديق و در امر دين متبحر، مي فرستاد تا سئوالاتشان را از وي بپرسند و وظائفشان را از وي فراگيرند و بسياري از شيعيان در تمام عمر حتي يک بار هم به زيات امام نائل نمي شدند، در زمان غيبت نيز شيعه موظف است از دانشمندان ديني که خود نگهدار و حافظ حريم دين بوده و از هوسهاي خويش پيروي ننموده، بلکه تنها فرمان خدا را که از طريق قرآن و سنت رسيده گردن مي نهند، استفاده کند. [5] .
اما در ظهور او، تمام انسانها به شريعت اسلام و آئين
[ صفحه 26]
محمدي و کتاب قرآن مي گروند و به دستورات آن که از مهدي (ع) فرا مي گيرند، عمل مي نمايند. براي روشن شدن بيشتر اين موضوع به سخنان پيشوايان تشيع مراجعه مي - کنيم: پيامبر اسلام (ص) مي فرمايد: قائم، مردم را بر ملت و شريعت من مي خواند و به پيروي از فرامين قرآن دعوت مي کند. [6] و: در حکومت جهاني وي، سرزميني باقي نمي ماند مگر اينکه نداي ايمان، به وحدانيت خدا و پيامبري محمد (ص) در آنجا بلند شود. [7] و همچنين مي فرمايد: مهدي نماز اسلامي را بپا مي دارد و خود به امامت نمازگزاران مي ايستد. [8] .
علي (ع) امام اول شيعيان فرموده: قائم، در زمان ظهورش اسلام را بر مردم عرضه مي کند و آنها را به پيروي آن فرا مي خواند. [9] .
پنجمين رهبر تشيع، حضرت باقر (ع)، فرموده: قائم، برنامه خود را از مکه شروع مي کند، و بر اساس ايمان به قرآن و روش پيامبر و ولايت علي (ع) و بيزاري از دشمنان او با مردم بيعت مي نمايد. [10] .
و هم ايشان مي فرمايند: در زمان حکومت مهدي (ع) کسي باقي نخواهد ماند مگر اينکه به جمع پيروان محمد (ص) در آمده باشد. [11] .
و در پناه اين برنامه است که اسلام را، که مردم فراموش کرده، و قرآن را، که در گوشه اي رها نموده اند، به ميان زندگي آنها مي آورد، و جامعه اي بر اساس فرامين قرآن تشکيل مي - دهد و حيات تازه اي به اسلام و مسلمانان داده، عزت و حکومت
[ صفحه 27]
قرآن را تجديد مي کند، و اين عظمت به قدري چشمگير است که بر مردم دشوار است باور کنند به وسيله همان قرآني که در دست داشتند به آن درجه رسيده اند. امام صادق (ع) در مورد برنامه مهدي (ع) مي فرمايد: همان کاري را که رسول خدا انجام داد، مهدي نيز انجام مي دهد، يعني بدعتهاي موجود را خراب مي - کند، همان گونه که رسول خدا جاهليت را منهدم ساخت، و آن گاه اسلام را از نو بنا مي نمايد. [12] .
پيامبر اسلام، نيز در مورد قيام وي چنين مي فرمايد: زماني خواهد آمد که از اسلام جز اسمي، و از قرآن جز تشريفاتي، بجا نمانده، در آن هنگام خدا به وي اجازه قيام مي دهد پس آن گاه به وسيله او، اسلام را تقويت نموده و تجديدش مي نمايد. [13] .
بنابر اين، همان گونه که ديگر امامان، دين تازه اي نداشتند و تنها به ابقا و احياي اسلام پرداختند، قائم نيز بر اساس ديانت حضرت محمد (ص) امامت مي نمايد و حتي در اين مساله تقيه [14] هم نمي کند و از همان ابتدا، برنامه اش را آشکارا بيان مي نمايد و بر اساس فرموده امام صادق (ع)، نه تنها براي او، بلکه براي پيروانش نيز در زمان ظهور آن حضرت تقيه حرام خواهد بود [15] چون شرط تقيه، که قرار - گرفتن در تنگنا و احتمال ضربه خوردن به پيکر اسلام مي باشد، ديگر در آن زمان وجود نخواهد داشت، زيرا ظهور مهدي (ع) از آغاز قرين گشايش و فرج است.
[ صفحه 28]
تفکر و انديشه در مساله غيبت حقايقي را براي ما روشن مي سازد که راه رسيدن به آنها غيبت امام (ع) مي باشد، به عنوان مثال، تنها راه براي اصلاح افرادي که هوسهاي خود را بر استدلالات منطقي انبياء، در لزوم پيروي از دين، ترجيح دادند يا آنکه علي رغم دلائل گوياي پيامبران بر ناتواني بشر در مساله قانون گذاري به تاسيس يا پيروي مکاتب و ايدئولوژي هاي انساني پرداختند، اثبات عملي اين واقعيت است که مکاتب بشري چيزي جز نابساماني و پريشاني براي بشر به ارمغان نخواهند آورد و اگر کسي جوياي سعادت و خوشبختي است بايد از فرامين انبياء پيروي کند، همچنين آنان که با وجود براهين آشکار، در مقابل علم خود را باخته، و تصور کردند که مي تواند جايگزين دين گردد، مي بايست در عمل به اين نکته واقف گردند که علم، تنها وسيله اي است که راه استفاده از آن را دين بايد تعيين کند و در غير اين صورت ممکن است بزرگترين لطمه ها را به بشريت وارد آورد. دوران غيبت امام زمان (ع) همين مرحله بخود واگذاشتگي بشر است، تا حال که از منطق و فطرت پيروي نکرد، تجربه به او ثابت کند که هميشه جامعه انساني به هدايت الهي محتاج خواهد بود، و همان گونه که پيشوايان اسلام بيان داشته اند، ظهور قائم در زماني رخ مي دهد که اکثريت انسانها با تمام وجود خواستار رهبري الهي براي رهائي مردم - از نابسامانيهائي که بدست خويشتن فراهم کرده اند - و تشکيل جامعه اي بر اساس قوانين قرآن باشند. و هم از اين
[ صفحه 29]
روست که مي بينيم هر روز به تعداد انسانهاي انديشمندي که، به لزوم مذهب آگاه گشته و اعتراف مي کنند، افزوده مي گردد. علاوه بر مساله فوق، در دوره غيبت ميزان استقامت و پايداري شيعيان در ايمانش نيز آزموده مي گردد، يعني به علت طولاني شدن دوران غيبت و تسلط نيروي کفر بر ايمان و بيشتر شدن امکانات براي ظلم و ستم و گناه، و همچنين بدست آمدن لذائذ بيشتري از راه ارتکاب آنها، شيعيان آزمايش مي گردند، تا آنان که تنها در زمان آسايش دم از ايمان مي زنند از مومنين راستين جدا شوند. هر دوي اين ابعاد را در مساله غيبت، در بيان کوتاهي از امام صادق (ع) مي يابيم که: اين امر - ظهور و قيام قائم - شما را نخواهد آمد مگر پس از نااميدي - از سعادتمند شدن به وسيله مکاتب بشري، يا از پيروزي اسلام، به خاطر طولاني شدن انتظار - نه بخدا، نمي آيد شما را تا شما مومن و منافق از هم جدا شويد، نه بخدا نخواهد آمد تا شقي شود هر کس شقي مي گردد و سعيد گردد هر کس سعيد مي گردد. [16] .
هم ايشان مي فرمايند: به علت طولاني شدن غيبت، تنها جمعي ثابت قدم مي مانند و از ديگران گروهي مي گويند: او بدنيا نيامده است! بعضي مي گويند: بدنيا آمد و مرد! جمعي مي گويند: امام يازدهم فرزند ندشته است وعده ديگري دچار عصيان شده مي گويند: قائم در هيکل ديگري حلول کرده سخن مي گويد!! [17] .
[ صفحه 30]
شايد اين سوال پيش آيد که اگر برنامه قيام مهدي (ع) قرنها پس از امام عسکري (ع) خواهد بود، پس چرا قائم (ع) در زمان ايشان تولد يافتند و در نتيجه مدت درازي را ناگزير از زندگي ناشناسانه شدند؟ در پاسخ، اين نکته را ياد آور مي شويم که بر اساس اعتقاد شيعيان - که بر فرمايشات پيشوايان اسلام مستند مي باشند - جهان هيچ گاه خالي از حجت نخواهد ماند، يعني در هر زمان بايد انسان کاملي که خدا را در کاملترين درجات شناخته و آن گونه که شايسته است به عبادت و فرمانبرداريش بپردازد وجود داشته باشد. امام علي (ع) مي فرمايد: هرگز جهان خالي از حجت نخواهد ماند، خواه شناخته شده باشد و خواه ناشناس. [18] .
و نيز امام صادق (ع) مي فرمايد: اگر در زمين جز دو نفر باقي نباشند يکي از آن دو حجت است. [19] زيرا اگر حجت خدا نباشد زمين با ساکنانش نابود مي شود. [20] .
پس بر اين اساس، جهان هرگز بدون حجت نخواهد ماند. اما فرمايشات پيامبر اکرم (ص) و ائمه (ع)، حجت هاي خدا، بعد از حضرت محمد (ص) را دوازده امام شيعه معرفي مي نمايند. به عنوان نمونه سخني از پيامبر اکرم (ص) را به ياد مي آوريم که فرموده اند: هر آينه اوصياء و حجتهاي خدا بعد از من دوازده نفر مي باشند که اولي آنها علي (ع) و آخرينشان مهدي (ع) است. [21] .
[ صفحه 31]
با در نظر گرفتن دو مطلب فوق، و نيز اينکه تاريخ، دقيقا زندگي و مرگ يازده تن از اين امامان را ذکر مي کند، راهي نمي ماند جز اينکه براي ادامه هستي جهان، بلا فاصله بعد از امام يازدهم، مهدي (ع) که تنها حجت خدا از آن زمان به بعد مي باشد، وجود داشته باشد و نيز براي اينکه برنامه او، نيازمند به مقدماتي است - که به پاره اي از آنها اشاره شد - و آن مقدمات محتاج به گذشت قرنها مي باشد. لازم است که مهدي (ع) از عمري طولاني برخوردار باشد. پس روشن شد که به علت لزوم وجود حجت، براي ادامه هستي جهان، و نيز اينکه بعد از فوت امام حسن عسکري (ع) حجتي جز مهدي (ع) نبود، گريزي جز حيات مهدي (ع) بر روي زمين - بعد از فوت امام عسکري (ع)، تا زمان قيامش - نخواهد بود. ديگر نکته اي که ممکن است مبهم به نظر برسد، مساله طول عمر چند صد ساله مهدي (ع) است که در احاديث و روايات بدان اشاره شده و آن را يکي از ويژگيهاي مهدي (ع) دانسته اند. به عنوان نمونه چند جمله از امامان شيعه در ذکر اين خصوصيت مهدي (ع) نقل مي کنيم، امام سجاد (ع) مي فرمايد: در قائم خصوصيتي از نوح مي باشد و آن طول عمر وي است. [22] .
و امام رضا (ع) علامات قائم را اين گونه بيان مي دارند: سن بسيار و چهره اي جوان دارد و بيننده از ظاهر،
[ صفحه 32]
ايشان را چهل ساله يا کمتر مي پندارد و ديگر علامت ايشان اينست که با گذشت ايام شکسته و پير نمي - شوند تا هنگامي که فرمان الهي فرا رسد. [23] .
براي روشن شدن موضوع مي بايست به اين نکته توجه داشته باشيم که اگر خدا را به عنوان تواناي مطلق بشناسيم هر امر دشوار و غير عادي را، در صورت خواست او، عملي خواهيم دانست و با توجه به نقش مهم مهدي (ع) در تاريخ انسانها - که نتيجه و ثمره تلاشهاي پيگير انبياست - خرد پسند خواهد بود که خدا وي را تا زمان قيامش شاداب و نيرومند نگاه دارد. علاوه بر اين اگر با ديد علمي به اين مساله بنگريم متوجه خواهيم شد که نه تنها دانش امروز حدي براي عمر انسان معين نمي کند، بلکه آنچه را طبيعي انسان مي داند عمر بسيار طولاني است، و اگر شاهد زندگي کوتاه انسانها هستيم، به اين دليل است که بشر به مکانيسم وجودي خود و استفاده صحيح از آن آگاه نيست و در نتيجه هر لحظه آن را با ضايعات عظيمي روبرو مي کند که بدن را درهم شکسته، و روح را رنجور مي سازد، و لذاست که هر چه دانش پيش رفته و آگاهي انسان بر مکانيسم وجودي خويش بيشتر گرديده از عمر طولاني تري برخوردار شده است، و اين نکته را آمار سني انسانها بخوبي نشان مي دهد. به عنوان نمونه، در انگلستان در سالهاي 1838 تا 1845 م. حد متوسط عمر در مردها 39 / 91 و در زنها
[ صفحه 33]
41 / 85 سال بوده است در حالي که در سال 1937 م. عمر است همچنين در آمريکا در سال. 1901 م عمر متوسط مردها، حدود 48 سال و زن ها، حدود 51 سال بوده، حال آن که در سال 1944 م. عمر متوسط مردها به 63 / 5 و زنها به 69 سال افزايش يافته است. [24] .
دانشمندان جهان امروز، به بيانهاي گوناگون مساله طول عمر انسان را مطرح کرده اند و ما به عنوان نمونه به جملاتي از آنان اشاره مي کنيم: و ايزمن دانشمند آلماني مي گويد: مرگ لازمه قوانين طبيعي نيست و در عالم طبيعت از عمر ابد گرفته تا عمر يک لحظه اي همه نوعش هست، آنچه طبيعي و فطري است عمر جاوداني و ابدي است... در همين دوره خود ما ميزان طول عمر بالا رفته است و دليلي ندارد که از اين بالاتر هم نرود و يک روز نيايد که بشر به عمر نهصد ساله برسد. [25] .
يوري فيالکوف استاد پلي تکنيک کيف در شوروي مي گويد: اتم، که سنگ اول و اصلي بناي ماده مي باشد، جاويد است و هرگز از بين نمي رود مشروط بر اينکه آن را از بين نبرند. سلول هم، که سنگ اول و اصلي بناي جانداران مي باشد، جاويد است و هرگز نمي ميرد مشروط بر اينکه غذا داشته باشد و سرما و گرماي شديد سبب هلاکش نشود. [26] .
و نيز مي گويد: انسان بايد زنده و جاويد باشد و هرگز نميرد بدليل اينکه سلول جاندار، زنده جاويد است. [27] .
[ صفحه 34]
ژان روستاند بيولوژيست مشهور اظهار مي دارد: من قبول دارم که عوامل طبيعي پيري در شخص وجود دارد، ولي بسياري از سلولهاي بدن فنا پذير نيستند و اين صحيح نيست که بگويند اين سلولهاي جاويدان جمع شده و جسم مرده اي را بوجود آورده اند. [28] .
با توجه به اين مطالب در مي يابيم که نه تنها دانش امروز عمر طولاني را مغاير با مکانيسم وجودي انسان نمي داند، بلکه عمرهاي کوتاه را غير طبيعي مي شمارد. تاريخ نيز شاهدي راستين بر مساله طول عمر انسان است و افرادي را با عمرهاي بسيار دراز بما معرفي مي کند، به عنوان نمونه نوح و خضر و متوشلخ و ديگراني که نام آنها را، در کتبي که در اين مورد نگاشته شده مي يابيم. [29] در زمان خود ما نيز عمرهائي چند برابر آنچه که به آن عادت کرده ايم مشاهده مي کنيم که به عنوان نمونه مرد 207 ساله اهل آمريکاي جنوبي [30] سيد ابوطالب موسوي فارسي 191 سال [31] محمد باقر او غلو 184 ساله [32] و شير علي اوف مرد 168 ساله قفقازي [33] و هاتين نين زن 168 ساله اهل ترکيه [34] و لوئيز اتروسکو زن 175 ساله و تپس آبزيپ 180 ساله و سيد علي کوتاهي 185 ساله [35] را مي توان نام برد. تنها نکته اي که باقي مي ماند مساله کميابي افرادي با عمرهاي طولاني است، ليکن بايد توجه داشت که ندرت امري دليل بر عدم امکان آن نيست کما اينکه نوابغ نيز به ندرت مي درخشند، اما اين دليل انکار نبوغ افرادي چون اديسن، اينشتين و... نخواهد بود.
[ صفحه 35]
بنابر اين، مساله طول عمر مهدي (ع) علاوه بر اينکه بدليل توانائي مطلق الهي و خواست خدا، يقينا عملي خواهد بود، از نظر گاه دانش امروز نيز امکان پذير بوده شواهد عملي و خارجي هم آن را تاييد مي کنند. با توجه به مطالب فوق دريافتيم که جهان نيازمند به يک منجي، و در انتظار اوست و اين انتظار در اصيل ترين شکل خود، در تشيع بعنوان اصلي انقلابي مطرح گرديده و پيشواي حکومت جهاني اسلام - که بر اساس قرآن و سنت جامعه را اداره خواهد کرد - شخصي جز محمد (ع) فرزند يازدهمين امام شيعيان نيست که در سال 255 ه. ق. تولد يافت و هم اکنون بطور ناشناس در ميان مردم زندگي مي کند و خداوند به او عمري طولاني عنايت فرموده تا بتواند در زماني که جهان براي حکومت قرآن آماده گرديده قيام کند و با ستمگران به نبرد پرداخته زمان امور جهان را بدست گيرد.
[ صفحه 36]
دسيسه
قدرتهاي ويرانگر و کژانديش، که حماسه انتظار، بر هم زننده بنياد زورگوئي ها و چپاولگري هاي آنها مي باشد، هميشه بر آن بوده اند که با ساختن آدمکهائي مهدي نما، چنين مفهوم انقلابي تاريخ سازي را از بين برده و اميد گرمي بخش توده ها - براي ساختن آينده اي روشن - را به نااميدي تبديل نمايند. با ظهور اينان - بازيگران خيمه شب بازي قدرتها - نه تنها به نگراني هاي بشر دردمند پاسخي داده نشد، جنگ هاي خانمانسوز به آرامشي شادي زا تبديل نگشت و تراژدي گرسنگي، فقر و تشويش آدميان پايان نيافت، بلکه همه اينها
[ صفحه 37]
- جنگ، گرسنگي، فقر و نگراني - گسترده تر از پيش غم افزاي زندگي انسانها شدند. به عنوان نمونه در اينجا به بررسي چگونگي ادعاي مهدي نماي وطني، يعني ميرزا علي محمد شيرازي مي پردازيم تا روشن گردد که هيچ وجه مشترکي بين اين مدعيان و مهدي واقعي وجود ندارد. [1] .
وي، علي محمد فرزند ميرزا رضاي شيرازي است که در سال 1235 ه. ق از مادرش که زني فاطمه بيگم نام بود در شيراز بدنيا آمد و در سنين جواني در نجف و کربلا به مطالعه دروس اسلامي از ديدگاه شيخيه - که معتقد به وجود افرادي مي باشند که در همه زمانها واسطه ارتباط امام زمان (ع) و مردم هستند - پرداخت [2] و پس از مرگ استادش سيد کاظم، ادعاي جانشيني استاد و با بيت امام زمان (ع) را نمود [3] و در نتيجه، چند تني از شيخيه به وي گرويدند. ادعاي وي با سالهاي نابساماني و آشوب داخلي ايران و ضرباتي که مردم از ناحيه کشورهاي استعمارگر مخصوصا روسيه تزاري ديده بودند مقارن بود. مردم که بر اساس بشارتهاي پيشوايان اسلام، در آن اوقات - که سختي ها اوج گرفته بود و ستمگران بيداد مي کردند -
[ صفحه 38]
بيش از هر زمان ديگري انتظار قيام محمد بن الحسن (ع) و رهائي يافتن از مشکلات را به ياري او داشتند، هنگامي که ميرزا علي محمد اعلام کرد که وي از جانب امام زمان (ع) مامور شده است تا مقدمات را براي ظهور حضرتش فراهم سازد [4] ، جمعي از مردم ساده لوح و بي اطلاع به اميد ظهور حضرتش، به گرد وي جمع شدند و وي را باب امام زمان (ع)، يعني راهي براي شرفيابي به آستان آن حضرت، خواندند. کشور روسيه تزاري، از آنجا که وي را وسيله خوبي براي درهم شکستن صف متحد و پيوسته شيعه در مقابل خود ديد، بر اساس اصل تفرقه بيداز و آقائي کن به وي ميدان داد و به وسايل مختلف سعي کرد که ادعايش را به گوش مردم برساند و نيز به وسيله اطرافيان وي در گوشه و کنار ايران، تحت عنوان با بيگري گروهي از مردم را جمع کرده آشوب هائي براه انداخت تا اگر نيروي نظاميي هم در ايران وجود داشته باشد، به خواباندن اين سر و صداها مشغول شود و در نتيجه، استعمارگران بتوانند به سادگي آنچه را بخواهند بدست آورند. به عنوان نمونه، مي توان به وقايع بدشت نيريز، زنجان و قلعه شيخ طبرسي در آن زمان، اشاره کرد. [5] .
ميرزا علي محمد شيرازي، چون توجه مردم را مشاهده نمود دست به ادعاي بزرگتري زد و مدعي قائميت، يعني امام زمان بوده شد. [6] بي خبر از آن که اگر تا آن روز عده اي
[ صفحه 39]
به دورش جمع شده بودند بخاطر اعتقاد به محمد بن الحسن (ع) بوده و او با اين ادعا روشن مي سازد که دعوي اوليه اش نيز چيزي جز عوام فريبي نبوده است. [7] .
اما از آنجائي که او غرق در لذتهائي بود که دولت استعمارگر روس - به وسيله منوچهر خان گنجي والي اصفهان، که اصلا روسي بود [8] - در اختيارش قرار مي داد و به خاطر اينکه وعده هاي منوچهر خان را در مورد جنگ با محمد شاه و تسخير ايران و مجبور نمودن مردم به پيروي از وي و در اختيار گذاردن مبالغ هنگفتي پول [9] ، حقيقي پنداشته بود [10] با گستاخي تمام اظهار داشت: من همان قائمي هستم که شيعيان به ظهورش وعده داده شده اند. [11] .
با اين ادعا مردم که مي ديدند نام او محمد، و نه فرزند امام حسن عسکري (ع) است، نه مادرش نرجس با نوئي رومي و از نسل اوصياء حضرت عيسي (ع)، و نه تاريخ تولدش سال 255 ه. ق است، نه عمر طولاني همچون نوح دارد و نه غيبتي از ديدگاه مردم...!! وي را رها [12] .
[ صفحه 40]
کرده و به مخالفت با او پرداختند و در ميان آنها، حتي دو نفر از اولين گروندگان به او را که وي از آنها در کتبش تجليل نموده و گرويدن آنها را شاهدي بر صدق ادعايش ذکر کرده، مي توان ديد. [13] .
اما او به اين حد نيز بسنده نکرد و پس از مدتي با نوشتن دو کتاب بيان عربي و بيان فارسي، حکم به نسخ اسلام، و نبوت خود نمود و اعلام کردم که امروز ديگر قرآن کتابي نيست که مردم موظف به پيروي از آن بوده، بلکه کتاب بيان چنين موقعيتي دارد. با اين ادعا نيز يک بار ديگر شواهدي بر کذب ادعايش پديدار گشت، زيرا مردم بر اساس فرموده پيشوايان اسلام مي دانستند که مهدي (ع) دين تازه اي نمي آورد و همچون ديگر امامان مروج قرآن و ديانت حضرت محمد (ص) خواهد بود. اما وي که تنها به رضاي سرورانش فکر مي کرد و آنچه را آنها مي خواستند عينا اطاعت مي نمود، کار را به ادعاي خدائي نيز رسانيد و اعلام داشت که: هر آينه علي محمد شيرازي خدا و حقيقت وجود اوست [14] و اين بار بزرگترين شاهد را بر پوشالي بودن ادعايش بدست حق - جويان داد. جالب است بدانيم که همين آقاي ميرزا علي محمد شيرازي، که مراتب ادعا را به ترتيب از با بيت به قائميت و
[ صفحه 41]
سپس به نبوت و آن گاه به خدائي طي کرد، به سال 1264 ه ق که مقارن با ادعاي قائمت ايشان و بلواهاي با بيان در گوشه و کنار ايران بود، در مجلسي که - براي تحقيق مکطالبي، که در مورد ادعاهاي او گفته مي شد - با حضور ناصرالدين ميرزا که در آن زمان ولي عهد بود، در تبريز تشکيل شد، با خوردن يازده ضربه به چوپ [15] ، مدرکي بدست داد که ناصرالدين ميرزا، در نامه اش به محمد شاه از آن اين گونه نام مي برد: التزام يا بمهر سپرده تا ديگر از اين غلطها نکند [16] و آنگاه حضار مجلس بخاطر احتمال اختلالات فکري! وي را از مجازات معاف دانستند. [17] .
ابوالفضل گلپايگاني، مبلغ شهير بهائيت در کتاب خود به نام کشف الغطاء نامه اي را که آقاي علي محمد شيرازي به عنوان تقاضاي عفو در همان مجلس خطاب به ناصرالدين ميرزاي وليعهد نوشت، نقل کرده: لازم است بدانيم که آقاي عباس افندي ملقب به عبدالبهاء که يکي ديگر از پيشوايان بهائيت است، کتاب مذکور را ديده و بخاطر نگارش آن از گلپايگاني تقدير نموده و دستور نشرش را داده اند. [18] .
نامه مزبور چنين نکاشته شده: فداک روحي (جانم بفدايت)... اشهد الله و من عنده (خدا و آن که نزد اوست بر من شهات مي دهند) که اين بنده ضعيف را قصدي نيست که خلاف رضاي خداوند عالم و اهل ولايت او باشد، اگر چه بنفسه و جودم ذنب صرف است.... و اگرکلماتي که خلاف
[ صفحه 42]
رضاي او بوده از قلم جاري شده، غرضم عصيان نبوده و در هر حال مستغفر و تائبم حضرت او را، و اين بنده را مطلق علمي نيست که منوط به ادعائي باشد، استغفر الله ربي و اتوب اليه من ان ينسب الي امر (از اينکه امري به من نسبت داده شود از خدا درخواست بخشش و توبه مي نمايم) و بعضي مناجات و کلمات که از لسان جاري شده دليل بر هيچ امري نيست و مدعي نيابت
مقدمه
هنگامي که پل ترنر (Paul Turner) تهيه کننده معروف استراليايي در طي برنامهاي ماهوارهاي تحت عنوان: نوستر آداموس: مردي که فردا را پيشبيني ميکند. خطر روزافزون ايران وانقلاب اسلامي ايران براي غرب و تمدن غربي مطرح کرد و در طي اين برنامه تمام آنچه را که نوسترآداموس در بيش از 390 سال پيش از آن تاريخ «آگوست 1989م» پيشگوئي کرده بود منتسب به ايران کرد؛ هيچ سياستمداري حرف وي را چندان جدي نگرفت؛ چرا که موقعيت ايران در سال 1989، نه تنها به هيچ وجه مناسب نبود؛ بلکه به واسطه جنگ تحميلي و عواقب ناشي از آن و تحريمهاي شديد اقتصادي بسيار شکننده و حساس بود. ليکن پس از به واقعيت پيوستن واقعه يازدهم سپتامبر در آمريکا که اتفاقاً در فيلم به صراحت به آن اشاره ميشود (وقوع دو انفجار مهيب و عظيم در New City) همگان شگفتزده و نگران شدند؛ به نحوي که رئيسجمهور نه چندان باهوش آمريکا، پس از وقوع اين حادثه به تبعيت از نوسترآداموس، ايران را هم يکي از«محورهاي شرارت» در جهان معرفي کرد و از اين طريق بر وحشت و ترس عميق هيأت حاکمه آمريکا از ايران (پرشيا) صحّه گذاشت.
در اين مقاله سعي نگارنده بر آن نيست که بر پيشگوئيهاي نوسترآداموس صحّه بگذارد يا از آن دفاع کند و يا به هر طريق ممکن آن را خزعبلاتي هذيانگونه جلوه دهد؛ بلکه حداکثر کوشش نگارنده بر آن است که ديدگاه غرب و تمدن غربي نسبت به پيشگوئيهاي شگفتآور نوسترآداموس را مورد بررسي و مداقه قرار داده و اين پيشگوئيها را که اغلب درباره ايران يا کشورهاي اسلامي بوده؛ مورد بررسي قرار دهد. البته بايستي در نظر گرفت که بدون شناخت اين پيشگوي کبير نميتوان حساسيتهاي انسان غربي نسبت به انسان شرقي را شناخت؛ چرا که اغلب سياستمداران و متفکران غربي عميقاً به ستارهشناسي، طالعبيني و آيندهنگري همراه با ادبيات رمزي (Occult) معتقدند و حتي نظريهپرداز معروف هاروارد؛ يعني ساموئل هانتينگتون نيز تئوري برخورد تمدنها The clash of) (civilizations را از نوسترآداموس به عاريت گرفته است. پيشگويي نوسترآداموس درباره واقعه يازدهم سپتامبر و تأثير شگرفي که بر نگرش و فرهنگ آمريکايي گذاشت ميتواند منجر به تحولي اساسي نسبت به ديدگاه غرب درباره انقلاب اسلامي ايران شود، همانکه نبايد به سادگي از کنار آن گذشت.
... آسمان، در چهل و پنج درجه (مختصات جغرافيايي نيويورک؟!) خواهد سوخت، آتش به شهر جديد (New City)، نزديک ميشود. [1] .
جالبترين نکته در مورد پيشگوئيهاي نوسترآداموس آن است که وي به ندرت نام کشوري را به صراحت و آشکارا ذکر ميکند، حال آنکه در مورد ايران (Parsia) به صراحت عنوان ميکند که ايران، جهان را تسخير خواهد کرد. ايران از طريق آناتولي، فرانسه و ايتاليا را فتح خواهد کرد و بالاخره ايران باعث وقوع جنگ جهاني سوم خواهد شد. [2] بنابراين، در گام نخست بايستي نوسترآداموس را بيشتر و بهتر بشناسيم و راز و رمز تأثيرگذاري وي بر تمدن غربي را از اين طريق دريابيم.
ميشل دونوسترادام (Michel De Nostradame) که بيشتر با نام لاتين خود؛ يعني نوسترآداموس (Nostr Adamus) شناخته شده است؛ در روز چهاردهم دسامبر سال 1503 م. در ناحيه سن رمي فرانسه متولد شد.
خانواده وي از شجره پزشکي يهودي و ايتاليايي الاصل بود. پدر بزرگ وي در شکلگيري و تربيت نوسترآداموس نقش اساسي داشته و آموزههاي اشراقي مکتب کاباليستها را مستقيماً به وي تعليم داده است. نوسترآداموس در سن 22 سالگي از دانشگاه بسيار معتبر آن روزگار فرانسه؛ يعني مونپليه در رشته پزشکي فارغالتحصيل شد و براي نجات بيماران از بيماري مرگ سياه يا طاعون، بلافاصله مشغول به کار شد. شاويني، پيرو و مفسر معروف نوسترآداموس مينويسد که وي سه سال تمام بر روي نخستين اشعار وحيآميز خود که از آينده و رويدادهاي آن خبر ميآورد کارکرد و در سال 1555م. دفتري را - که در بر گيرنده بيش از سيصد پيشگويي شعرگونه بود - به پسرش سزار هديه کرد. سپس در سالهاي بعد مجموعه کاملي از شعروارههاي نوسترآداموس در 1000 قطعه؛ يعني 10 سانتوري که هر سانتوري مشتمل بر 100 قطعه بود، را منتشر شد. نوسترآداموس بر خلاف شايعات واهي و عبثي که پيرامون شيطانپرستي و خداستيزي به وي نسبت دادهاند، فردي عميقاً مؤمن و پايبند به مذهب کاتوليک به بود و در نامهاي به پسرش صريحاً متذکر ميشود که:
... و از زماني که اراده ذات خداوند متعال بر اين قرار گرفته که تو فقط در نور طبيعي و در اين نقطه زمين به دنيا بيايي... از آنجايي که برايم ممکن نيست نوشتهاي را به صورت رسمي و کامل برايت به ارث بگذارم؛ چون بر اثر بيعدالتي و گذشت زمان نابود خواهد شد...؛ چون که همه چيز تحت اختيار و سلطه قادر متعال و خداوند يکتا قرار دارد.
در واقع او با اين عبارات، صريحاً اشاره به عدم اصالت ادبيات رمزي علم اخترشناسي و طالعبيني نموده است و همه ارادهها را موکول به خواست و اراده خداوند متعال مينمايد.
بررسي پيشگوئيهاي نوسترآداموس درباره جهاني شدن انقلاب اسلامي ايران
«شاهزاده عرب، مريخ، خورشيد، ناهيد، شير، حکومت کليسا را از طريق دريا از پاي در خواهد آورد، از جانب ايران (پرشيا) بيش از يک ميليون پرهيزگار به بيزانس و مصر، به سوي شمال هجوم خواهند آورد»[1] .
«از کشور عربي خوشبخت (در منطقه غني و ثروتمند اعراب) شخصي قدرتمند و مسلط بر شريعت [حضرت] محمد (ص) زاده خواهد شد، اسپانيا را به دردسر انداخته و بر گرانادا (غرناطه) مستولي ميشود. از طريق دريا بر مردم نيکوزيا ظفر خواهد يافت.»[2] .
«مرد مشرقي از محل استقرار خويش خارج خواهد شد، براي ديدار فرانسه از کوه آپونين خواهد گذشت، از فراز آسمان، از برفها، درياها و کوهها گذر خواهد کرد و همگان را با عصايش مضروب خواهد کرد...»[3] .
ادبيات رمزآلود، واژهاي است که به بهترين نحو ميتواند عمق معاني شعروارههاي نوسترآداموس را بيان کند؛ چرا که طبق نظر اغلب مفسران معروف نوسترآداموس؛ يعني اريکاچيتهام، گي بوحک و ژان شارل دو فن برون، حداقل وقايع ذيل را ميتوان بدون هيچ شک و ترديدي از ميان شعروارههاي رمز آلود نوسترآداموس بر شمرد:
آتشسوزي بزرگ لندن در سال 1666م. اعدام چارلز اول، روي کارآمدن حکومت مذهبي کرامول در انگلستان، وقوع انقلاب فرانسه، انقلاب روسيه، رويارويي استالين و تروتسکي پس از مرگ لنين، اضمحلال رژيم شوروي، اعدام لويي شانزدهم و ماري آنتوانت، به قدرت رسيدن ناپلئون و انتخاب لقب امپراتور توسط وي، به قدرت رسيدن هيتلر و رژيم نازي، به قدرت رسيدن موسوليني در ايتاليا و ژنرال فرانکو در اسپانيا، ترور کندي، سقوط شاه ايران و وقوع انقلاب اسلامي در ايران، رهبري امام خميني (ره) از فرانسه - او دقيقاً عنوان ميکند که رهبر ايران از فرانسه باعث سقوط شاه ايران ميشود -، وقوع حادثه يازدهم سپتامبر و آتشي که در برجهاي دوقلوي شهر جديد (نيويورک) ايجاد ميشود و بسياري از حوادث تاريخي ديگر از سالهاي 1555 ميلادي به بعد که حدوداً 450 سال را دربر ميگيرد.
دو محاصره،
در گرمايي سوزان، انجام ميگيرد.
آن مرد،
از فشار تشنگي،
به خاطر دو فنجان مملو از آب،
کشته ميشود.
دژ نظامي، مملو ميشود،
و يک آرمانگراي کهنسال [امام خميني (ره)]
نشانههاي نيرا (سرزمين ايران) را
به اهالي ژنو [سازمان ملل متحد]
نشان خواهد داد.«[4] .
رهبر پاريس،
اسپانياي بزرگ را اشغال ميکند،
کشتيهاي جنگي
در برابر مسلمانان [محمديها] که از پارتيا [ناحيهاي در ايران] و مديا [ناحيهاي در ايران] برخاستهاند، ميايستند. آن مرد، سيکلاد [اروپا] را تاراج ميکند، و آنگاه انتظاري بزرگ در بندر يونان حکمفرما ميشود.
در مجموع نوسترآداموس به اين موضوع به صراحت اشاره ميکند که ايران (پارت، نيرا، پرشيا، مديا) با کمک مسلمانان سراسر جهان، از جمله کشورهاي عربي و مخصوصاً سوريه، عربستان سعودي و ليبي حکومت مقتدري را تشکيل ميدهند و پس از جنگي مذهبي که هسته آن از لبنان شروع ميشود و عمدتاً بر عليه اسرائيل است، جهان را به تسخير خود درميآورند و سپس جنگي جهاني و عظيم رخ خواهد داد و جهان نابود خواهد شد. [5] .
در هنگامه دميدن خورشيد،
آتش بزرگ، ديده خواهد شد؛
صدا و روشنايي،
در امتداد شمال، ادامه خواهد يافت.
در ميانه کره خاک،
مرگ و آواي مرگ، شنيده خواهد شد؛
مرگ از درون سلاحها،
آتش و خشکسالي
آنان را به انتظار خواهند نشاند.
در خاتمه، اين سرزمين به واسطه جنگ جهاني سوم نابود و نامسکون خواهد شد. [6] .
سرزمين مسکوني،
از سکنه خالي خواهد شد؛
براي به دست آوردن سرزمينها،
جدال و اختلاف شديدي درميگيرد؛
قلمروها به مرداني سپرده خواهد شد؛
که از غرور و سربلندي تهي خواهند بود.
سپس، براي برادران بزرگ،
نفاق و مرگ
پيش خواهد آمد.
و از چنين برميآيد که ايران، جهان را ابتدا از طريق حمله به ترکيه (و مقدونيه) به تصرف خود درخواهد آورد:
شب در آسمان، مشعلي رو به خاموشي، ديده خواهد شد. در مرکز رن، جنگ و خشکسالي به بار ميآيد، کمک خيلي دير ميرسد. پرشيا (ايران) حمله آورده و ماگدونيا و در جاي ديگر ميگويد: (مقدونيه) را به محاصره درميآورد. [7] .
تو اي فرانسه!
اگر،
از آبهاي ليگوريا گذر کني؛
خود را،
در ميانه دريا و جزاير،
در محاصره خواهي يافت؛
و پيروان محمد،
در برابر تو خواهند ايستاد.
و همچنين
تو، اي درياي آدرياتيک!
استخوان خران و اسبان را
خواهي جويد. [8] .
و باز ميگويد:
آن مرد،
با سلاحها و آتش درخشان،
در نزديکي درياي سياه،
از پرشيا براي تسخير ترابوزان
خواهد آمد.
فاروس و ميتيلن به لرزه در خواهد آمد؛
خورشيد،
درياي آدرياتيک را که مملو از اجساد اعراب است؛
روشن خواهد کرد. [9] .
و سپس نوسترآداموس، عواقب جنگ اتمي و نابودي تدريجي جهان به واسطه جنگ جهاني سوم را شرح ميدهد:
«کسوفي در پيش خواهد بود که از زمان آفرينش گيتي تا زمان مرگ و مصائب حضرت مسيح و از آن زمان تا به امروز هرگز رخ نداده است و جهان چنين ظلمتي به خود نديده است...»[10] .
که در اين مورد آيات مربوط به قيامت در سوره قيامت به ذهن انسان تداعي ميشود:
فإذا برق البصر و خسف القمر و جمع الشمس و القمر يقول الإنسان يومئذ أين المفرّ.
هنگامي که بينايي خيره ميگردد، و ماه فرو ميرود، و خورشيد و ماه گرد هم آيند، آن روز انسان ميگويد: به کجا فرار کنم؟
«مرد والامقامي از تبار عرب به زودي پيش خواهد تاخت. از سوي اهالي بيزانس به او خيانت خواهد شد. از شهر قديمي رودس به پيشواز او خواهند آمد، از جانب هانگري [مجارستان] متحمل آزار بسيار خواهد شد.»[11] .
«در حوالي درياي آدرياتيک بر اثر توفاني عظيم، کشتي غرق ميشود و زمين به لرزه درآيد و به سوي آسمان پرتاب ميشود و دوباره فرو ميافتد؛ در مصر جنبش پيروان محمد افزايش مييابد و پيکي به (آن سوي مرزها) فرستاده ميشود تا خبر را اعلان کند.»
«... شهرها آلوده و کثيف گشته، باعث اعتراض و شرمساري زيادي خواهد شد، و تاريکي و جهل فقط با درخشش نور از بين ميرود و با تغييراتي حکومت جهل و ظلمت پايان خواهد يافت...»
رهبري اصلي مشرق زمين با شورشهاي زيادي روبرو خواهد شد، که اکثراً از طرف شماليها و غربيهاي مغلوب شده است، که عدهاي کشته و برخي مورد آزار قرار گرفتهاند و بقيه در حال گريزند و فرزندانشان که از زنان متعددي هستند، زنداني شدهاند. [12] .
م.پ. ادوارد در کتاب خود در باب پيشگوئيهاي نوسترآداموس نقل ميکند که سانتوري هشتم، قطعه 6 مربوط به وقوع جنگ جهاني سوم است:
«... جنگ و خونريزي براي مرتبه سوم حتمي است؛ آتش به حدي است که درياها به جوش ميآيد و از دولتها فقط دو دولت و از جهان فقط نيمي باقي ميماند...» [13] .
شاهزاده ليبيايي [که نماينده حکومت ايران است] در غرب به قدرت خواهد رسيد، يک فرانسوي از اعراب به شدت مکدر خواهد شد، دانشمند اديب [ادبا] خود را با اوضاع وفق خواهند داد، زبان عرب بر فرانسه پيشي ميگيرد...«[14] .
در نزديکي سوربن جهت حمله به مجارستان
قهرماني از اهالي برودها [سياهپوستان] به آنان هشدار خواهد داد.
رهبر بيزانس، سالون از اسلاوينا،
آنان را به شريعت محمد[(ص)] در خواهد آورد.
همچنين نوسترآداموس در چنين ميسرايد که:
«امپراتوري مقدس به آلمان خواهد آمد؛
پيروان اسماعيل جايگاه بيمانع خواهند يافت.
آدمهاي نادان همچنان خواستار کارماني [شريعت کهنه] هستند. تمامي حمايت کنندگان [محمد «ص»] سراسر گيتي را خواهند پوشاند.»[15] .
بنابراين، نوسترآداموس در اغلب سانتوريها از جمله سانتوري 5 نسبت به فتح جهان به وسيله شريعت حضرت محمد (ص) به غرب و تمدن غربي هشدار ميدهد و به جهانيان اعلام ميکند که روزي مسلمانان به رهبري ايران و تمدن ايراني بر جهان مسلط خواهند شد که اين بيشک در پيوند با گسترش و جهاني شدن انقلاب اسلامي ايران است.
آخرالزمان و امام مهدي
به انگيزه انتشار کتاب «اماممهدي، عليهالسلام، از ولادت تا ظهور» نوشته سيد محمدکاظم قزويني، ترجمه حسين فريدوني
ظهور موعود الهي و منجي بشر متضمن دو عنصر اساسي و به هم پيوسته است: زمان دوران اين تحول در رويداد جهاني (آخرالزمان) و وجود شخص منجي و متکفل اين امر عظيم (امام مهدي، عليهالسلام).
«آخرالزمان» اصطلاحي است در فرهنگ اديان بزرگ دنيا، به معناي آخرين دوران حيات بشر و قبل از برپايي قيامت. در فرهنگ اسلامي، آخرالزمان هم دوران نبوت پيامبر اکرم، صلياللهعليهوآله، تا وقوع قيامت را شامل ميشود و هم دوران غيبت و ظهور مهدي موعود، عليهالسلام، را. در دوران معاصر، عدهاي از مفسران و متفکران مسلمان از قبيل: مرحوم علامه طباطبايي، استاد شهيد مرتضي مطهري، سيد قطب، محمد رشيدرضا، شهيد سيد محمدباقر صدر و... با اتکا به آياتي از قرآن کريم (اعراف: 138، انبياء: 105، صافات: 171 و 172) استخلاف انسان در زمين، فرمانروا شدن نيکوکاران زمين (وراثت صالحان) و پيروزي حق بر باطل را بهرغم جولان دائمي باطل به عنوان سرنوشت آينده بشر مطرح کردهاند و آيات و روايات مربوط به تحولات آخرالزمان را بيانگر نوعي فلسفه تاريخ ميدانند و به اعتقاد ايشان، عصر آخرالزمان عبارت است از دوران شکوفايي تکامل اجتماعي و طبيعي نوع انسان، چنين آيندهاي امري است محتوم که مسلمانان بايد انتظار آن را داشته باشند و نبايد منفعل و دلسرد به «حوادث واقعه» بنگرند، بلکه با حالتي پر نشاط و خواهان صلاح جامعه انساني و آگاه از تحقق اهداف تاريخي انتظار، بايد سرشار از اميد، آمادگي و کوشش در خور اين انتظار مقدس باشند. در چارچوب اين برداشت، آخرالزمان قطعه معيني از تاريخ نوع انسان است که او بايد در آن حرکت تکاملي تدريجي خود را تا تحقق وعده الهي ادامه دهد. [1] در حاليکه در کتب علماي متقدم همچون «کمالالدين» شيخ صدوق و «کتابالغيبه» شيخ طوسي، رحمةاللهعليه، چنين تفسيري از تاريخ نبوده و تحولات آخرالزمان امري است غير عادي که در آخرين بخش از زندگي نوع انسان واقع ميگردد و به تحولات قبلي جامعه انساني مربوط نميشود. [2] .
در نظر متاخران بينا بودن در مورد «نشانههاي زمان» و ارزيابي رخدادها، در پرتو پيشگوييهاي آخرالزماني که در جامعه جريان دارد، ضروري است. کما اينکه بسياري از انديشمندان بر اين باورند که جامعه انساني اينک در آخرين مرحله غفلت از «ذات» و در اوج تحمل «جوهر مادي» و «کميت منطوي در کثرت» قرار دارد، و معتقدند هر چه بشر پيشتر ميرود; درک جمعي او از خير و عدل مطلق مفهوم تر و شفافتر ميگردد.
شناخت «آخرالزمان» يا فرجام شناسي (Eschatologie) در اديان يهود، مسيحيت و زرتشتي نيز حائز اهميت است.
با عنايتبه آنچه بيان شد، «آخرالزمان» پايان همه چيز نيست، بلکه ترميم جهان است. گويي جهان ناگهان تعادل خود را باز مييابد و به حالت اوليه باز ميگردد. همه آشفتگيهاي ممکن اوجش در آخرالزمان است فقط در صورتي آشفتگي مطلق است که في نفسه و با ديدي افتراقي ملاحظه شود. ولي چنانچه اين بي نظميها در قبال نظم کل که سرانجام همگي به آن باز ميگردند، قرار گيرد جنبه منفي خود را از دست ميدهد و جزو عوامل مقوم و به يک معني فاني در مرحله ظهور ميشود.
به تعبير «رنه گنون» در کتاب «آخرالزمان يا عصر سيطره کميت» دوران دجال نهايت ظلم و شر است، ولي امر شر و منحوس ناپايدار و موقت است - هر چند که نميتوانست جز آنچه واقعا هست چيز ديگري باشد - و فقط جنبه خير و سعادت که پايايي و قطعيت دارد و به سامان ميرسد، به قسمي که محال استسرانجام غالب نشود.
نگاهي به دردها و آلام بشر انديشمند امروز و غربت او در زوال فطرت پاک آدمي چنين مينماياند که در ميان همه خواستههاي ضد و نقيضش، امروز يکي هست که همه در آن مشترکند. همه اقوام و ملل و رژيمهاي سياسي يکصدا خواهان «آزادي»اند. آزادي برابر با حضور ضرورت حقيقت در وجود آدمي. «آزادي»اي که جوهر انسان مختار است و امکان عروج او را فراهم ميآورد. آزادي رهايي بخش [3] و مقوم انديشه و حکمت. رهايي انساني که ميخواهد خودش باشد، رها از گناه و رها از شرارت. آزادي اصيل و واقعي که نهفته در اطاعتحق است. از اين رو دستيابي به سعادت به معناي دستيابي به رحمت و عدالتي استکه خداوندآن را مقررکردهاست.
زندگي در جهاني متعالي است که در آن آدمي به کمال حقيقي و واقعياش برسد، و از اندوه و اضطراب پنهان (aneiety) که ميداند نميتواند امنيتحقيقي را با سازمان دادن به زندگي شخصي و اجتماعي به دست آورد. وقايع و مقدراتي وجود دارند که آدمي نميتواند آنها را در زير قدرت خود بگيرد. نميتواند کارهاي خود را دوام بخشد، زندگياش زودگذر است و فرجام آن مرگ. هيچگونه امنيت متاثر از اراده بشر وجود ندارد و دقيقا همين نگراني اصيل است که باعث ميشود انسانها با تمام وجود در آرزوي امنيتباشند. [4] .
چرا امروز که فن آوري و توانايي بشر نسبتبه قرون گذشته و دهههاي قبل پيشرفت چشمگير و غير قابل مقايسهاي نموده است و مباحثي همچون دموکراسي، قانون، حقوق بشر، جامعه مدني و... بمراتب بيش از گذشته با ابتناي به تحليلها و فلسفههاي گوناگون مطرح ميشود، با اين همه در غرب پيشرفته و فرهيخته سخن از هبوط آدمي، ظهور نيست انگاري و بلايا و مصائب جهاني، سر در گمي بي پايان آدمي در ساختار و دستور زبان و واژههاي کلامي، مجهول انگاري جهان، پيچيدگي روزافزون شناخت هستي و دور از دسترس شدن تدريجي آن، افزايش مستمر تراژدي بشري، حاکميت روز افزون عقلانيت ابزاري، از دست رفتن آخرين رمق حيات معنوي جهان و تبديل شدن انسان به تودهها (Mass)، عصر غيبتساحت قدس و فرا رسيدن زمانه شب عالم و... ميشود؟
آيا در نظم کنوني ارباب و رعيتي مدرن! شوريدگي انديشه بشري و تلاطم بي وقفه روان او، در بازار پر ازدحام مکاتب فلسفي، روانشناسي، مردم شناسي، جامعه شناسي و... و افزايش سهمگين ميل به قدرت و استيلاي بر ديگران و تعارضات و مناقشات بي معنا و... و نهايتا سرخوردگي از همه چيز، رو به فزوني نيست؟
شايد تصور شود که مقصود از ظهور حضرت مهدي، عليهالسلام، پايان همه اين آلام در طرفة العين و به يک نگاه و اشاره ايشان است. اين البته از توان ايشان به دور نيست; اما شايد تحقق امر صورت ديگري نيز داشته باشد. اگر گفته ميشود که بسياري از ابواب علم تا کنون گشوده نشده و به دست امام موعود باز خواهد شد; گشايش اين ابواب چه منظري را پيش روي آدمي مينهد؟ گسترش «ظهور ولايت» در سراسر جهان و استقرار يکپارچه و فراگير آن چه آثار و برکاتي دارد؟
چه تغيير و تحولي در افکار و انديشهها و کنشها و واکنشهاي فردي و اجتماعي انسان عصر ظهور پيش خواهد آمد؟
آيا در روزگار «ظهور ولايت» نميتوانيم شاهد درمان اساسي روان آدمي و اعطاي «آزادي»، «امنيت» و «آرامش» واقعي باشيم؟
آيا نميتوان تصور نمود که مغز شيرين «ايمان» و کنه عفن «گناه» برملا ميگردد و هم او، مفاهيم متعالي «زيبايي»، «زندگي» و حتي «اسلام» را نه در قالب الفاظي چند، بلکه با غوطهوري در عمق و ذات آنها تبيين ميکند و شهد «حيات طيبه» را در کام تشنه انسانها فرو ميچکاند و عصر روشنايي را آغاز کرده، سر در گمي او را پايان بخشيده و آغازگر عصر ظهور ساحت قدس و تعالي انسان متکي به ايمان - و نه بي اختيار در امواج تودهها و مسيطر بر عقلانيت ابزاري و نه محکوم آن - خواهد بود؟
درباره حضرت مهدي، عليهالسلام، کتابهاي فراواني در ميان مسلمانان نگاشته شده که در برگيرنده موضوعات ذيلاند:
آيات و احاديث مربوط به ابعاد مختلف زندگي حضرت، اثبات وجود آن حضرت، بشارات اديان، ولادت، غيبت، طول عمر، نواب اربعه، راه يافتگان به حضور ايشان، توقيعات مبارکه، ضرورت شناخت ايشان، فلسفه مهدويت، ملاحم و فتن، علائم ظهور، وظايف منتظران، اصحاب و ياران، عصر ظهور، رجعت، ادعيه و نحوه توسل به آن حضرت، اشعار درباره امام عصر [5] و... اما ترديدي نيست که بيشترين و دقيقترين سهم به مؤلفان شيعي اختصاص دارد که با اتکا به معارف اهل بيت، عليهمالسلام، جزئيات بيشتري را درباره اين موعود عظيم و دوران ايشان ارايه مينمايد.
و اما اينک که در مرحله تحولات وسيع و پيچيدهاي در سراسر جهان در پرتو نهضتي مبتني بر انتظار شيعي قرار داريم، سنجش وضعيت و موقعيت، ضرورتهاي ديگري را نيز ايجاب ميکند. زيرا به تشريح نظري، جامعه شناسي و فلسفي موضوع نيازمنديم، هم به صيرورت اعتقاد به مهدويت در ميان اديان الهي و تذکر بر تحريف و غفلتي که صورت گرفته است و به تعبير قرآني، «يعرفونه کما يعرفون ابنائهم» [6] ، و هم تبيين ضرورت شناخت و بيان مشخصات دقيق امام، عليهالسلام، و برنامههاي ايشان و بويژه ارايه ترکيبي از انتظار ظهور با سرنوشتبشر زمان غيبت در فرايند عملکرد اجتماعي امروز. بايد توجه داشت در اين جايگاه بسيار مهم و حساس، بايد از راه ترکيب دادهها به نحو صحيح و خردورزانه و با پيراستن آن از خرافات و اوهام و قشريگري، همراه رويکردي عميق به اصل مظلوم «ولايت» و بويژه درک درست از «غيبت ولي خدا» و اثرات آن در زندگي فردي و اجتماعي، مجموعهاي را فراهم آورد که ضمن عرضه مناسب معارف قرآني و تعاليم و سنت اهل بيت، عليهمالسلام، ظرافتها و نحوه حفظ ايمان در دوره آخرالزمان و غيبت را نيز مشهود سازد.
کتاب «امام مهدي، عليهالسلام، از ولادت تا ظهور» با هدف معرفي اين وجود عاليقدر به خامه استوار دانشمند فقيد و محقق بزرگوار، مرحوم سيد محمدکاظم قزويني در 24 فصل به شيوهاي تحقيقي و پر احساس به عربي نگاشته شده و توسط مترجم محترم آقاي دکتر «حسين فريدوني» به فارسي برگردانده شده است.
کتاب مزبور که از تبويب مناسبي برخوردار است مطالب ارزندهاي درباره نام و نسبتحضرت مهدي، عليهالسلام، بشارت به وجود مقدس ايشان، تولد و نهان زيستي کوتاه مدت و نايبان چهارگانه و ديدارکنندگان ايشان در آن ايام، يبتبلندمدت و ديدار کنندگان حضرتش در اين ايام، طول عمر و علائم ظهور آن وجود مقدس، متمهديان، نحوه ظهور و استيلاي ايشان بر قدرتهاي روزگار ظهور، جامعه عصر ظهور، زمامداري و پايان عمر مبارکشان را به خوانندگان ارايه مينمايد.
کتاب با استفاده از تجربيات کتب قبلي، از منابع ارزنده و دست اولي برخوردار است و به همت ناشر محترم و ذوق و سليقه وافر ايشان به نحو آراسته و پاکيزهاي حروف نگاري و صفحه آرايي شده و با فهرستهايمتعدد تکميل گرديدهاست.
از جمله خصوصيات کتاب و روش مؤلف چنين است که تقريبا اکثر احاديث و اخبار مربوط به حضرت مهدي، عليهالسلام، را آورده و سپس آنها را تحليل و بعضا تاويل و تفسير ميکند. اما کمتر حديثي را از حيث رجال سند مورد بررسي قرار ميدهد. هر چند که اتکا بر اخبار، روش اصلي مؤلف محترم است اما نکته در خور توجه آن که در همين چارچوب نيز سعي بر ارايه منطقي روايت و يا تاويل عقلاني آن مينمايد. در بخش «زندگي جامعه در عصر ظهور» مباحثي مطرح شده است [7] که بعضا از پشتوانه روايي و استدلالي محکم و روشني برخوردار نيست و بيشتر نظر مؤلف محترم در قالب اما بايد توجه داشت علاوه بر آنکه اعتبار و سنديتبرخي از اين روايات قابل تامل است، به تعبير برخي بزرگان، بسياري از شرايط و يا علايم ظهور قطعي نيست و بدايي و تغيير يافتني است. زيرا چه بسا، مردم با توجه به اين شرايط خود را در زمان امکان ظهور احساس نکنند در حاليکه توجه مستمر به امام، عليهالسلام، و درخواست ظهور ايشان به هيچ وجه نبايد محدود به شرايط و اوضاع خاص باشد. اين امري است که تنها به اراده خداي يکتا بستگي دارد و لذا بايد تحقق آن را از مشيت الهي بي آنکه مانعي در کار باشد، درخواست نمود. از مهمترين مباحث درباره امام عصر، عليهالسلام، بعد از شناخت آن حضرت، آشنايي با تعهدات و وظايفي است که در قبال ايشان داريم. اين تعهد و عمل به آن در عنوان «انتظار» خلاصه ميشود و درک و تحليل عميق آن، بويژه شناخت دوران غيبت - که خود ابتلايي بزرگ براي بشر بوده است - براي هر مؤمني ضرورت دارد. اما به نظر ميرسد که موضوع اساسي و مهم «انتظار». بيان وظايف مسلمانان در عصر غيبت از جمله مباحث ناگفته اين کتاب است. بر اين نکته بايد فقدان بحث مهم «ضرورت شناخت مهدي، عليهالسلام» در اوايل کتاب و موضوع «توقيعات مبارکه امام» را نيز بيفزاييم.
به هر حال، در مجموع کتاب از روح و طراوت ويژهاي برخوردار است که قطعا برخاسته از شيفتگي مؤلف و مترجم محترم به ساحت مقدس امام عصر، عليهالسلام، است. بدين سبب مطالعه کتاب مزبور براي طالبان معرفت امام غايب، قطعا مفيد و سودمند است همانند اثر ديگر مرحوم سيد محمدکاظم قزويني درباره زندگي حضرت فاطمه زهرا، سلاماللهعليها، و شهادت آن بزرگوار به ترجمه همين مترجم محترم قرين معنويت و عرض ارادت به ساحت قدس عصمت خواهد بود.